|Persephone|

شاید...

روز دوم: به کجا چنین شتابان؟

2. Where you'd like to be in 10 years...

بیایید با شما روراست باشم. ده سال خیلی است. من ایییین همه روی کره‌ی زمین بودم، هنوز بیست سال هم نشده. حالا شما فکر کنید منظور این چالش، نزدیکی‌های سی‌سالگی است. چون که اول پست گفته‌ام می‌خواهم با شما روراست باشم، اجازه بدهید این را هم بگویم که من خیلی تلاش کردم. تقریباً از صبح تلاش کردم ولی نتوانستم خودم را ده سال بزرگ‌تر تصور کنم. انگار هیچ وقت قرار نیست سی‌ساله شوم. چه برسد بخواهد برایش برنامه بریزم یا رویا ببافم. نمی‌دانم دوست دارم مشغول چه کاری باشم. نمی‌دانم دوست دارم در چه موقعیتی قرار داشته باشم. واقعاً نمی‌دانم. جواب این‌ها را حتی برای ده ماه بعد، ده روز بعد، یا ده دقیقه‌ی بعد هم نمی‌دانم. البته چرا، تا ده دقیقه‌ی بعد می‌خواهم پستم تمام شده باشد. به هر حال، از نظر مکانی، تا ده سال آینده کجا باشم برایم فرقی ندارد. همین که آدم‌هایش را دوست باشم برایم کافی است. مثلاً من تمام آدم‌های شهر خودمان را دوست دارم. پس اینجا ماندن را هم دوست دارم. البته چند سال پیش، یک‌بار که با مادرم حرف می‌زدم و می‌گفتم دوست ندارم از اینجا دور شوم، گفت «فک کردی تا ابد قراره همین شهر و تو همین موقعیت بمونی؟ کسی که نمی‌دونه چی در انتظارشه. شاید اصلاً شرایط جوری پیش رفت که سر از اهواز درآوردی!». بعد از آن هم با فاصله‌ی چند ماه یا چند سال، دو-سه‌بار دیگر هم روی اهواز تاکید کرد. چرا اهواز؟ نمی‌دانم. خبر ندارم آنجا چه خبر است که مادرم ناخودآگاه بهش اشاره می‌کند. نزدیکمان هم نیست حتی. شاید خواهر گم‌شده‌ای دارم که می‌خواهند بروم و پیدایش کنم. مثلاً چند سال قبل از به‌دنیاآمدن من در کوچه‌های اهواز گم شده و دیگر پیدا نشده. یا شاید کسی پیدایش کرده و برای خانواده‌ام شرط گذاشته که بیست‌وچند سال بعد، دختر دیگری را بفرستید تا این یکی را بهتان پس بدهم. یا شاید درگیر طلسمی شده که فقط خواهر هم‌خونش می‌تواند باطلش کند. نمی‌دانم. امیدوارم هر چه هست، از پسش بر بیایم. کجا بودیم؟ آها. ده سال بعد. دوست دارم نرگسِ ده سال بعد، یک نرگسِ شاد، راضی، هدفمند، و عاشق باشد، که دیگر بلاتکلیفی ندارد، شور و شوق زندگی‌ را پیدا کرده است، با خودش در صلح است و گذشته‌اش را با تمام اشتباهاتش پذیرفته. خواهرش را هم به آغوش خانواده برگردانده باشد که عالی می‌شود.

[روز اول]

+ استارتِ تو باقالیا رفتنو زدم فک کنم با جوابم به این سوال :)) 
++ سی سالگی - احسان خواجه‌امیری




🎼 کالیستا
۱۳ آبان ۲۲:۳۴

به نظرم حتما از مادرت دلیل تاکید روی اهواز رو بپرس چون بالاخره ممکنه بخوای واسه ی ماجراجویی درازی که در پیش داری کوله‌باری چیزی جمع کنی. :دی

با اینکه احتمال ممکن بودنش نزدیک به صفره اما خیلی قشنگ میشد اگه تا ده سال دیگه وب همه‌‌مون و خودمون! هنوز توی بیان بود. 

پاسخ :

اوهوم :دی. باید قبلش کاملاً آگاهم کنه که نقشه چیه و دقیقاً باید چیکار کنم :دی. 
شایدم احتمالش صفر نبود حالا :))) ولی آره. خیلی خوب می‌شه اینطوری :)
امیر +
۱۳ آبان ۲۲:۵۲

شاید منظورشون از اهواز اینه که یک جای دوری رفتین ...

 

آهنگ هم که واقعا زیباست :)

پاسخ :

آره منظورش همینه، چون که اهواز از ما خیلی دوره. ولی خب برام بانمک بود که همیشه این یه جا رو مثال می‌زنه :دی. 

:))
.. میخک..
۱۴ آبان ۱۴:۵۳

اساسا فاصله‌ی سما تا اهواز اونقدرا هم نیست. حداقل در حد فاصله‌ی من تا سیستان و بلوچستان نیست 😅

من خودم رو سیستان و بلوچستان تاکید میکنم. و کمی هم بوشهر :/ وگرنه مامانم برعکسه...

چه خوب که ادم‌های شهر خودتو دوست داری.....

پاسخ :

فک کنم سه برابر فاصله‌ی اینجا و اهواز باشه :| :دی.
فاصله‌ی شهر شما و اونجا خیلییی زیاده که :| چرا خب؟ :)))))
:))
یاس ارغوانی🌱
۱۴ آبان ۱۶:۳۸

مثل اردبیل 😂😂😂

پاسخ :

:دی
Fateme :)
۱۵ آبان ۱۵:۰۰

دخترخاله‌م همیشه به من و خواهرش میگفت؛ بیست سالگی تا بیست و نه سالگی، مثل یه سال میمونه، یعنی انگار همه‌ش یه ساله و اصلا متوجه نمیشی که گذشت. ولی همین که سی سالت شد همه چیز عوض میشه!

پاسخ :

:))) آره منم از سی ساله‌های اطرافم همچین چیزایی شنیدم. سن عجیبیه :)))
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
صاحب این وبلاگ، نخورده مست و نزده رقصان است.
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان