|Persephone|

شاید...

مبارزینِ زمانه‌ات را بشناس.

آخرین‌باری که تا سیصدونه بلندبلند شمرده‌اید کی بوده؟ من همین یکی-دو ساعت پیش. چرا؟ چون که خواهرم می‌خواست جوراب‌هایش را برایش بپوشم. ربطش؟ من دوست ندارم برای بقیه جوراب بپوشم. باز هم ربطی نداشت؟ خب باید به نحوی خواهرم را متقاعد می‌کردم که دست از سرم بردارد. چه کار کردم؟ به یاد قدیم که راحت‌تر گول می‌خورد پرسیدم «اگه تا چند بشمرم خودت می‌تونی بپوشی‌ش؟». قبلاً چطور با این سوال گول می‌خورد؟ برای اینکه به من ثابت کند ارواح حدش نیستم در جدش، می‌گفت «تا ده» و با بیشترین سرعت ممکن مشغول می‌شد. این‌بار هم گفت تا ده؟ خیر! گفت تا هزار. چرا؟ چون بزرگ‌تر شده و خیال می‌کرد اگر بگوید هزار من بیخیال می‌شوم و خودم را تسلیم می‌کنم. من تسلیم شدم؟ خیر! چه کار کردم؟ شروع کردم به شمردن. واکنش خواهرم چه بود؟ توقعش را نداشت. تا سی، ناامیدانه به من خیره شد. دویست‌وهفتادونه شماره‌ی بعدی را هم خیره شد؟ خیر! چه کار کرد؟ از من قطع امید کرد و مشغول پوشیدن شد. نزدیک‌ترین تجربه‌ی من به ایستادگی در برابر ظلم، همینی بود که برایتان گفتم. این، ظلم نبود؟ اصلاً بود یا نبود! مهم این است که من ایستادگی کردم. امروز اگر ایستادگی نمی‌کردم، فردا هم نمی‌کردم و دیگر بای‌ بای ایستادگی. ایستادن به مدت طولانی سخت است. من این چند روز را که هوا سرد و سردتر می‌شود، مدام با پتوی زیبایم یا نشسته‌ام یا خوابیده‌ام. پتو یکی از هزاران زیبایی پاییز و زمستان است. یکی از بزرگ‌ترین تک‌ستاره‌های قلبم. تنها ایرادش این است که خیلی سنگین است، وقتی می‌اندازمش روی شانه‌ام، یقه‌ی لباسم را عقب می‌کشد و خفه می‌شوم. اگر همین روزها مردم بدانید در راه عشق بوده. گاهی قاتلت همانی می‌شود که بیشتر از بقیه به آن دلبسته‌ای. من هم که کلاً آدم دلبسته و وابسته‌ای هستم، به همه چیز. پس به این سادگی‌ها قاتلم را پیدا نمی‌کنید. مضنون زیاد است. آن‌قدر زیاد که حواسم پرتشان شد و دقت نکردم که املای مظنون را اشتباه نوشته‌ام. حواس‌پرتی بددردی است. من از پرت‌کردن و پرت‌شدن می‌ترسم. از اینکه چیزی را با سرعت به سمتم پرتاب کنند وحشت دارم. ولی حواسم مدام پرت می‌شود و عین خیالم نیست. آدمی‌زاد عجیب است. عجیب! مثلاً برای تصمیماتش تاس می‌اندازد. باورتان می‌شود بعضی از صاحبان وبلاگ برای اینکه تصمیم بگیرند با کامنت‌هایشان چه کار کنند، تاس می‌اندازند؟ مثلاً می‌گویند اگر فرد شد، خصوصی می‌کنم؛ اگر زوج شد، تیکِ «فقط خصوصی» را برمی‌دارم. بعد تاسشان چهار می‌آید. و از آنجایی که چهار زوج است، آن تیک را برمی‌دارند. جدی ها! بعضی از وبلاگ‌نویس‌ها اینطوری‌اند.



+ نرو، بمان - پالت




.. میخک..
۰۶ آبان ۲۱:۴۸

سلام مبارز :)

سلام بعضیا :)))

پاسخ :

علیک سلام =)))
ترنج ‌
۰۶ آبان ۲۱:۵۴

تا مضنونو دیدم دویدم بیام بگم "مظنون!مظنون درسته! تو آخرین امیدمون بودی" که با جمله بعدش نفس راحتی کشیدم.

سلام. منم انقدر جلوی ظلم فیزیک دارم ایستادگی می کنم که تا الان چند بار گفتم اگه فلان سوالو یه جور دیگه می خوندیم جوابش یه چیز دیگه بود و بعد به کسایی که مجموعا نگارش درستی ندارن شب به خیر می گفتم به عنوان مثال.

پاسخ :

ببین داشتی زود قضاوت می‌کردی =)))) تمام سعیم اینه که امیدتونو ناامید نکنم :دی.
سلام :)) با فیزیک مهربون باش و بهش نگو ظالم که نه خدا رو خوش می‌آد، نه یکی از بنده‌هاش که من باشم رو :))) خدافظ :)))
ویــ ـانا
۰۶ آبان ۲۳:۲۷

گاهی قاتلت همانی میشود که بیشتر از بقیه به آن وابسته ای:)❤️

نرگس❤️❤️

پاسخ :

کامنتات پر حس خوبه دختر :))❤
زری ...
۰۷ آبان ۰۲:۲۳

وای خدا

شهید راه عشق پتو 😂😂😂😂

پاسخ :

=))))))
زری ...
۰۷ آبان ۰۲:۲۶

باید یه تکونی به پلی لیست اهنگای سه سال پیشم بدم =))))

از ایهام و چار تار دل بکنم برم سراغ پالت =*)

این یه پست توی اینستا بود دختره تو مدرسه پیانو میزد همه بچه ها باهم میخوندنش 

انقدررر حسودیم شد که چرا من از بچه هامون که با گیتار همخونی میکردیم فیلم ندارم...

شدیدا هوس مدرسه کردم :"")

پاسخ :

من خیلی وقته از ایهام دل کندم :| :دی. ولی چارتار و پالت جفتشون جدانشدنی‌ان =))
پیانو؟ چه باکلاس :| :دی. 
مام گیتار زیاد می‌بردیم مدرسه. خدا رو شکر چون گوشیم زیاد می‌بردیم فیلم ازش زیاد داریم. 
منم منم :(( ینی هر چند وقت یه‌بار با بچه‌ها فیلم و عکسای مدرسه رو مرور می‌کنیم و می‌ترکیم از دلتنگی :((
ترنج ‌
۰۷ آبان ۱۶:۳۹

سوال: چطوری گیتار می بردین مدرسه هیشکی هیچی نمی گفته؟ :( منم می خوام :((

پاسخ :

مشکلی نداشتن. برا یه سری جشنا و مراسما که اصن خودشون می‌گفتن بیارین. بعضی وقتام که بچه‌ها می‌خواستن مسابقه شرکت کنن، می‌آوردن که تمرین کنن و تمرینشون که تموم می‌شد می‌آوردن تو کلاس اول کلاسا یا زنگای تفریح یا اگه بیکار بودیم کمی کنسرت می‌ذاشتن :دی. 
ترنج ‌
۰۷ آبان ۱۷:۰۷

تو مراسماتون خودتون گیتار می زدین؟؟ :| تو مدرسه ما یه بار (چند سال پیش) دیدن یه نفر تو دفترش متن آهنگ نوشته بهش تذکر دادن یا احتمالا بیشتر از تذکر. :| بروید خداوند را شکرگزار باشید🚶‍♀️

پاسخ :

گیتار، دف، تنبک، هر چی که بود :))) گاهیم بچه‌ها می‌رفتن می‌خوندن :دی. 
مدرسه‌ی شما دیگه زیادی سخت‌گیر بوده. 
ترنج ‌
۰۷ آبان ۱۷:۲۱

اره سختگیره و منم باهاش مشکلی ندارم ولی حقیقتا این بخش از ماجرا رو خبردار نبودم :دی

پاسخ :

:))
Vnt. Anila
۰۷ آبان ۱۹:۱۷

یکی هم مثل من در انتظار ۱ عدد کامنت پشه ها را ب پرواز در می اورد و چشم از مانیتور بر نمیدارد به پستت اضافه کن پلیز 

پاسخ :

:))))
صاحب این وبلاگ، نخورده مست و نزده رقصان است.
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان