|Persephone|

شاید...

پست سفارشی، با طعم توت‌فرنگی.

احتمالاً از کاکتوس‌هایی که بغل می‌خواستند زیاد شنیده باشید. ولی کمتر کسی از فیلی می‌گوید که دوست دارد برود مهمانی خانه‌ی موش همسایه. تبعیض تا کجا؟ مطمئنم درمورد توت‌فرنگی‌ای که دلش می‌خواست قورمه‌سبزی شود هم چیزی به گوشتان نخورده. این‌ها همه سیاست‌های کثیف کسانی است که راهبری جوامع گیاهی و حیوانی و میوه‌ای به دستشان افتاده. وگرنه آن قدیم‌ها -که نه من یادم می‌آید، نه شما- از این خبرها نبود. اصلاً کسی نمی‌دانست «تبعیض» را با «ی»دسته‌دار می‌نویسند یا «ی»دوچشم. دیدید؟ آن‌قدر عدالت برقرار بود که حتی از وجود «ی»باکلاه هم باخبر نبودند. خلاصه... کاکتوس‌ها و فیل‌ها و توت‌فرنگی‌ها نشسته بودند یک گوشه و حسرتشان را می‌زدند توی ماست و می‌خوردند که ناگهان یک ازخدابی‌خبری حوصله‌اش سر رفت و دیواری کوتاه‌تر از این‌ها پیدا نکرد. مثل اینکه کل مشکلات دنیا به خاطر همین سررفتن حوصله‌ است. من هم نمی‌دانستم. شنیده‌ام فقط. عرض می‌کردم... آن بی‌حوصله ماست توت‌فرنگی‌ها و فیل‌ها را گرفت و همه‌اش را به کاکتوس‌ها واگذار کرد. ماست خوشمزه است، حسرت بدمزه. خوردن این دوتا با هم می‌تواند کمی از مزه‌ی چندش و تلخ حسرت را بگیرد. از آن روز  به بعد کاکتوس با ماست و ولع بیشتری حسرت خورد، اما فیل و توت‌فرنگی دستشان توی پوست گردو ماند و حسرت را خالی‌خالی قورت می‌دادند. مزه‌ی زهرمار می‌داد. فیل بیچاره که از همان اول توسری‌خور بود، سعی کرد به شرایط عادت کند. گول ظاهر گنده‌اش را نخورید، دلش نازک‌تر و روحیه‌اش لطیف‌تر و اراده‌اش ضعیف‌تر از این حرف‌هاست. بی‌خیال موش و ماست شد و به زندگی نکبت‌بارش ادامه داد. توت‌فرنگی اما که -گلاب به رویتان- حالت تهوع و -بیشتر گلاب به رویتان- اسهال امانش را بریده بود، حسرت‌ها را زد زیر بغلش تا برود در جست‌وجوی ماست. سوار کفتر شد. شنیده بود که «از اون بالا کفتر می‌آیه / یک‌دانه دختر می‌آیه» برای همین نقشه‌ی اولش آییدن از بالا با کفتر بود. متاسفانه زمان سفرش با فصل جفت‌گیری گربه‌ها همزمان شده بود و کفترش مدام با لک‌لک‌های گربه‌به‌دوش تصادف می‌کرد. خدا می‌داند چند بچه‌گربه در اثر همین تصادفات به والدین اشتباهی تحویل داده شدند. شما صدایش را درنیاورید ولی. عرض می‌کردم. وسط راه از کفتر خواست بزند بغل. کرایه‌اش را پرداخت کرد و وارد یک کاروان شد و سوار شتری شد. اما ساربان خیلی لاک‌پشت‌وار شترها را هدایت می‌کرد. گویا یکی آرام جانش داشت می‌رفت و از ساربان خواسته بود آهسته براند. شاید هم آهسته‌راندنش به‌ خاطر خطر ریزش کوه بود. نمی‌دانم. به هر حال، سفر شتری هم فایده‌ای نداشت. تصمیم گرفت بقیه‌ی راه را با ایمان، تقوا و عمل صالح پیاده برود. آقا ایمان ولی عروسی خواهرش بود و نتوانست همراهی‌اش کند. آقا صالح هم عملش موفقیت‌آمیز نبود و در بیمارستان بستری شد. ماند یک تقوا که دوستانش تقی صدایش می‌کردند. آقا تقی هم چون فصل، فصل خاک حاصل‌خیز و آب کافی و آب‌وهوای معتدل بود، رفت تا به کشاورزی‌اش برسد. پس توت‌فرنگی تنها ماند. از شما چه پنهان، نیازمند دست‌شویی بود و نمی‌توانست منتظر همراه جدیدی بماند. پس دلش را به دریا زد و چون دریا طوفانی بود، دلش پرت شد وسط جنگل‌های ایتالیا. البته من جغرافیایم ضعیف است و نمی‌دانم ایتالیا جنگل دارد یا نه، ولی خب داستان است دیگر. شما فکر کنید دارد. سرتان را درد نیاورم. توت‌فرنگی هم که دوری دلش را نمی‌توانست تحمل کند، خودش را با اولین پرواز به ایتالیا رساند. آنجا با یک سس آشنا شد. سس قصه‌ی ما که بسیار خونگرم و مهمان‌نواز بود، با توت‌فرنگی همراه شد تا احساس غریبی نکند و کارش راه بیفتد. توت‌فرنگی که دلش را پیدا کرد و با همان دل و صدتا دل دیگرش عاشق سس شد، تصمیم گرفت خودش را به او نزدیک‌تر کند. میان صحبت‌هایشان فهمیده بود این سس عزیز، باید به آشپزخانه‌ی یک رستوران برود، تا پیتزاها را خوشمزه‌تر کند. توت‌فرنگی هم با او رفت. آقای سرآشپز که از دیدن این مهمان ناخوانده متعجب شده بود، طی یک عملیات انتحاری و برای آسان‌تر کردن وصال توت‌فرنگی با سس، آن را داخل پیتزایش ریخت. اینگونه بود که اولین پیتزای توت‌فرنگی، با حضور افتخاری یک زوج عاشق، در قلب ایتالیا پخته شد. راستش را بخواهید، توت‌فرنگی‌ها بعد از این ماجرا، سودای قورمه‌سبزی را از سرشان بیرون کردند. فیل هم ماند و حسرتش را خورد، و هیچ‌وقت این ایده به ذهنش نرسید که به‌جای رفتن به خانه‌ی موش، موش را به خانه‌ی خودش دعوت کند.
Marcis March
۰۷ مهر ۰۸:۰۳

به جای رفتن به خانه موش، موش را به خانه خودش دعوت کند.

 

میتونم از همین یه جمله تا آخر عمرم انگیزه بگیرم.

پاسخ :

:)))
یاس ارغوانی🌱
۰۷ مهر ۱۶:۰۲

لعنت لعنت لعنت به این دنیاااا تبعیض تاکی؟!!!!!

تا حالا اصلا کسی به این فکر کرده که خودِ کنکور هم دلش خواسته باشه بره دانشگاه؟ یا مثلا ریاضی دلش خواسته بشه ادبیات و بجای اینکه دنبال ایکس کوفتی بگرده بگرده دنبال یار؟

لعنت به این سیاست های کثیف :ا

من قبلا هم گفتم اینا میخوان حواس مارو از این تبعیض ها پرت کنند 😡

البته خوشحالم که تو دستشون رو رو کردی و حالا این سیاست کثیف داره آشکار میشه😏👌

 

پاسخ :

:))))

برای افشاگری‌های بیشتر، با ما همراه باشید :دی.
یاس ارغوانی🌱
۰۷ مهر ۱۶:۵۴

هرکمکی خواستی با من درمیون بزار :))

پاسخ :

حله ^__^
Hana :)
۰۷ مهر ۱۸:۰۳

دلم برای فیله کباب شد  :(

پاسخ :

راستشو بخوای دل خودمم :(
عی‍ن‍‍ک ...
۰۷ مهر ۱۸:۲۱

:)))))))

پاسخ :

می‌گم احیاناً زشت که نبود یافته‌ها و تجربیاتتونو بدون ذکر منبع تو پست آوردم؟ :دی
ᴺᵃᶳᵗᵃʳᵃᶰ ‌
۰۷ مهر ۲۰:۰۹

فقط نرگسه که میتونه این همه چرت و پرتو تو یه مطلب جا بده و همه تحسینش کنن🚶🏻‍♀️🚶🏻‍♀️

پسر ایوللل داریییی

پاسخ :

قلبم :(( مرسییی :((
عی‍ن‍‍ک ...
۰۷ مهر ۲۱:۵۲

این همه لبخند رو واسه ذکر همین یافته‌ها و تجربیات گذاشتم دیگه :)))

 

راستی می‌گم چیزه؛ ما که از پست بدون آهنگ و بدون پایان انتظار عنوان نداشتیم که :دی.

پاسخ :

بازم یافته و تجربه‌ی خاصی داشتین برای پستای بعد استقبال می‌کنیم :دی.

همیشه همه چیز طبق انتظاراتمون پیش نمی‌ره بالاخره :| :))
ولی این فک کنم جزء معدود پستام بود که پایان مشخص داشت که :( 
روناهی ^^
۰۸ مهر ۲۰:۵۱

همون که نسترن گفت 🚶‍♀️

+ خوشبو و خوشمزه :)) 

پاسخ :

نظر لطفته :)♡
Divine Girl
۱۲ مهر ۱۵:۴۲

وای دقیقا 

نود درصد مشکلات من از همین حوصله سررفتن هاس

پا میشم گند می زنم

پاسخ :

آره دقیقاً :)))))
منور الذهن
۲۲ مهر ۰۷:۱۱

ظاهرا در مبارزه بین قورمه سبزی و پیتزا، قورمه سبزی شکست میخوره و این خیلی دردناکه

حتی دردناک تر از آخر و عاقبت فیل بیچاره

اگه قورمه سبزی بفهمه که رقیبش پیروز شده و توت فرنگیِ عزیزش رو به خاطر یه سس باخته، افسرده میشه و چون خیلی احساسیه، دست به تصمیم وحشتناکی میزنه. اون خودشو نابود میکنه :(

و این یعنی ما و تمام نسل های بعد از لذت چشیدن این غذای بهشتی محروم میمونن :((

واییی. میدونین با این پست چه بلایی سر همه مون آوردید نرگس خانم؟ حالا چیکار کنیم؟ :|

 

پاسخ :

حقیقتاً از این زاویه بهش نگاه نکرده بودم. 
خیلی بد شد که :(
صاحب این وبلاگ، نخورده مست و نزده رقصان است.
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان