|Persephone|

شاید...

عنوان نمی‌گذارم؛ چون اینجا وبلاگ من است.

۰ نظر
آن زمان که آن خواننده آن شعر را در آن آهنگ خواند و آن مرد با آن اسب در آن شب از آن خیابان سر رسید و در این زمان در این وبلاگ به این من که اینجا نشسته‌ام و این پست را با این دستان در این صفحه با استفاده از این کلمات و این «آن و این»‌ها می‌نویسم گفت. چی گفت؟ در گوش من گفت. چی گفت؟ خودش به من گفت. چی گفت؟ گفت بیا بنویسیم روی خاک، رو درخت، رو پر پرنده، رو ابرا. بیا بنویسیم روی برگ، روی آب، توی دفتر موج، رو دریا. بیا بنویسیم که صدا ته خط جاده است. مثل نور خرما یا نهنگ تو شکاف ماده است. با همیشه سوختن وقتی که هیچی خوردنی نیست، اوج هر کلاه قایقه که فشردنی نیست. گفتم ببین! تا آنجا که گفتی «بیا بنویسیم» با تو موافقم و همراهی‌ات می‌کنم و دمت هم گرم و داداش مایی؛ ولی قبول کن در ادامه‌اش چرت‌وپرت گفتی. تا خواست چیزی بگوید، با تحکم و جدیت بیشتر گفتم قبول کن چرت‌وپرت گفتی! و قبول کرد. گفت اما؛ گفتم قبول کن. گفت قبول کردم اما؛ گفتم اما و اگر و شاید و ببینیم چی می‌شه و زمین کجه و بارون خیسه و کی بود کی بود من نبودم نداریم. قبول کردی، دیگر خرابش نکن. گفت اگر خرابش نکنم و ادامه ندهم پست تمام می‌شود. اصلا خودت راضی می‌شوی برای پستی به این کوتاهی دکمه‌ی «ذخیره و انتشار» را بزنی؟ دیدم حق با اوست. اینجا کمیت حرف اول را می‌زند. کیفیت را هم خدا می‌رساند. البته ممکن است کیفیت را هم نرساند که خب حتما حکمتی دارد. قرار نیست همیشه آن چیزی شود که ما می‌خواهیم. مثلا من الان می‌خواهم دو سال دیگر باشد. می‌شود؟ نه.باید صبر کنم تا خودش بیاید. شما هم صبر کنید تا کیفیت خودش بیاید. می‌آید. از آن بالا کفتر می‌آیه. مسیر آییدنِ کفتر را که امتداد بدهید، زاویه‌ای که با زمین زیر پای شما می‌سازد، برابر است با زاویه‌ی امتداد مسیر آییدنِ کفتر بقلی‌اش. این موضوع نشان می‌دهد که کفترها موازی با هم می‌آیه. این زاویه، بزرگ‌تر مساوی زاویه‌ای است که یک دانه دختر با آن می‌آیه. می‌پرسید چرا؟ چون اینجا وبلاگ من است. شاید در وبلاگ شما موازی باشد، یا شاید اصلا در وبلاگ شما یک دانه دختر همراه با مقدار زیادی کفتر نیایه. ولی اینجا می‌آیه. با زاویه‌ای هم که من می‌گویم می‌آیه. می‌پرسید چرا؟ چون اینجا وبلاگ من است. شاید در وبلاگ شما موازی باشد، یا شاید... بله؟ این‌ها را یک‌بار دیگر گفتم؟ حق با شماست. اینجا حق با کسی است که حق با اوست. درست است دیکتاتوری برقرار است؛ اما در دادن حق دست‌ودل‌بازم. اگر حق با شما نباشد، خب نیست. اگر هم باشد، خب هست. این جملات قصار را دیگر کجا می‌توانید پیدا کنید؟ برای آقای خیابانی هم قفل است. کلیدش را هم یک نفر قورت داده است. سخت بود. از قیافه‌اش اینطور برداشت می‌شد که درد دارد. داشت اذیت می‌شد. اما قورت داد. مرض داشت. همه چیز را می‌خورد. دهانش را باز می‌کرد، چشمانش را می‌بست، و بعد از یک دم و بازدم عمیق، هر چه می‌خواست را می‌بلعید. کلید آقای خیابانی را، گوشی قدیمی دختر همسایه‌مان را، بچه‌ی گربه‌ی سیاه سر کوچه را، عقربه‌های ساعت مچی همسر سابق رئیس اداره‌اش را، خوشحالی پسر کوچولوی دوچرخه‌سوار محل را، انرژی دانش‌آموزان مدرسه‌ی انتهای خیابان را، امید من را، همه چیز را قورت داد و ما ماندیم و حوضمان. خودش هم دارد می‌ترکد. در اصل، ندارد می‌ترکد. من پیش‌بینی می‌کنم که خواهد ترکید. چرا؟ چون اینجا وبلاگ من است. 


+ یک ماه، هفت‌تا پست. عجیبه :|
++ سرو چمان - حامد بهداد




دل ای دل، دل ای دل، دل ای دل ای دل ای دل

۹ نظر

از این‌هایی که هیچی در دلشان نیست بدم می‌آید. همین. توضیح بیشتری نمی‌دهم و پست همین‌جا تمام است. 

آخر نمی‌فهمم یعنی چه هیچی در دلشان نیست؟! پس این حرف‌های صد من یک غازشان را از کوچه‌ی ما درمی‌آورند؟ بی‌خیال. بحث فایده‌ای ندارد. نمی‌خواهم الکی پست را طولانی کنم. 

جوری که این‌ها می‌گویند، هر چه بیشتر چرت بگویی و بیشتر به بقیه توهین کنی و بیشتر سرتاپایشان را مورد عنایت قرار دهی، چیزهای کمتری در دلت داری. 

حالا نمی‌خواهم کشش بدهم؛ ولی باور کنید همین‌هایی که می‌گویند هیچی در دلشان نیست بیشتر از من و شمایی که دلمان پر است، حرف‌هایشان را صادقانه می‌زنند. از ته ته ته دلشان. 

حیف صحبت بیشتر بیهوده است وگرنه می‌گفتم دلشان بخورد توی سرشان. 

اگر قدرت و حوصله‌اش را داشتم که دنیا را تسخیر کنم، می‌دادم همه‌ی این خالی‌دل‌های خالی‌مغز را به همراه طرفدارانِ «هیچی تو دلشان نیست»گویانشان، بیندازند در یک جزیره‌ی دور تا هی از جایی غیر از دلشان حرف بزنند. آن دایناسور آبی زشت را هم که دیگر زیادی لوث شده می‌فرستم تا هر دقیقه بگوید «هیچی تی دیلیشین نیست». وژدانا دیگر شور یک شوخی را مسخره نکنید. این را به عنوان اختتامیه نوشتم تا دیگر شوخی‌های این میدیلی بی این دینیسیر را تمام کنید. ممنون. دنیا را که تسخیر کردم، جبران می‌کنم. عروسی‌تان جبران می‌کنم. از بچگی آرزو داشتم دنیا را تسخیر کنم و عروسی دعوت شوم تا جبران کنم. شما هم جبران مرا جبران کنید. چگونه؟ دعوتم کنید عروسی بچه‌تان. بعد که من هم جبران شما را جبران کردم، برای مرحله‌ی بعدی جبران، عروسی نوه‌تان دعوتم کنید. ببخشید دیگر؛ انقدر این چند سال عروسی نرفته‌ام که باید با جبران کردن با هدف جبران کردن شما، تمام این مدت را جبران کنم. اصلا بشود رسم خانوادگی‌تان که هر جا عروسی هر کسی بود، من صدر لیست مهمان‌ها باشم. ایاب و ذهاب هم با خودتان. من آدرس مادرس بلد نیستم. همین شهر خودمان را هم مثل آدم نمی‌شناسم چه برسد دیار غریب را. دوغ دوست ندارم. همین الان حس کردم نکته‌ی مهمی است که باید بدانید. نه که بگویم شام عروسی را باب میل من بدهید ها؛ نه! فقط اگر خواستید دوغ بدهید دست مهمان‌ها، یک لیوان آب برای من کنار بگذارید. دست شما هم درد نکند. دو دقیقه آمدیم خودتان را ببینیم همه‌اش در آشپزخانه بودید که. چای می‌خورم، ممنون. کم‌کم رفع زحمت کنم دیگر. همسایه‌ی بغلی‌مان خانه نیست و بچه‌اش را به من سپرده. الان که مدرسه‌شان تعطیل شود و ببیند کسی خانه نیست، می‌ترسد. جان؟ کروناست و مدرسه‌ها تعطیل؟ راست می‌گویید. عروسی هم نیست. پستم سَد اِندینگ شد که. سَد نباشید. با وجود کرونا هم سَد نباشید. تنها زمانی سَد باشید که سیل آمد. مثل سَد مقابل سیل ایستادگی کنید و دهنشان را صاف کنید. دهن چه کسانی را؟ نمی‌دانم. علی‌الحساب دهن یکی را صاف کنید تا ببینم چه می‌شود. مروج خشونت هم خودتانید. من فقط مروج صلح و دوستی و مهربانی و وای شما چقدر گلید هستم. لابه‌لای این‌ها کمی هم تمایل به صاف کردن دهن دارم که دیگر نمک زندگی است. توی دلم هم خیلی چیزها هست. توی دل آن‌هایی که توی دلشان چیزی نیست هم خیلی بیشتر از توی دل من چیزی هست. حواستان به توی دلتان باشد.



+ شبیه یک رویا - گروه دال





چند پیراهن بیشتر خسته‌ام.

۱۶ نظر

بیان با تمام امکاناتش، تا زمانی که قابلیت پست‌گذاری ذهنی را پیدا نکرده، حرفی برای گفتن ندارد. جان؟ در عوض می‌توانم با پیامک پست بگذارم؟ خب به چه دردم می‌خورد؟ هر طور فکر می‌کنم، این قابلیت فقط زمانی کاربرد دارد که وسط خیابانی، جاده‌ای، جایی، یک دسته از قاتلین سریالی و عوامل انتحاری مزدور، محاصره‌ام کرده باشند و من سریع آدرس را برایتان پست کنم تا بیایید و این لطف را در حق بشریت کنید که من را نجات دهید. تازه در این حالت هم معلوم نیست فرصت پیامک زدن داشته باشم یا نه! اصلا شاید شارژ نداشتم. شاید قبل از انجام عملیات، گوشی‌ام را دزدیدند. شاید آنجا آنتن نمی‌داد. شاید دستم را بسته بودند. شاید ابتدا بی‌هوشم کردند و هزار شاید دیگر. دیدید؟ واقعا از کتاب مدیریت خانواده‌مان هم بی‌فایده‌تر است. از آن لااقل می‌شود به عنوان زیردستی استفاده کرد. نمی‌دانم اینکه از کتاب به عنوان زیردستی استفاده کنی، باعث می‌شود به او بر بخورد یا نه. آخر کتاب برای خواندن است. ممکن است از همین که به هر حال به یک دردی می‌خورد، خوشحال شود. ممکن هم هست دلش بخواهد به همان دردی بخورد که برایش ساخته شده. کتاب بودن هم سخت است. یا شاید هم «به درد چیزی خوردن» سخت باشد. نمی‌دانم. ولی این را می‌دانم که رمز پست‌ها را گرفتن سخت است. مخصوصا اگر خیلی اهل کامنت دادن نباشی، خجالتی هم باشی. خجالتی بودن هم سخت است. آن موقع که بچه‌تر بودم، هر وقت می‌خواستم از مغازه‌ی کوچه‌مان چیزی بخرم، پشت درختی در پیاده‌رو قایم می‌شدم تا همه‌ی مشتری‌ها بروند. خجالت می‌کشیدم و اعتماد به نفسش را نداشتم که جلوی مردم بگویم رب گوجه و بستنی می‌خواهم. اگر خوب نمی‌گفتم و آن مردم در دلشان مسخره‌ام می‌کردند، چه؟ چه کسی جوابگوی این شکست عظیم من می‌شد؟ آن روزها هنوز به این نتیجه نرسیده بودم که حرف‌های دیگران را باید به جاهای مختلف حواله کرد. نگران «به به»ها و «اه اه»ها بودم و الان دیگر نیستم. نگران بودن هم سخت است. مثلا اینکه نگران باشی بلاگفا وبلاگت را به چیز ندهد خیلی سخت است. در اصل مواجه شدن با صفحه‌ی سفیدی که روی آن نوشته «مشکلی در اجرای برنامه یا عملیات درخواستی پیش آمده است. ممکن است مشکل به دلیل بروزرسانی سایت باشد، لطفا درخواست خود را دقایقی دیگر تکرار کنید» خیلی سخت است. تو نمی‌‌دانی آیا واقعا بروزرسانی‌ای در کار است، یا باز هم مشکلی پیش آمده که جناب شیرازی با نام «بروزرسانی» سعی دارد کمی سر کارمان بگذارد. آقای شیرازی بودن هم سخت است. چرا؟ چون فحش خوردن سخت است. البته احتمالا او هم فحش‌ها را به جاهای مختلفی حواله می‌کند که خب در این صورت آنقدرها هم سخت نیست. خلاصه‌ی کلام اینکه همه چیز سخت است و من خسته‌ام. شاید هم همه چیز سخت نباشد؛ ولی در هر صورت من خسته‌ام. دائم الخسته. خسته فور اِوِر. پیرو مکتب خستیسم. اصلا از قدیم گفته‌اند «خستی و راستی». 



+ نزدیک هشتادتا ستاره‌ی روشن هیجان‌انگیزه :دی. می‌خونمتون. نه فورا؛ ولی حتما :)) 
پرتاب - فرشاد




چهارشنبه‌ی یه هفته‌ قبل آزمون

۱۶ نظر
1. خواستم این پستو با یه جمله‌ی نه چندان مثبت خطاب به خودم شروع کنم؛ اما دیدم جامعه‌ی هدفش خیلی گسترده‌تره و ممکنه طیف وسیعی از بلاگرا رو هم در بر بگیره که دیگه بی‌خیالش شدم :دی. خلاصه که سلام =))
2. یه پستم درمورد حذفیات کنکور نوشتم؛ ولی هم نتونستم تمومش کنم، هم حس انتشارش نبود، هم خودم خیلی باش حال نمی‌کنم :/ آره خلاصه، چون می‌دونم منتظر واکنش من به این حذفیات هستید (:دی) گفتم خبر بدم.
3. داشتم به یکی از بدترین روزای نودونه فکر می‌کردم.  روزی که اتفاق خوب هم کم نداشت. هر چی زور زدم، هر چی تلاش کردم، فقط و فقط حس منفی ازش گرفتم و ابدا نتونستم خوشحالی اون موقعم رو درک کنم. در عوض -با اینکه جزئیات زیادی توی ذهنم نمونده بود- تمام غمش دوباره روی سرم آوار شد. فک کنم نیاز باشه روزای خوبو خیلی بیشتر از روزای بد ثبت کنم. این‌جور که بوش می‌آد، شادیا خیلی سریع‌تر محو می‌شن و یادآوری و لمس مجددشون خیلی سخت‌تر از ناراحتیاس. 
4. یادتونه یه بار تو یه پستی گفتم آمار کرونای شهرمون روزی 20-30تا شده و برای شهر کوچیک ما «خیلی زیاد» محسوب می‌شه؟ چند روز پیش نزدیک صد نفر مثبت داشتیم! اگه 20تا خیلی زیاده، برای این تعداد باید چی بگم؟ شاید باورتون نشه؛ اما با وجود این قضیه، بازم هستن کسایی که ماسک نمی‌زنن، مهمونیاشون به راهه، مسافرتشونم می‌رن، از شهرای دیگه هم براشون مهمون اومده و می‌آد! واقعا دلم می‌خواد به تک‌تکشون بگم می‌میرید دو روز مث آدم بشینید خونه‌هاتون؟! هفته‌ی پیش که داشتم می‌رفتم کانون، توی راه هر طرفو نگاه می‌کردم، بودن کسایی که ماسک نزده باشن. چند وقت پیش توی یکی از روستاها یه عروسی می‌گیرن -علی‌رغم تمام تذکرا- و سه روز بعد مادربزرگ داماد بخاطر کرونا فوت می‌کنه. نمی‌ارزه واقعا. لامصب اوایل کرونا، رعایت نکردن و جاهای شلوغ رفتن لااقل یه قبحی داشت. الان خیلیا رو می‌بینم چه اطراف خودم، چه توی کانالای تلگرامی‌ای که می‌خونم، خیلی عادی از سفرا و دورهمیا و گشت‌وگذاراشون حرف می‌زنن. بابا حداقل یه عذاب وژدان ریز داشته باشین دل من خوش شه :|
5. دارم توی یه شک و بلاتکلیفی عجیبی دست‌وپا می‌زنم. یه چیزی تو مایه‌های میون زمین و آسمون معلق موندن. یا تقریب خیلی خوبی، می‌دونم چه چیزی رو نمی‌خوام؛ اما اینکه خواسته‌م چیه؟ نمی‌دونم. نه که ندونم! ولی دونستنم مثل اینه که قبل دربی ازم بپرسن استقلالی‌ای یا پرسپولیسی؟ و من جواب بدم «دوست دارم پرسپولیس ببره؛ اما دلم نمی‌خواد استقلال ببازه» :دی. راستش مثال مسخره‌ و پیش‌پاافتاده‌ایه؛ می‌دونم. ولی ‌خب موقعیت دیگه‌ای که کمی به چیزی که تو ذهنمه نزدیک باشه پیدا نکردم. بخشی از دل و منطقم این‌وره، بخش دیگه‌ی از جفتشون اون‌ور. درحالی که اصلا میانگینی وجود خارجی نداره -لااقل فعلا. می‌دونم دارم خیلی گنگ راجع بش می‌نویسم. راستش موضوعی نیست که نشه مطرحش کرد؛ اما ترجیحم اینه که تا وقتی درمورد یه سری چیزا، تکلیفم با خودم مشخص نشده، چیزی نگم. باید بفهمم حسی که باعث شده جدی‌تر به این مسئله فکر کنم ترسه، غمه، وابستگیه، اصلا جوگیریه، یا چی. 
6. زن بیل گیتس هر وقت باهاش بحث می‌کرده، می‌گفته «تو اگه بیل گیتسی، برو باغچه‌ی خودتو بیل بگیتس» :))))))) 
هر کی می‌گه بی‌مزه‌س جمع کنه از ایران بره. من خیلی باهاش خندیدم :)))) 
7. یکی می‌گفت کنکور قطعا تنها مسیر شما نیست؛ اما الان که سه ماه به کنکور مونده، زمان مناسبی برای تغییر مسیر نیست. اونو بذارید برای بعد تیر و این مدت سعی کنید برای کنکور تلاش کنید. ببینید می‌تونید کاری که دوست ندارید رو هم انجام بدید؟ می‌گفت در طول زندگی‌تون قرار نیست مدام مشغول چیزایی باشید که ازشون لذت می‌برید و با رضایت انجام می‌دید. ممکنه توی یه برهه‌ی زمانی به اجبار شرایط، فعالیتی داشته باشید که دوست ندارید. این سه ماه مونده، حداقل می‌تونه برای همچین شرایطی آماده‌تون کنه.
8. ینیاااا این مدت انقد اتفاقات حاشیه‌ای افتاده و انقد مسائلی که بتونن به کنکورم ربط پیدا کنن زیاد و عجیب بودن، که پتانسیلشو دارم از سه ماه دیگه حداقل تا یه سال براتون برم بالای منبر و پستای «سال کنکور خود را چگونه بگذرانیم» بذارم. از اونجایی هم که خیلی مرتبط با درس و روش مطالعه و این چیزا نیست، رتبه‌م صدهزارم بشه چیزی از ارزش پند و اندرزام کم نمی‌کنه. ایموجی عینک دودی به میزان لازم.
مثلا 9. از خدا که پنهون نیست، از شما چه پنهون (:دی)، این پست خیلی طولانی‌تر بود. چهار-پنج‌تا مورد دیگه هم نوشته بودم و در فکر هزاران هزار مورد دیگه هم بودم. دیدم یه نمه زیادی طولانی شد (فقط یه نمه!) بقیه‌شو پیش‌نویس کردم واسه یه قبل آزمون دیگه :)))) شما چه خبر؟ :دی
10. له یاره - یلدا عباسی




خواب، خواب می‌آورد و عادت، عادت.

۱۸ نظر

ترک عادت موجب مرض است. خود عادت هم موجب مرض است. اصلا مرض است که از در و دیوار می‌ریزد. من هم از آن افراد خیلی خفنم که این همه تیره‌وتار دیدنم باعث می‌شود ارواح حدم کسی نباشد در جدم. از بحث اصلی دور نشویم، گرچه هنوز نمی‌دانم بحث اصلی چه بوده و قرار است چه باشد. تعریف از خود نباشد و کوچیک همه‌تان هم هستم؛ ولی در خیلی چیزها حرف‌های زیادی برای گفتن دارم. مثلا در فراموشی مثال‌زدنی‌ام. در خنگ شدن‌های آنی شهره‌ی عام و خاصم. شلختگی‌ام هم مو لای درزش نمی‌رود. هنگام درس خواندن که دیگر به اوج خودش می‌رسد و پله‌های عرفان را دوتا-یکی طی می‌کند. سرتان را درد نیاورم. چند وقت بود متحول شده بودم و مثل بچه‌ی آدم، در یک محیط مرتب و خلوت درس می‌خواندم. نمی‌دانم سرم به کجا خورده بود؛ ولی مثلا هنگام خواندن شیمی، اگر کتاب ادبیات هم کنار دستم بود، چنان دچار برافروختگی می‌شدم تو گویی اژدها خر شرک را گم کرده است. بلانسبت من و کتاب‌هایم البته. مادرم که این صحنه‌ها را می‌دید، بی‌اطلاع از سیر و سلوک عرفانی و تحولات بنیادینم، گمان می‌کرد درس نمی‌خوانم که دورم شلوغ نیست و از او اصرار و از من انکار، از من اصرار و از او انکار، از او اصرار و انکار، از او انکار و اصرار. هی یک انکار می‌زد تو سر اصرار و اصرار، می‌خورد به اسرار و اسرار، صدا می‌زد ابزار را و ابزار، صفحه‌ی اول اخبار و اخبار، در انتظار یار و یار، در آغوش اغیار و اغیار، خیره به بازار و بازار، مملؤ از گیتار و گیتار، درگیر رگبار و رگبار، منتظر لوله‌کشی توکار و به این چیزی که نوشتم می‌گویند آش شله قلمکار. القصه، حقیقت این سیلی را در صورتم کوبید که مرتبی به من نیامده و باید همان بازار شام‌گرایی را در پیش بگیرم. در حال حاضر، با مشکل حمل‌ونقل هندزفری مواجه هستم. در بیست‌وچهار ساعت روز چنان هندزفری را به گوشم می‌آویزم که مریدان، پندهای مرشد را. به همین خاطر خانواده فکر می‌کنند مدام در حال گوش دادنم. من هم هر بار باید بگویم چیزی گوش نمی‌دهم و سیمی که به هیچ‌جا وصل نیست را نشانشان بدهم. باید گوش‌هایم را به دنیای بدون هندزفری عادت دهم. این هم یک مرض دیگر! عادت را با عادتی دیگر ترک می‌کنیم. به هر حال، به گوش‌هایم قول می‌دهم سخت نیست، لااقل برای آن‌ها. اتفاقا اگر خبری از هندزفری نباشد، وقتی کسی صدایم کند بهتر می‌شنوم. صدا کردن زیباست. شنیدن اسمت از زبان بقیه هم زیباست. آدم‌ها اسم دارند که صدا زده شوند. ابدا برای شناخته شدن یا هویت داشتن نیست. مثلا اگر کسی بخواهد وسط کلاس فیزیک به بغل‌دستی‌اش بگوید چقدر از من بدش می‌آید، نیازی نیست اسمم را بگوید. جمله‌ی «من از آن دختره که جانی دپ را دوست دارد و ارواح حدم نیستم در جدش، بدم می‌آید» هم کارش را راه می‌اندازد. اصلا گفتن نامم، زمانی که خودم نمی‌شنومش، چه دلیل و چه الزامی دارد؟ باید به همه‌شان بگویم اسمم را فقط جلوی خودم بگویید، فقط وقتی که می‌خواهید صدایم کنید یا قرار است مخاطبتان باشم. مهم نیست محتوای صحبتتان چه باشد. می‌خواهید از صفحه‌ی سی‌وهشت جزوه‌ی شیمی‌ام برایتان عکس بفرستم، می‌خواهید ابراز تنفر کنید و بگویید چقدر بی‌شعورم، می‌خواهید عکس پروفایل یکی را که موهای فر زیبایی دارد نشانم دهید، یا هر چیز دیگری. خلاصه که صدا کن مرا. نه چون صدای تو خوب است؛ بلکه چون من دوست دارم. حالا اگر صدای تو سبزینه‌ی آن گیاه عجیبی باشد که در انتهای صمیمیت حزن می‌روید، چه بهتر. اگر هم نبود، مهم نیست. مهم این است که عادت‌هایتان را موجب کنید تا ترکشان مرض شود.



طرح یک ترانه - ناصر منتظری و ایندو





علامت تعجب اگر جمله بود...

۱۸ نظر

اگر جزء همراهان همیشگی و دائمی وبلاگ اینجانب بوده باشید، احتمالا یادتان هست که در یکی از پست‌ها به اهمیت ویرگول اشاره کردم. اگر هم جزء همراهان همیشگی و دائمی وبلاگ اینجانب بوده باشید، اما حافظه‌تان به ماهی گلی گفته باشد زکی، ممکن است یادتان نباشد. اگر هم جزء همراهان همیشگی و دائمی وبلاگ اینجانب نیستید و اینجا را صرفا برای لذت‌های زودگذر دنیوی می‌خواهید، به احترام این ساعت عزیز -که نمی‌دانم چرا عزیز است، چون هیچ اتفاق خاصی در آن نیفتاده- کاری به‌تان ندارم فقط بدانید در یکی از پست‌ها به اهمیت ویرگول اشاره کردم. ایش. حالا می‌خواهم برایتان از کاربرد صحیح علامت تعجب در جملات بگویم. اجازه دهید این موضوع را در قالب چند مثال ملموس برایتان تشریح کنم.

  • تحسین همراه با تعجب:

چه بستنی شکلاتی خوش‌مزه‌ای بود.

چه قیمه‌ی خوش‌مزه‌ای بود! 

جمله‌ی اول، دام آموزشی دارد. احتمالا منتظر بودید آخرش «!» بگذارم. یک‌بار دیگر تیتر را بخوانید. «تحسین همراه با تعجب» خوش‌مزه بودن بستنی شکلاتی جمله‌ی خبری است. تعجب ندارد که! بستنی شکلاتی همیشه خوش‌مزه بوده و خوش‌مزه هست و خوش‌مزه می‌ماند. برای بدیهیات علامت تعجب نگذارید. 

اما اینکه قیمه خوش‌مزه باشد، واقعا تعجب دارد. اگر بخواهیم زمان جمله را مشخص کنیم، می‌شود «مضارع بعید».

  • جمله یا عبارت امری یا دستوری که با اخطار و تاکید همراه است:  

جانی دپ را دوست داشته باش وگرنه تو را می‌خورم! 

  • به عنوان علامت ندا و برای خطاب قرار دادن: 

 ای زنبور طلایی! نیش می‌زنی بلایی.

  • پس از شبه‌جمله‌ها و جمله‌های بی‌فعل:

یه روز آقا خرگوشه، رفت دنبال بچه موشه. موشه پرید تو سوراخ. خرگوشه گفت:«آخ!»   

دو-سه‌تا کاربرد دیگر هم دارد که دیگر به علت ضیق وقت نمی‌گویم و می‌روم سراغ اصلی‌ترین کاربرد.

  • تعجب و حیرت:

امروز پنجم فروردین است! 

  • خیلی تعجب و حیرت: 

امروز پنجم فروردین است!! 

  • نهایت تعجب و حیرت: 

امروز!!! پنجم!!! فروردین!!! است!!!

مجددا دام آموزشی! «امروز پنجم فروردین است» جمله‌ی خبری نیست. چرا؟ چون همین دیروز سی اسفند بود. اینکه پنج روز در عرض بیست‌وچهار ساعت طی شود، واقعا برگ‌های محله را می‌ریزاند. در این موقعیت خاص، حتی می‌توانیم کل جمله را پاک کنیم و به‌جایش علامت تعجب بگذاریم. با این روند، احتمالا فردا هم به‌جای ششم، یازدهم فروردین خواهد بود، پس‌فردا هم هجدهم و یک هفته‌ی دیگر، دهم خرداد. بعید هم نیست سال دیگر همین موقع، بیست‌وسه سالم باشد. 


خسته - امیر عظیمی




کرونا نباشیم.

۱۳ نظر
انسان، موجودی اجتماعی است؛ حتی اگر هنوز هم بگویم «انسان بی‌خود کرده موجودی اجتماعی است». اجتماعی است همان‌گونه که کرونا ویروسی اجتماعی است. کرونا ویروسی اجتماعی و ول‌نکن است. حالا تو برو کنج عزلت برگزین و ماسک‌ها در حلق خود فرو بر و سرها در گریبان گذار و چله‌ی صابون بگیر. یکی از همین اجتماعی‌ها سروکله‌اش پیدا می‌شود و هر نفسی که فرو می‌رود ممد حیات است و آن اجتماعی کرونایی مخرب ذات. کرونا یک ویروس نیست؛ یک طرز تفکر است، یک سبک زندگی است. پیش از این مسخره‌بازی‌ها جماعتی به او گرویدند و تیشه بر ریشه‌ی روانمان زدند و هُش نداشتند و آرامش ما را خراشیدند. روایت داریم کرونا را گفتند ول‌نکنی از که آموختی؟ گفت از انسان‌هایی که موجوداتی اجتماعی هستند. هر چه از ایشان در نظرم مزاحمت آمد، به فعل آن چسبیدم و ول نکردم. دو کس رنج بیهوده بردند و سعی بی‌فایده کردند. یکی آن که گمان کرد می‌تواند از سم‌السموم اطرافش فرار کند و دیگر آن که گمان کرد می‌تواند از سم‌السموم اطرافش فرار کند. یاد دارم که در ایام طفولیت متعبد بودمی و شب‌خیز و مولع زهد و پرهیز. شبی در خدمت کسی ننشسته بودم و دیده بر هم بسته و طایفه‌ای گرد ما خفته. انسانی اجتماعی پدر را گفت از اینان یکی سر بر نمی‌دارد که مزاحمتی بگزارد و روی مخ نرگسی رود. چنان خواب غفلت برده‌اند که گویی نخفته‌اند که مرده‌اند. به ناگاه همه بیدار شدند و جملگی فریاد سر دادند که مرا بکشید امپراطور. امپراطور نکشید و بخشید و جمع گردید و نشانه گیرید و تیری پرتابید و مخم را، بله. وقتی به جهل جوانی بانگ بر آنان زدم، دل‌آزرده به کنجی ننشستند هیچ؛ بلکه پررو پررو همی‌گفتند:«ما با تو چکار داریم؟» و چکارشان در این لحظه تعجب‌کنان و بر سرکوبان به دوربین خیره همی‌گشت و در افق محو همی‌گردید. هرگز از دور زمان ننالیده بودم و روی از گردش آسمان درهم نکشیده مگر وقتی که چکارم نداشتند و استطاعت مخالفتی نداشتم. به جامع کوچه درآمدم دلتنگ. یکی را دیدم که او هم چکارش نداشتند. شکر نعمت حق تعالی بجای آوردم و با هم برای چکارهای هم طلب صبر کردیم. امان از انسان‌های اجتماعی کرونایی.


چیزی نیست، آهنگ گوش بدید :دی.
خیام‌خوانی بوشهری




هزار و چهارصد ما داریم می‌آییم | پیش‌خوانی

۱۵ نظر
هزار و چهارصدِ نادیده‌ی نوشکفته! 
با تو زیاده عرضی نیست. توقعی از تو ندارم. نه به انتظار یاری، نه ز یار انتظاری و این حرف‌ها. مثل یک بچه‌ی خوب منتظر می‌مانم ببینم چه فکرهایی در سرت داری. خودت هم این قناعت مرا ببین و خجالت بکش و سال خوبی باش. البته باز هم هر طور راحتی؛ ولی خب اگر بد باشی آخر سال فحشت می‌دهم. اتفاقات قشنگت را هم پررنگ‌تر کنی که دیگر داداش مایی. ترجیحا جوری باش که اگر اسفند هزار و چهارصد قرار بود چالش ده لبخندی، چیزی بنویسیم، بجای آنکه به زور پیدایشان کنیم، آن‌قدرررر زیاد باشند که ندانیم میون این همه خوشگل کیو انتخاب کنیم، به کدوم بگیم آره، کدومیو جواب کنیم. ببینم چه می‌کنی. 
برنامه‌ریزی را بلد نیستم و اصلا به نظرم بی‌معنی است بخواهم برای سیصد و شصت و پنج روز که نمی‌دانم چقدرش را زنده‌ام، چقدرش را سالمم، اصلا چه ماجراهایی را در پیش دارم، برنامه بریزم که فلان می‌کنم و بهمان می‌کنم. فقط می‌خواهم قوی، و صادق باشم. 
راستش را بخواهی به اندازه‌ی یک بند انگشت برایت هیجان دارم. شاید چون احتمالا آغاز یک‌سری تجربیات جدیدم خواهی بود؛ زمان به وقوع پیوستن بعضی از «اولین»های زندگی‌ام. یک حسی بهم می‌گوید قرار است عجیب‌ترین سال این هجده-نوزده سالم باشی. 
خلاصه که «در وا کن و آغوشتو دریا کن و تحویل بگیرم» :)

 


 
 
 
 
پارسال همین روزا که طبق هر سالم این آهنگو روی وبلاگ قبلیم گذاشتم، یکی کامنت گذاشت «خود بنیامین یادش رفته که خوانندس تو چطور بنیامین گوش می‌دی:))))» بنیامین بالا بره، پایین بیاد من نمی‌تونم نوروزمو بدون این آهنگ بگذرونم! چه نرگس چارده ساله‌ی سال نود و پنج باشم با اووون همه شوق و ذوق عید، چه نرگس هجده ساله‌ی سال نود و نه با این حال‌وهوای نه چندان نوروزی :))))) سلیقه‌م خیلی تغییر کرده و این، تنها بازمونده‌ی پلی‌لیست سالای گذشته‌ست. همیشه اواخر اسفند می‌رم از اون گوشه‌کنارا پیداش می‌کنم و خاکای روشو می‌تکونم :))))

دیگه پرحرفی نکنم.
عین من و عید من و شکل من و هم‌حس من و اینا رو نمی‌دونم (:دی)؛ ولی خب عیـــــــــدتون مبـــــــــــارک =))
نمی‌دونم نود و نه برای شما چجوری بوده؛ ولی از خدا می‌خوام هزار و چهارصد اون‌قدرررر براتون سال زیبایی باشه، که هر اتفاق ناخوشایندی هم افتاد، نتونه باعث شه هزار و چهارصد رو دوست نداشته باشین :) پر از خوشی‌هایی که از در و دیوار بریزه رو سرتون، اتفاقاتی که با حس خوب به رگبارتون بگیرن، چیزای مثبتی که مثل کنه بهتون بچسبن و ولتون نکنن، و هزاران هزار جوایز نقدی و غیرنقدی دیگر :))

نود و نهِ خود را چگونه گذراندید؟ | جمع‌بندی

۱۶ نظر

نود و نهِ عزیز! 

دلپذیر نبودی؛ ولی الحق که خوب نود و هشت را شستی و بردی. حالا که دیگر می‌روی، لطف کن و چیزهایی که آوردی را هم با خودت ببر. از جانب خودم حرف می‌زنم، وگرنه این چند روز میان پست‌های آخر سالی بقیه، کم ندیدم کسانی را که با تو به‌شان خوش گذشته و سال خوبی برایشان بوده‌ای؛ اما بی‌خیال من یکی شو و همه‌ی بندوبساطت را ببر. 

نمی‌دانم؛ شاید راست است که می‌گویند لحظه‌ی تحویل سال هرطور باشی، کاربن می‌گذارند زیرش برای بقیه‌ی سال. غم روز اول عید و اشکِ سر سال تحویلم را کپی کردی و هر جا و هر زمان که عشقت کشید کنترل + v را محکم و پی‌درپی فشار دادی. شیفت دیلیتش می‌کردی خب مرد حسابی :)) 

از همان روزهای ابتدایی تو همه چیز جدی شد. یک‌هو به خودم آمدم و دیدم درگیر مسائل جدیدی شده‌ام که تا دو روز قبل، از خودم و از اطرافیانم دور می‌دیدمش. تمام ماجراهایی که خودت بهتر از من می‌دانی و دیگر نمی‌نویسمشان. جدای از آن‌ها، برایم تشدیدکننده‌ی احوالات نود و هشتم بودی. آن‌قدر روز و شب کمر همت بستی، که حتی انگشت کوچک پام هم به پایه‌ی میز می‌خورد، دکتر می‌گفت «برخوردِ انگشت پا به پایه‌ی میزِ عصبی است». هرچند آن‌هایی که باید، خودشان را به نشنیدن زدند. 

ناخودآگاه آمدم بنویسم «بگذریم»، اما دلم نمی‌خواهد. نود و نه جان اجازه بده این آخر سالی، از چیزی نگذرم تا اگر عمری بود و من بودم و وبلاگم بود و چشمانم هنوز بینا بودند و خواندن و نوشتن را از یاد نبرده بودم، بیایم و بخوانم که چه شده و چه نشده. 

اگر اشتباه نکنم شش-هفت ماهی شده که دارم تلاش می‌کنم همه‌ی بهانه‌های حال بد و تمام عوامل بیرونی‌ای که بهمم می‌ریزد را به این‌ور و آن‌ورم بگیرم. خیلی سخت بوده و هست. از حق نگذریم، همیشه نه؛ ولی خیلی وقت‌ها موفق بودم. منظورم از موفق این است که همان لحظه به بدترین نحو ممکن بهم می‌ریزم و این حالت نهایت تا چند ساعت ادامه دارد. بعد دربه‌در کوچه‌ی علی‌چپ را پیدا می‌کنم و خودم را برمی‌گردانم روی مودِ نخورده مست و نزده رقصان. 

سعی کردم در ارتباطاتم شاد باشم و شاد صحبت کنم و شاد بنویسم، با اینکه خوب می‌دانی اکثر اوقاتش اصلا شاد نبودم. اسمش را نمی‌گذارم تظاهر، خودسانسوری، سرکوب احساسات یا همچین چیزهایی. فقط به نظرم دیگر ناله‌های ستاره‌دار فایده ندارد. لااقل برای من. پس تصمیم گرفتم به اندازه‌ی تمام بک‌گراندهای قالبم تا الان، خودم را گل‌گلی نشان دهم. 

تا به حال، قوی نبوده‌ام؛ ولی صبور چرا. صبر نه برای رسیدن روزهای خوب، بلکه برای قوی شدن. تا همین یکی-دو سال پیش ورد زبانم این بود که روزهای خوب بالاخره می‌آیند؛ اما الان به این نتیجه رسیده‌ام که هر سری همه چیز بدتر می‌شود و مشکلات با چندتا بدتر از خودشان، جابه‌جا می‌شوند. الان می‌گویم باید بتوانم روزهایم را خوب کنم. باید بتوانم در شرایط بدتر از این‌ها هم شاد صحبت کنم و شاد بنویسم. معلول شرایط بودن را دوست ندارم و نمی‌خواهم تحت تاثیر چیزهایی قرار بگیرم که هیچ سهم یا لااقل سهم خیلی کوچکی در به‌وجود آمدنشان داشته‌ام. 

نود و نه جان، از تو که گذشت؛ اما نمی‌خواهم سال دیگر این موقع یقه‌ی هزار و چهارصد را بگیرم که چنین بودی و چنان بودی. حاضرم صدها بار بگویم «خودم کردم که لعنت بر خودم باد»؛ اما یک لحظه مقصر را کسی یا چیزی دیگر ندانم. می‌خواهم اگر هم قرار است گندی بزنم، مسئولیتش را تمام و کمال پای خودم بنویسم و لحظه‌ای به کج بودن زمین فکر نکنم. لازمه‌اش رهایی است. رهایی از آنچه در دنیای بیرون من می‌گذرد و می‌دانم که متوجه منظورم می‌شوی.

سخت است، می‌دانم. در عوض، نالیدن از دیگران و همه‌ی تقصیرها را گردنشان انداختن کاری ندارد. اتفاقا کم هم نیستند کسانی که با وجود این‌ها حق را به تو بدهند و کمی هم برایت دل بسوزانند. شاید فکر به اینکه من هیچ‌کاره‌ام و فلان چیز و فلان شخص این بلا را سرم آورده‌اند، باعث شود احساس گناه نکنی، یا عذاب وژدان نداشته باشی؛ اما سختی اینکه خودت را به آب و آتش بزنی که انتخاب‌هایت، موفقیت‌هایت، شکست‌هایت، همه و همه مستقیما از خودت نشات بگیرند، شرف دارد به منفعل بودن. 

اگر بخواهم در این روزهای پایانی و در این بندهای آخر کمی روراست‌تر باشم، تو هرچقدر هم با من سخت تا کردی، باعث شدی بزرگ‌تر شوم. سال پیش، همین موقع یک دختربچه‌ی چهار ساله بودم و الان یک دختربچه‌ی هفت ساله‌ام که تازه می‌خواهد حروف الفبا را بیاموزد. بابت این بزرگ شدن، ممنونم.

امسال توانستم دسته‌های مختلفی میان اطرافیانم ببینم. نزدیکانی که دورند، خیلی دور. کسانی که نباید دوستشان داشته باشم چون تمام ویژگی‌ها و خصوصیاتی که ازشان متنفرم را دارند؛ ولی اینطور نیست و با هم خوبیم، لااقل هنوز. افرادی که برایم در اولویت بوده‌اند (شاید هنوز هم هستند)؛ اما شواهد نشان می‌دهد که من برایشان معمولی‌تر از خیلی‌های دیگرم. آدم‌هایی که باعث شدند بفهمم «از دل برود هر آنکه از دیده برفتـ»ـی وجود ندارد و اگر همچین چیزی اتفاق بیفتد، یعنی آن فرد از اول هم درست‌وحسابی در دل جای نگرفته. آن‌هایی که صرفا چون زیاد می‌دیدمشان، فکر می‌کردم دوستانم‌اند. چندین نفر که مدلشان، اخلاقشان و رفتارهاشان را نمی‌پسندم؛ اما تلاش می‌کنم این موضوع باعث نشود به آن‌ها بی‌ادبی‌ای کنم و برخوردهایم نامحترمانه باشد. خیلی‌ها که صمیمانه و عمیقا دوستشان دارم و یکی-دو دسته که دیگر نمی‌نویسم.

از تو بابت تمام خوشی‌هایت هم ممنونم. هر چند در نهایت برآیندت به سمت منفی کج می‌شود؛ ولی نمی‌توانم لحظاتی را که لبخند زدم، و لحظاتی را که از شدت خنده اشک در چشم‌هایم جمع می‌شد نادیده بگیرم. شاید باورش سخت باشد، ولی فکر کنم دلم برایت تنگ خواهد شد. 

یک پست معمولی برای یک روز معمولی خوب

۹ نظر
دیروز یک روز معمولی خوب بود. از ویژگی‌های نود و نه برای من این بود که روز معمولی خوب کم داشتم، خیلی کم، شاید هم خیلی خیلی کم. یا اصلا معمولی نبودند، یا معمولی‌شان به سمت بد میل می‌کرد. یا خودم روزم را هل می‌دادم تا از لبه‌ی کوه بیفتد و بد شود، یا دیگران زحمتش را می‌کشیدند. دیگرانی که... بگذریم. دیروز صبح زود از خواب بیدار شدم. بعد از مدت‌ها. آنقدر بعد از مدت‌ها که یادم نمی‌آید آخرین بار کی این ساعت روز را بیدار بودم. درس خواندم. عالی نه؛ ولی خیلی بهتر از روزهای معمولی بد قبل. در سه ساعت و ربع اول، به اندازه‌ی کل پریروز تست زدم و همین باعث دهمین لبخند نود و نهم شد. یازدهمین لبخند هم زمانی بود که می‌دیدم تعداد تست‌های بعضی درس‌ها، از تعداد دقایقی که برایشان صرف کردم، بیشتر شده بود. کاش مسئولین رسیدگی می‌کردند و در کنکور می‌شد از زمان عمومی‌ها قرض داد به اختصاصی‌ها. بی‌عدالتی و تبعیض تا کجا؟ کلاس‌های صبح را شرکت نکردم و امتحان عربی هم ندادم. دو نفر با فاصله‌ی نیم ساعت یک آهنگ معمولی خوب را برایم فرستادند و چند باری در روز گوشش دادم؛ ظهر، غروب، شب. آخر همین پست برای شما هم می‌گذارمش. بعد از ظهر چند دقیقه با یک آدم جدید حرف زدم و مکالمه‌ی کوتاه حال‌خوب‌کنی بود. آن سخنرانی چند دقیقه‌ای دبیر، اول کلاس بعدازظهر، که تمامش تیکه‌های ریز و درشت به من و اطرافیان من هم بود، نتوانست روز معمولی خوبم را بد کند. چون من همه‌اش را به یک ورم حواله کردم و در دلم خندیدم به اینکه آن‌قدر اقصی‌نقاط بدنش سوخته که نهایت زورش برای تخلیه شده چهارتا حرف غیرمستقیم. تولد دوستم بود و سراغ واتس‌اپ (لعنت الله علیه) رفتیم. خندیدیم. شب چند نکته‌ی جدید یاد گرفتم که با خودم گفتم کاش خیلی وقت پیش این‌ها را می‌دانستم. با وجود اینکه صبح زودتر از همیشه بیدار شده بودم؛ اما اصلا احساس خستگی نمی‌کردم. خوابیدم و روز معمولی خوبم تمام شد با وجود چندین و چند ستاره که نشد خاموششان کنم. و الان دارم به این فکر می‌کنم که چه چیزی باعث شد تا بیایم و یک روز معمولی خوبم را بنویسم در حالی که صفحه‌ی شصت‌وسه‌ی زیست دهم از روی میز بهم چشمک می‌زند. صفحه‌ی شصت‌وسه‌ی دوست‌نداشتنی. شاید چون از عنفوان کودکی روزانه‌نویسی را دوست داشتم و این روزها ازش دور شده‌ام، یا شاید هم چون آن‌قدر روز معمولی خوب کم داشتم که این یکی برایم لنگه کفش در بیابان بود و آمدم این‌گونه غنیمتش بدانم. غنیمت دانسته شد؟ 




صاحب این وبلاگ، نخورده مست و نزده رقصان است.
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان