|Persephone|

شاید...

برای فکرکردن به عنوان زیادی دیر است.

هر پستی زمان مخصوص خودش را دارد. اصلاً تجربه ثابت کرده اگر همان لحظه ننویسی، دیگر هیچ‌وقت نخواهی نوشت. مثلاً دیروز اگر وسط خواب و بیداری‌ام می‌گفتم «یادم باشه بعداً یه پست درمورد اهمیت خواب بنویسم»، شما هیچ‌وقت پست قبل را نمی‌دیدید. امروز هم در یک موقعیت خاص آمدم شروع کنم به نوشتن، به یک جایی که رسیدم گفتم باقی‌اش بماند برای بعد. الآن بعد شده و باقی‌اش در همان قبل گیر کرده. من ماندم و چهار-پنج خط نوشته که انگار از فضا آمده‌اند آنقدر برایم غریب‌اند. قضیه از این قرار بود که داشتم بین قابلیت پرواز و صد میلیارد تومان، یکی را انتخاب می‌کردم. چون جایی بودم که دوست نداشتم باشم و دلم می‌خواست بروم یک جای دیگر اما امکانش نبود. قابلیت پرواز را انتخاب نکردم. گفتم صد میلیارد را نقدی بدهند تا با اسکناس‌ها بال بسازم. آموزشش را می‌خواستم در یوتوب پیدا کنم. ساختن بال با اسکناس و مواد دورریختنی. فرصت نشد بگردم. راستش موقعیتش هم نبود چون که گوشی‌ام خاموش شده بود. گوشی‌ خاموش برای من یادآور یک صاحب بی‌مسئولیت است که می‌داند ساعت‌ها به خانه برنمی‌گردد اما بی‌اعتنا به نیازهای جسمی تلفن همراهش، شارژر را جا می‌گذارد. راستش را بخواهید من همیشه همین‌قدر بی‌مسئولیت بوده‌ام، با چاشنی بدقولی. آنچه خوبان همه دارند و این داستان‌ها. واقعاً از این مسئله رنج می‌برم. دقیق‌تر بخواهم بگویم، رنج می‌بریم! من و تمام اطرافیانم و هر جنبنده‌ای که ازم خواسته کاری انجام دهم. واقعاً ننگ بر من. از تخریب خود در انظار عمومی که بگذریم، می‌توانم به این موضوع اشاره کنم که چند روز است آمارگیر را چک نمی‌کنم. آن هم منی که عددهای کنارِ هم را می‌بینم، از خود بیخود می‌شوم. لااقل کمی امیدوار شدم که می‌توانم کمی روی تصمیمات کوچکم بمانم و خواهم توانست تصمیمات دیگرم را هم عملی کنم. مثلاً خیلی وقت است تصمیم گرفته‌ام اگر خواهرم خواست، کمی از خوراکی‌هایم را به او بدهم، اما اصلاً نمی‌توانم عملی‌اش کنم. اصلاً مانند مادری می‌شوم که نمی‌خواهد بگذارد گرگ‌ها بچه‌اش را بخورند. نمی‌دانم کی قرار است قانع شوم که نه من مادرم، نه خوراکی‌هایم بچه، و نه خواهرم گرگِ آماده‌ی شکار. بعید می‌دانم گرگ‌ها قبل شکار دست به مظلوم‌نمایی بزنند و بغض کنند. خواهر من ولی می‌کند. پس تشبیه غلطی بود. بگذریم. جدیداً گرگ‌ها نقش پررنگی در پست‌هایم دارند. عجیب است. شاید در زندگی بعدی‌ام قرار است گرگ شوم و همه‌ی این‌ها نشانه است. نمی‌دانم. من اگر گرگ شوم ترجیحم این است که با بره‌ها دست‌به‌یکی کنم و با هم سگ گله را سر کار بگذاریم. ولی خب اینطوری از گرسنگی می‌میرم. پس مجبورم به دسته‌ی گرگ‌های درنده بپیوندم و همه را بخورم. (صدای خنده‌ی شیطانیِ یوهاهاهاطور + زوزه‌ی گرگ‌های گرسنه ضمیمه‌ی پست شود.)
°○ ‌‌‌‌‌‌‌‌نرگس
۰۳ آبان ۲۳:۵۹

کاش دوباره حوصله‌م برای نوشتن پستای طولانی‌تر و مثل قبل برگرده :/

صاحب این وبلاگ، نخورده مست و نزده رقصان است.
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان