|Persephone|

شاید...

کانگوروها نمی‌میرند.

تا به حال به شباهت کانگوروها و مارمولک‌ها دقت کرده‌اید؟ من هم دقت نکرده‌ام. شاید اگر دقت کنیم متوجه شویم آن‌ها هیچ شباهتی ندارند که خب، نتیجه‌ی غافلگیرکننده‌ای نیست. اصلاً اگر نظر مرا بخواهید، می‌گویم هیچ‌گاه یک کانگورو و یک مارمولک را با هم تنها نگذارید. نه که نفر سوم شیطان باشد، ولی خب بدآموزی دارد. از قدیم گفته‌اند کبوتر با کبوتر، باز باران با ترانه، می‌خورد بر بامش بیش، برفش بیشتر. اگر یک وقت کانگوروی ازهمه‌جابی‌خبر دلش خواست مثل مارمولک دمش را بکَنَد، چه؟ آن موقع شما جوابگوی بی‌دم‌شدنِ آن طفلی هستید؟ کانگوروها بدون دم نمی‌توانند بپرند. برای پریدن، پا لازم است اما کافی نیست. دم هم می‌خواهند. زمانی که یک شرط لازم باشد، ولی کافی نباشد، آن عمل انجام نمی‌شود. نمی‌دانم اگر یک شرط کافی باشد، ولی لازم نباشد چه اتفاقی می‌افتد. راستش را بخواهید من تا حالا نه لازم بوده‌ام و نه کافی. شاید هم فقط فکر می‌کنم که اینطور بوده. در هر حال، «احساسِ ناکافی‌بودن» اگر آدم بود، می‌شد من. نمی‌دانم چرا باید تصمیم بگیرد آدم باشد، ولی احساس است دیگر، دلش می‌خواهد. چرا کانگورو می‌تواند مارمولک باشد؟ البته کانگورو هم نمی‌تواند. بی‌خیال! بگذارید همه چیز سر جای خودش باشد. فقط من را اگر پاندا کنید ممنون می‌شوم. یا حتی پاندا هم نه! برگ درخت. تبدیلم کنید به برگی از یک درخت در جنگل‌های استرالیا تا یکی از کوالاهایشان مرا بخورد. تمام تلاشم را می‌کنم که برگ خوشمزه‌ای باشم. راستش را بخواهید نمی‌دانم دقیقاً باید چکار کنم، ولی خب همین که قصدش را دارم، نشانه‌ی حسن نیت من است. حسن نیت لازم است، اما کافی را نمی‌دانم. چیزی که کافی نباشد، اضافی است. برخی چیزهای اضافی، اشرافی است. این همه اشیای اشرافی، بی‌انصافی است. بی‌انصافی اگر از حد بگذرد، بی‌شرفی است. بعضی از بی‌شرفی‌ها، تصادفی است. گاهی هم تصادف‌ها، خرافی است. این چند خط من هم، چرندبافی است. حتی نوشیدنی مورد علاقه‌ی بعضی‌ها هم coffee است. این موضوع در حق چای واقعاً کم‌لطفی است. آن‌قدر کم‌لطفی که دیگر بی‌خیال نوشتنِ کلمه‌هایی که با «فی» تمام می‌شوند، شدم و می‌خواهم رک و پوست‌کنده به شما بگویم «هر کجا چای آید و ساکن شود / هر چه ناممکن بود، ممکن شود». حتی به یاد دارم یک روز «آن یار نکوی من، بگرفت گلوی من / گفتا که چه می‌خواهی، گفتم چایی می‌خواهم». احتمالاً این بیت را هم شنیده باشید که «گفتی مرا به خنده خوش باد روزگارت / کس بی‌چای خوش نباشد رو قصه‌ی دگر کن». این را خود مولانا، زمانی که رفته بودیم مهمانی خانه‌ی آنتوان لاوازیه سرود. لاوازیه رفیق ما بود. یک روز به من زنگ زد و گفت نرگس چندتا از دوستاتو جمع کن با هم بیاین اینجا یه چای دور هم بخوریم. ما هم رفتیم. اما از بخت بدمان، شب قبلش یک دزدِ ازخدابی‌خبر، آمده بود و دار و ندار آنتوان را برد، به‌جز چندتا فنجان، مقداری قهوه، و یک تکه فرش. مولانا که تعریف چای‌های او را خیلی شنیده بود، واقعاً شکست بدی خورد. زبان‌شناسان می‌گویند اصلاً این اتفاق، تاثیر زیادی روی قریحه‌ی شاعری او داشت. در محدودیت‌هاست که که انسان‌ها شکوفا می‌شوند. آره خلاصه. سرتان را درد نیاورم. نتیجه‌ی اخلاقی این پست این بود که کلمه برای نوشتن لازم است، اما کافی نیست. شما به محتوا هم نیاز دارید، که اینجا عمراً پیدایش کنید. ختم جلسه.



+ احتمالاً وقتی - او و دوستانش




زری ...
۰۶ شهریور ۱۶:۴۱

وای

این یکی خیلی خوب بود

باز هم بهم ربط داشت XDDD

پاسخ :

خوشحالم که دوست داشتی :))
روناهی ^^
۰۶ شهریور ۱۶:۴۶

من از وقتی که دیروز گفتی آهنگ پست رو پیدا کردی فقط مونده خودش منتظر آهنگت بودم ولی باید بگم مرسی بابت دوتاش *----*

پاسخ :

قرباانت :)) 3>
Fateme :)
۰۶ شهریور ۱۷:۳۲

کانگوروعه اومد دم کندن مارمولک رو یاد بگیره، پریدن خودش یادش رفت:|

پاسخ :

=))))
عاشق بارون... ⠀
۰۶ شهریور ۱۷:۵۹

نرگس! نرگس! نرگس! :)

پاسخ :

قربان شما :)))
آبی غم‌رنگ
۰۶ شهریور ۲۰:۲۲

ای‌کاش بیشتر بنویسی نرگس :)))

پاسخ :

:))♡
Divine Girl
۰۸ شهریور ۰۹:۴۹

پست بامزه ای بود 

قطعا اگه تناسخ واقعیت داشته باشه تو زندگی بعدیم پاندا می شم

تو کافی هستی عزیزم هیچ وقت نذار بقیه این حسو بهت بدن، آدما بدون هیچ کاری باارزشن، نمیشه ارزش خودمون رو با بقیه بسنجیم، کی می تونه بگه چی خوبه چیبد

پاسخ :

ممنون :)
آره :))))) شاید اصلاً پانداهای همسایه شدیم :دی.
درسته. مسئله اینه که فعلاً نمی‌دونم چطوری نباید بذارم این حسو بدن :))
laya
۰۸ شهریور ۱۲:۰۱

راستش دو هفته می شد این آهنگه رو پیدا کرده بودم و منتظر بودم اونقدری گوش بدمش که عنش درآد بعد برات بفرستم اما انگار دیر جنبیدم :(( بگو خیلی زیاد گوش دادی اینو تا از دردش کم بشه :((

پاسخ :

خیلی زیاد گوشش دادم. خیلی خیلی زیاد :)))) واقعاً خودمو باش خفه کردم :))))
laya
۰۸ شهریور ۱۲:۰۳

حرف از تناسخ شد.میگن چهره ی الانمون،چهره ی معشوقه مون تو زندگی قبلیمونه.به هر حال مهم نیست.تو این زندگی هم عاشق یکی میشیم که تو زندگی بعدیمونم قیافه مون زشت می شه :(

+خیلی هم به محتوای پست ربط داشت.

پاسخ :

ما عاشق باطن زیبامون شدیم تو زندگی قبلی :((
laya
۰۸ شهریور ۱۲:۱۲
بخش‌هایی از این نظر که با * مشخص شده، توسط مدیر سایت حذف شده است

چرا اینستاگرام نداری؟؟سیود مسیجام پر از چیزاییه که می خوام برات بفرستم اما نمی شه :((

+اینم ببین.من که با دیدنش همزمان یاد کارامون تو مدرسه افتادم اما خیلی غم انگیزه دیگه نمی ریم مدرسه که تجدید خاطره کنیم :(

+******** **** ** ** ***** *** ****************** *** ***

 

پاسخ :

لعیا اتفاقاً چند روز پیش دوباره امتحان کردم، باز همون ارور قبلی رو می‌داد :/ نمی‌دونم چشه.
+ وای منم :((( خیلی دلم تنگ شده واسه مدرسه :((
+ چون ساعت این کامنتت رنده، ثابت شد =))))))
laya
۰۸ شهریور ۱۲:۱۸
بخش‌هایی از این نظر که با * مشخص شده، توسط مدیر سایت حذف شده است

تو که اینننننن همه آشنا داری ** ** **** **** ******* **** *** * ******* ** ****** **** **** * ** ** ***** ** ***** * **** ** ****نمی تونی ازشون راهنمایی بخوای؟؟فقط به خاطر من نمی تونی بیای؟؟ اه :(((

پاسخ :

عوضی :))))))))))) یه جوری درستش می‌کنم تا آخر هفته :(
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
صاحب این وبلاگ، نخورده مست و نزده رقصان است.
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان