|Persephone|

شاید...

روز سوم و چهارم: نه، ممنون / بله، مرسی.

۱ نظر

3. Your views on drugs and alcohol...

موضوع امروز مثل اینکه درمورد چیزهای کشیدنی است. من خیلی چیزها می‌کشم، مثل نقاشی. خجالت را که حتی بیشتر و بهتر می‌کشم. اگر کشی دم دستم باشد، آن را هم می‌کشم. اگر پولدار بودم، هر دقیقه می‌رفتم خرید و کارت هم می‌کشیدم. گاهی که تنهایی حوصله‌ام را سر می‌برد، می‌روم با دوستان نقشه هم می‌کشم. حالا اینکه نقشه‌هامان با شکست مواجه می‌شوند، دیگر چندان مهم نیست. از مسیر کشیدن لذت می‌بریم. یک زمانی دندان‌هایم ارتودنسی داشت و سیم‌کشی می‌شد. این هم به هر حال یک نوع کشیدن است. خلاصه که کشیدنی زیاد است. آن نوع خاص کشیدنی موردنظر طراح را هم نه که بکشم ها، ولی دارم. دومی را هم نه که بخورم ها، ولی دارم. پیشه‌ام نخورده‌، مستی است. تا دلتان بخواهد مخاطب این جمله‌ها بودم که: «نرگس چیزی زدی؟» یا مثلاً: «نرگس واقعاً فک کنم مستی.». اسمم را پیش دوستانم بیاورید، می‌گویند: «همونی که گل می‌زنه؟». نزدیک‌ترین تجربه‌ام به موضوع پست، همین است. وگرنه که در واقعیت، سیگار را هم فقط در فیلم‌ها دیده‌ام. دوست دارم تجربه‌شان کنم؟ برای یک‌بار، بله. تجربه‌شان خواهم کرد؟ برای یک‌بار هم، نه. هم می‌دانم وابسته می‌شوم، هم نمی‌خواهم قبحشان بریزد، هم اینکه من جوگیرم. تازه ساقی هم سراغ ندارم. در نتیجه بهتر است کاری نکنم که بعداً مثل چیز (!) پشیمان شوم. از همین مودِ نخورده‌مست و نکشیده‌چِت خودم راضی‌ام و هر وقت بخواهم روشنش می‌کنم.


4. Your views on religion...

پذیرفتمش، احساس می‌کنم بهش نیاز دارم، دوستش دارم، تلاشم اینه که بهش مقید باشم (هر چند که همیشه هم موفق نیستم). همین.


[روز دوم]


+ دیدین چی شد؟ :)) روز سوم، که می‌شد پریروز، نزدیک 7-8 ساعت اینترنت نداشتیم و بعدشم سرم شلوغ‌تر از این بود که بنویسمش. پسسس گذاشتم که دیروز، این دوتارو با هم بنویسم. نوشتم و گذاشتم روی «انتشار در آینده» منتها ذخیره‌ش نکردم :))) در نتیجه نیومد. امان از حواسم :)) دیشب که وبلاگو چک کردم، شک کردم که چرا کامنت ندارم و بازدیدا انقد کمه هااا، ولی به ذهنم نرسید شاید اصلاً پستو نذاشتم :دی. خلاصه که تاریخشو می‌ذارم برای دیروز و ببخشید اگه بین وبلاگایی که دنبال می‌کنین، کلی گشتین تا برسین به اینجا. امشبم روز پنج رو می‌نویسم.

روز دوم: به کجا چنین شتابان؟

۵ نظر

2. Where you'd like to be in 10 years...

بیایید با شما روراست باشم. ده سال خیلی است. من ایییین همه روی کره‌ی زمین بودم، هنوز بیست سال هم نشده. حالا شما فکر کنید منظور این چالش، نزدیکی‌های سی‌سالگی است. چون که اول پست گفته‌ام می‌خواهم با شما روراست باشم، اجازه بدهید این را هم بگویم که من خیلی تلاش کردم. تقریباً از صبح تلاش کردم ولی نتوانستم خودم را ده سال بزرگ‌تر تصور کنم. انگار هیچ وقت قرار نیست سی‌ساله شوم. چه برسد بخواهد برایش برنامه بریزم یا رویا ببافم. نمی‌دانم دوست دارم مشغول چه کاری باشم. نمی‌دانم دوست دارم در چه موقعیتی قرار داشته باشم. واقعاً نمی‌دانم. جواب این‌ها را حتی برای ده ماه بعد، ده روز بعد، یا ده دقیقه‌ی بعد هم نمی‌دانم. البته چرا، تا ده دقیقه‌ی بعد می‌خواهم پستم تمام شده باشد. به هر حال، از نظر مکانی، تا ده سال آینده کجا باشم برایم فرقی ندارد. همین که آدم‌هایش را دوست باشم برایم کافی است. مثلاً من تمام آدم‌های شهر خودمان را دوست دارم. پس اینجا ماندن را هم دوست دارم. البته چند سال پیش، یک‌بار که با مادرم حرف می‌زدم و می‌گفتم دوست ندارم از اینجا دور شوم، گفت «فک کردی تا ابد قراره همین شهر و تو همین موقعیت بمونی؟ کسی که نمی‌دونه چی در انتظارشه. شاید اصلاً شرایط جوری پیش رفت که سر از اهواز درآوردی!». بعد از آن هم با فاصله‌ی چند ماه یا چند سال، دو-سه‌بار دیگر هم روی اهواز تاکید کرد. چرا اهواز؟ نمی‌دانم. خبر ندارم آنجا چه خبر است که مادرم ناخودآگاه بهش اشاره می‌کند. نزدیکمان هم نیست حتی. شاید خواهر گم‌شده‌ای دارم که می‌خواهند بروم و پیدایش کنم. مثلاً چند سال قبل از به‌دنیاآمدن من در کوچه‌های اهواز گم شده و دیگر پیدا نشده. یا شاید کسی پیدایش کرده و برای خانواده‌ام شرط گذاشته که بیست‌وچند سال بعد، دختر دیگری را بفرستید تا این یکی را بهتان پس بدهم. یا شاید درگیر طلسمی شده که فقط خواهر هم‌خونش می‌تواند باطلش کند. نمی‌دانم. امیدوارم هر چه هست، از پسش بر بیایم. کجا بودیم؟ آها. ده سال بعد. دوست دارم نرگسِ ده سال بعد، یک نرگسِ شاد، راضی، هدفمند، و عاشق باشد، که دیگر بلاتکلیفی ندارد، شور و شوق زندگی‌ را پیدا کرده است، با خودش در صلح است و گذشته‌اش را با تمام اشتباهاتش پذیرفته. خواهرش را هم به آغوش خانواده برگردانده باشد که عالی می‌شود.

[روز اول]

+ استارتِ تو باقالیا رفتنو زدم فک کنم با جوابم به این سوال :)) 
++ سی سالگی - احسان خواجه‌امیری




روز اول: عقاب‌بودن خود را چگونه گذراندید؟

۲ نظر
همین ظهر، پیش پای شما، کلی به خودم و انگشتانم فشار آوردم که پست بنویسم. دو خط هم نوشتم ها! ولی ناگهان همه چیز به هم ریخت و هم حس پست‌نوشتنم رفت، هم حرف‌هایم را فراموش کردم. خاموشی ستاره‌ام را هم دوست ندارم. حتی اگر روزی شونصدوشصتادتا پست در تلگرام بگذارم، «ذخیره و انتشار» اینجا یک چیز دیگر است. طی یک تصمیم انتحاری، به سرم زد که از این چالش سی‌روزه‌ها بنویسم. اما سریع پیشته‌پیشته کردم تا برود. من نمی‌توانم خودم را مقید به محدودیت‌های زمانی و مکانی و موضوعی و این‌ها کنم و بگویم حتماً، باید، شرافتاً و انصافاً روزی یکی از آن موضوعات را بنویسم. اصلاً مورمورم می‌شود. حتی اینکه فقط و فقط از یک چیز بنویسم هم آزارم می‌دهد. من از بچگی، در همه‌ی کارهایم شاخه‌به‌شاخه می‌پریدم و نوکی به همه چیز می‌زدم. بین خودمان بماند، از چندتا از موضوعاتش هم می‌ترسم. ولی همزمانی یکی‌شان، با یک تاریخ خاص که بعداً به سمع و نظرتان می‌رسانم، مجابم کرد که شروعش کنم و پیشاپیش ببخشید اگر مختصر نوشتم و مبهم گفتم، یا یک وقت بعضی‌هاشان را پیچاندم و به خودتان آمدید دیدید رفته‌ام توی باقالی‌ها، یا جدی‌ها را جدی نگرفتم، یا باتاخیر نوشتم، یا در روز چندبار ستاره‌ام برایتان روشن شد. و حتی ببخشید اگر وسط کار زدم زیر همه چیز و گفتم اصلاً چالش کیلو چند است؟ و «نوموخوام»گویان کرکره‌ی وبلاگ را پایین کشیدم. فعلاً فقط می‌خواهم بنویسم. به هر حال، موضوع امروز این است:
1. Your current relationship, if single discuss how single life is...
عرضم به حضور شما که یک عقاب همیشه تنهاست. هر عکسی دیدید که عقاب‌ها کنار هم‌اند، شک نکنید فتوشاپ است. جوجه‌عقاب‌ها را هم لک‌لک‌ها می‌آورند. جزئیات بیشتری بخواهید، باید به عرضتان برسانم که یک کارخانه‌هایی داریم، به نام «کارخانه‌ی عقاب‌سازی». جایی است که دست هیچ بنی‌بشری به آن نمی‌رسد. برخی‌ها می‌گویند در آسمان است و برخی دیگر معتقدند زیر آب‌ها. به هر حال، هر روز هزارن هزار جوجه عقاب در آن‌ها تولید می‌شود و توسط لک‌لک‌ها در طبیعت رها می‌شود تا یک وقت خدایی ناکرده، خللی در جمله‌ی «یک عقاب همیشه تنهاست» ایجاد نشود. خود عقاب‌ها هم می‌دانند اولین کسی که این جمله را گفته، چرت گفته ها، ولی خب بیچاره‌ها ناخواسته وارد این بازی کثیف شده‌اند. به هر حال، به عنوان یک عقاب تنها، صبح‌ها بیدار می‌شوم، شب‌ها می‌خوابم، و در فاصله‌اش، با آنکه «عمری است که در دامم و صیاد ندارم»، خودمم را دوست می‌دارم، برای خودم وقت می‌گذارم و سعی می‌کنم آدم بهتری باشم، و این را هم در نظر می‌گیرم که عقاب زاده نشده‌ام و ممکن است عقاب هم از دنیا نروم. در زندگی‌ عقابی‌ام، به این هم فکر می‌کنم که «در دل خیال کیست که خوابم نمی‌برد؟».
همین.


+ چالش رو |اینجا| دیدم. |لیست موضوعات|
++ فک کنم بهتر باشه کامنتا رو از رو حالت خصوصی بردارم؟ نمی‌دونم. فعلاً برمی‌دارم تا ببینم بعد چی می‌شه. خیلی خب، فک کنم مدت تحملم 10 دقیقه هم نشد. خصوصی می‌کنم :|
+++  لحظه‌ها را انتظارم - گروه دال




چالش | ۴۱. آن روز که مواد جابه‌جا می‌کردی، لو رفتی؟

۸ نظر

و قسمت آخر پستای چالش و دعوتی‌های زری :))

۴۱. از کارای بدی که کردیم و لو رفتیم بگیم.


بدون مقدمه اجازه دهید رک و راست پته‌ی خودم را روی آب بریزم. راستش زری جان اصلاً آدم مناسبی را برای این چالش انتخاب نکرد. من تا به حال نه سیگاری کشیده‌ام که پدرم ببیند و مچم را بگیرد، نه با دوست‌پسری، کسی از خانه فرار کرده‌ام که سر کوچه نقشه‌هایم را نقش بر آب کنند، نه در مهمانی‌های شبانه رویت شده‌ام که پلیس بریزد دستگیرمان کند. باور کنید حتی در پارک هم کسی تا حالا ازم نپرسیده دشوری از کدام طرف است. یعنی لورفتنی که به درد این موضوع بخورد در چنته ندارم. 

نه که هیچ کار اشتباه یا مخفیانه‌ای انجام نداده باشم، ولی خب لو نرفته‌ام. متاسفانه -شاید هم خوشبختانه- ماه پشت ابر نمی‌ماند. غیر از این است؟ پس دیر یا زود لو می‌روم و آن موقع می‌آیم با خیال راحت برایتان تعریف می‌کنم. آن هم نه همه‌شان را. چرا که شاعر می‌فرماید «اگه بگم راز دلم رو، تو هم کنارم نمی‌مونی». در نتیجه، اعظم نخواه با تو بمونم. فوق فوقش می‌گویم چند روز پیش می‌توانستم با دسته‌ای از دوستانم بی‌اجازه بروم پارک و لو نروم؛ اما نرفتم. به‌جایش با یک دسته‌ی دیگر از دوستانم بی‌اجازه رفتم خیابان و لو نرفتم.

عجالتاً برای اینکه دست خالی از وبلاگ بیرون نروید، فکر کردم تا یکی از لورفتن‌های بچگانه‌ی ایام خیلی طفولیت را به یاد بیاورم. خیلی تلاش کردم، چون حافظه‌ام فاجعه است. ف.ا.ج.ع.ه. به هر حال، یادم می‌آید کلاس پنجم ابتدایی اولین تقلب ناموفق تمام ادوارم را تجربه کردم. امتحان ریاضی داشتیم و برگه‌ها را بغل‌دستی‌مان تصحیح می‌کرد. بغل‌دستی من هم دوست صمیمی‌ام بود و آمد مرام بگذارد، جواب غلطم را اصلاح کرد تا نمره‌ام کامل شود. آن‌قدر صحنه‌ی استرس‌زایی بود که مشابهش را فقط زمانی تجربه کردم که منتظر بودم ببینم در یکی از باندهای یاکوزا پذیرفته شده‌ام یا خیر. آخ! نباید می‌گفتم عضو یاکوزا هستم؛ نه؟ نادیده بگیرید این حرفم را. ها ها.

بله. مشغول انجام عملیات بودیم که ساکنین نیمکت بغلی دیدنمان و شروع کردند به پچ‌پچ. من هم آن زمان بچه‌ی مردمی بودم برای خودم و این وصله‌ها برایم زیادی ناجور بود. زنگ تفریح گریه‌کنان رفتم دفتر و جلوی معلم به تمام کرده‌ها اعتراف کردم و خودم را لویانیدم. «لویانیدم» یعنی لو دادم. نمی‌دانم چرا دلم خواست کلمه را بپیچانم. خلاصه. با گریه، «مرا بکشید امپراطور»گونه، طلب بخشش کردم و وقتی عفو خوردم، راهی کلاس شدم و به آن نیمکت آن‌وری‌ها گفتم ها ها! خودم رفتم گفتم! و عذاب وژدانم نفس راحتی کشید و به بچه‌ی مردم بودنم ادامه دادم.

همین چند وقت پیش، یک‌بار با دوستانم تصمیم گرفتیم یک گروه بزنیم در تلگرام و یک بنده‌خدایی را (که وارد جزئیاتش نمی‌شویم و معرفی نمی‌کنم) ادد کنیم تا کمی سر کارش بگذاریم. من هم از موبایل مادرم استفاده می‌کردم و کمی ریسکی می‌شد؛ اما نقشه‌مان تمیز بود. حتی برایش لقب هم گذاشته بودیم که مادرم یک وقت نوتیفی، چیزی نبیند و داستان شود. 

آن بنده‌خدا را آنالیز کردیم، عکس‌هایش را بررسی کردیم، موافقت خود را قطعی کردیم، و خوابیدیم تا فردا شب بشود و گروه را بزنیم و سرکارش بگذاریم و بخندیم و گروه را حذف کنیم و بلاک اند فورگِت.

اما از آنجایی که حس ششم مادرها خیلی قوی است و ناخودآگاهشان سر بزنگاه وارد عمل می‌شود، انگشت مادرم خیلی یهویی به گروه خورده بود و با عکس آن بنده‌خدا مواجه شد. شما هم عکس یک بنده‌خدایی را در گروه دخترتان و دوستانش ببینید کنجکاو می‌شوید، نه؟ او هم کنجکاو شد و پیام‌ها را خواند و نقشه لو رفت و عملیات مفرحمان در نطفه خفه شد. 

بعد هم بیا ماست‌مالی کن که شوخی‌ای بین خودمان بوده و ما همیشه جدی‌جدی شوخی می‌کنیم و اصلاً ما از این کارها نمی‌کنیم و صد سال سیاه آن گروه کذایی را نمی‌زدیم و الخ. خدا را شکر به‌خیر گذشت، فقط اسم رمزمان (لقب آن بنده‌خدا) لو رفته و هنوز که هنوز است با احتیاط استفاده‌اش می‌کنیم. 

لقب‌گذاشتن برای کسانی که مراوده‌ای با آن‌ها نداریم و از دور می‌شناسیمشان هم کار بد محسوب می‌شود؟ فکر نکنم. ولی خب به هر حال برای خیل عظیمی از جوانان و نوجوانان شهرمان اسم مستعار گذاشته بودیم و یک عزیزی به گوششان رساند. من جمله همین بنده‌خدایی که عرض کردم. خدا رو شکر فقط لقب‌هایشان را فهمیدند، نه حرف‌ها و داستان‌سازی‌های دیگرمان را. نه که لقب‌ها بد نباشند ها، اتفاقاً همه اسم جک و جانور، یا اسمی مغایر جنسیتشان بود، اما خب در مقابل بقیه‌ی حرف‌هایمان به چشم نمی‌آیند. 

خلاصه بگویم. من هم زیادی مثبت رفتار کرده‌ام، هم در مواقع منفی عمل‌کردن زیادی مراقبم که لو نروم، هم حافظه‌ام زیادی افتضاح است. در نتیجه اجازه بدهید این موضوع را بپیچانم. (حضار: تازه پیچوندی و این همه نوشتی؟ :/ )

چالش | ۴۲. ضایع‌بازی‌های مدرسه‌ای

۲۲ نظر

در ادامه‌ی این چالش‌ها، و بازم به دعوت زری :)

۴۲. خنده‌دارترین کارهایی که توی مدرسه/دانشگاه انجام دادیم؛ حالا یا ضایع شدیم یا نشدیم و خفن بوده. 


امروز آخرین روز امتحانات بود و من، دیگر رسماً یک غیر دانش‌آموز محسوب می‌شوم. بیست روز را در برزخ کنکوری‌بودن می‌گذارنم، و نهایتاً تبدیل می‌شوم به یک بیکارِ شاید علاف. بعدترش هم اگر خدا خواست دانشجوی شاید بیکارِ شاید علاف. کلاً پتانسیل علافیت را در خودم بالا می‌بینم. بگذریم. چند وقت پیش به دوستم می‌گفتم که حسرت سه روز اخراج موقت ناقابل روی دلم مانده. 

الان خیلی سوسکی دارم مقدمه‌چینی می‌کنم تا چالش شماره‌ی چهل‌ودو را بپیچانم. عرض می‌کردم. از آنجایی که حافظه‌ام بیکار و علاف شده و دیگر چیزی را به خاطر نمی‌آورد، در گروه دوستانم اعلامیه زدم که خونه‌دار و بچه‌دار زنبیلو بردار و بیار. اما هیچ‌کدام خانه‌دار و بچه‌دار نبودند. پس مسخره‌بازی را کنار گذاشتم و گفتم سفره‌ای پهن است، بیایید و هر چه خاطره‌ی خنده‌دار از مدرسه یادتان است بریزید وسط ببینم. نه که بگویم هیچی نریختند وسط و سفره‌مان خالی‌تر از جیبمان و پاک‌تر از دلمان بود؛ نه! ولی خب گفتنی‌هاشان قابل گفتن نبود. متوجه عرایض بنده هستید؟ وگرنه ما هر روزمان در مدرسه با جامه‌دریدن از شدت خنده همراه بود. منتها تعریف‌کردنشان نیازمند مقدار زیادی سانسور است. 

شما هم که دوست ندارید بگویم مثلاً فلان روز فلانی با فلان رفت در فلان فلانی و فلانی فلان کار را کرد. یا مثلاً فلانی فلان قسمت فلان شعر را فلان طور خواند و فلان شد. یا اینکه فلان روز که داشتیم در مورد فلان چیز حرف می‌زدیم، فلانی آمد و فلان کار را کرد که فلانمان فلان. یک بار هم فلانی که داشت از فلان جا رد می‌شد همه فلان کار را کردند و فلان. 

شاید بتوانم از آن دوتا دعوایی که با سال‌پایینی‌ها داشتیم بگویم که خب برای خودمان خنده‌دار است. برای شما نهایتاً یک چهره‌ی پوکرطور به دنبال داشته باشد. 

یا از آن فوتبال بازی‌کردن در حیاط مدرسه با راهنمایی‌ها بگویم که باعث شد آن راهنمایی‌های بیچاره «نوموخوام»گویان به دفتر بروند و شکایت کنند که «چرا فلانی به‌جای توپ خودمان را هدف گرفت و با مخ خوردیم زمین و شلوارمان پاره شد و تازه بهمان فلان فحش را هم داد؟». 

حتی می‌توانم از آن سانسور تاریخی‌ام برایتان بگویم و تعریف کنم که یک روز سر کلاس مطالعات داشتیم با معلم یک فیلم ترسناک از بلاد کفر می‌دیدیم که من مسئول سانسور بخش‌های بلاد کفری‌اش بودم. یک جا که شخصیت‌ها فاصله‌شان کم و کمتر می‌شد آمدم مثلاً بزنم جلو، محاسباتم اشتباه شد و دقیقاً وسط صحنه را آوردم. شما هم بیست‌تا کله را تصور کنید که از شرم معلم یک‌هو رو به دیوار شدند. بعد هم دقایقی نصیحت که از این‌ صحنه‌ها نبینید و ال و بل. 

شکاندن تخم مرغ در روز معلم هم که خاطره‌ی مشترک اکثر دانش‌آموزان است. 

تقلب‌های مسخره هم داشتیم که خب بدآموزی دارد. تقلب زشت است. عیب است. اما خب، جزء جدایی‌ناپذیر ایام مدرسه هم هست. مثلاً یک‌بار که سعی داشتم به یکی بگویم «گوهر شکر عطایت سفتن» کنایه از شکرگزاری خداست، به‌خاطر ناموفق‌بودن لب‌خوانی‌ها و این‌ها، مجبور شدم دست‌هایم را دعاطور بگیرم و عملی نشانش دهم. همان لحظه هم با معلم چشم‌درچشم شدم و گمان کنم صحنه‌ی شکرگزاری یک دانش‌آموز وسط امتحان، برایش صحنه‌ی غریبی بود. 

یک‌بار آمدیم سر امتحان زبان جمعی تقلب کنیم ولی متاسفانه فقط یک چیزی از شیوه‌های تقلب بیست‌نفره شنیده بودیم و در عمل کمی لنگ می‌زدیم. جانم بگوید برایتان امتحان تستی بود و قرار بود گزینه‌های یک، دو، سه و چهار را با رمزهای «آسونه، خیلی آسونه، سخته و خیلی سخته» برای هم بگوییم. اوایلش خوب بود. هر از گاهی یکی می‌گفت «خانوم این سوال پنج منظورش چیه؟» و به بقیه نشان می‌داد جوابش را می‌خواهد. یکی هم که می‌دانست مثلاً می‌گفت «خیلی آسونه که!» و همه گزینه‌ی دو را علامت می‌زدند. کمی که گذشت، هم سوالات دانش‌آموزان بیشتر شد، هم بین علما اختلاف افتاد. مثلاً یکی فلان سوال را می‌پرسید، من از این گوشه‌ی کلاس می‌گفتم «خیلی سخته!»، بغل دستی‌ام می‌گفت «وا! خیلی آسونه که»، دیگری از ردیف جلو می‌گفت «نه باباااا سخته» و ما مشغول می‌شدیم و سر کیفیت آن سوال بحث می‌کردیم. راستش را بخواهید در نگاه معلممان دور از جان او و ما و شما، یک «خر خودتونین» خاصی موج می‌زد؛ اما به رویمان نیاورد. 

نمی‌دانم کش‌رفتن وسایل جشن سال‌بالایی‌ها و بعدش لورفتنمان جزء کارهای خنده‌دار محسوب می‌شود یا نه، اما این تجربه را هم داشتیم. 

یک‌بار هم نمی‌دانم چرا اما دریای شیر در کلاس راه انداخته بودیم. عهد دقیانوس که شیر پخش می‌کردند در مدارس، به خودمان آمدیم دیدیم کف زمین سفید سفید است. حتی روی میز معلم هم. اکثر بچه‌ها به دفتر کشیده شدند جز عامل اصلی این داستان. چطور قسر در رفت، باز هم نمی‌دانم. 

کری‌های فوتبالی با دبیران را که شما هم حتماً داشته‌اید. و حتماًتر روز معلم یا همچین مناسبتی، هم‌کلاسی شدیداً پرسپولیسی‌تان برای دبیر شدیداً استقلالی‌تان پرچم پرسپولیس را هدیه آورده. اگر نه، باید بگویم قیافه‌ی معلم خیلی دیدنی می‌شود. خیلی. 

ما سلطان ماژیک مدرسه هم بودیم. دفتر در دادن ماژیک به کلاس‌ها خیلی خساست به خرج می‌داد. تا لاشه‌ی تجزیه‌شده‌ی قبلی را که زبان باز کرده و می‌گوید «به اماااام زماااان دیگه جوهر ندارم» تحویلشان نمی‌دادی، دست در کیسه‌ی همایونی نمی‌بردند. ما هم که از این استبداد درباریان به ستوه آمده بودیم، خودکفایی در پیش گرفتیم و نان بازوی خودمان را خوردیم. از کلاس‌های دیگر ماژیک برمی‌داشتیم و نیازهای خودمان را اینگونه تامین می‌کردیم. در راهروی مدرسه قدم می‌زدیم، یک‌هو همه متفرق می‌شدیم. به ثانیه نکشیده برمی‌گشتیم کنار هم و در جیب هرکداممان یکی-دوتا ماژیک جا خوش کرده بود. از آنجایی که انسان هر چه بیشتر به دست بیاورد، بیشتر هم می‌خواهد، یک روز به خودمان آمدیم و دیدیم یک کیسه‌ی پر ماژیک داریم. قرار بود روز آخر مدرسه، کیسه را بگذاریم دم در دفتر و فرار کنیم. صحنه‌ی جذابی خلق می‌شد، اما خب کرونا آمد و نفهمیدیم آخرین روز، چه روزی است. پس مجبور شدیم مثل بچه‌ی آدم ماژیک‌ها را تحویل بدهیم و مستقیماً چشمان از تعجب گردشده‌ی معاونمان را ببینیم. 

یک اشاره‌ی ریز هم به این می‌کنم که سال هفتم بچه‌ها با گچ راهی زیرپله می‌شدند و فاز معتادها را می‌گرفتند و خیلی بازش نمی‌کنم. خدایی حرکت خیلی ضایعی بود. 

یک‌بار هم از مسابقه‌ی سرود برگشته بودیم و می‌خواستیم کلاس شیمی را بپیچانیم. همه دفتر و دستک را جمع کردیم و رفتیم طبقه‌ی چهارم که همه‌ی کلاس‌هایش خالی بود به این خیال که دبیر شیمی بیاید ببیند نیستیم و برود. انگار رفته‌ایم خانه‌اش خاله‌بازی. باید بودید و می‌دیدید چگونه همه از پنجره آویزان بودیم که ببینیم آیا ماشین دبیرمان هست یا نه. جیغ و داد و دعوا و تغییر نقشه و همه‌ی این‌ها هم سر جایش. یکی از دوستانم از این صحنه‌ها فیلم گرفته و همه‌اش چیزی جز جیغ و داد نیست. ما خیلی مقاومت کردیم. حتی ساکت شدیم و خداخدا کردیم کسی نفهمد این بالاییم تا کلاس کنسل شود. اما فایده نداشت. دست از پا درازتر برگشتیم به کلاس و چندتا متلک و حرف هم از دبیر شیمی‌مان شنیدیم. 

بگذریم. خیلی طولانی شد و این‌هایی که تعریف کردم نه‌تنها خنده‌دارترین اتفاقات نبودند، بلکه اصلاً خنده‌دار هم نبودند. نمکِ نداشته‌ی این پست را به بانمکی خودتان ببخشید و بگذارید یک گوشه با درد خودم بسوزم و بسازم که چرا یک‌بار هم محض رضای خدا اخراج موقت نشده‌ام.

چالش | ۳۹. در مورد پریود بنویسید.

۱۹ نظر

خب خب خب، سلام :) احتمالاً خیلیاتون چالش جدیدی که از وبلاگ «کودکانه‌هایم تمامی ندارد» شروع شده رو دیده باشید (اگرم ندیدید: کلیک). فعلاً به سه‌تا از موضوعات دعوت شدم، از طرف زری. بریم واسه اولی‌ش :)))

راستش واسه‌م جالب بود که این موردو برام انتخاب کرده، چون معمولاً تو مود پستای جدی نیستم و این، جدی‌جدی برام چالش بود! =))

خیلی فکر کردم که از چیِ پریود بنویسم. دیده بودم که کم از این موضوع  نوشته نشده -چه الان و به واسطه‌ی این چالش، چه قبلاً و در پستای قدیمی‌تر بلاگرا- و دلم نمی‌خواست حرف تکراری بزنم. اولم خواستم برای پست رمز بذارم، نه به‌خاطر موضوع، بلکه چون قراره کمی شخصی‌تر از خودم بنویسم. ولی چون تجربه بم نشون داده خیلیا خواننده‌ی پستای رمزدار نیستن، بی‌خیال این کار شدم. شاید چند روز آینده رمزدارش کردم، شایدم نه. 

فکر نکنم مادری وبلاگمو بخونه؛ اما خب اول می‌خوام یه‌کم از نقش مادرا بنویسم.

مادر من با اینکه سن زیادی نداره و تقریباً تازه وارد دوره‌ی چهل سالگی شده، اما عقاید و افکارش نسبتاً سنتی باقی موندن. تا حالا هیچ صحبت جدی‌ای راجع‌به پریود یا مسائل از این دست با من نداشته و انگار هنوز یه پرده‌ی ضخیم بینمون هست. به طبع اون حس صمیمیتی که باید، بینمون ایجاد نشده. من هر اطلاعاتی که داشتم و دارم رو اول از مدرسه، دوم از مدرسه، و سوم از تجربیات خودم و بقیه به‌دست آوردم. 

یادمه یه‌بار که بچه‌تر بودم و هنوز پریود نمی‌شدم، دقیقاً یادم نیست اواخر ابتدایی یا اوایل راهنمایی، از مامانم به‌شوخی پرسیدم چرا روزه نیست. جواب داد به‌خاطر عادت ماهانه‌ش و فرداش اومد ازم پرسید که نرگس مگه تو مدرسه در این مورد باهاتون صحبت نکردن؟ معلوم بود که ذهنش درگیر شده و نگران شده که شاید چیزی ندونم، اما در عین حال وظیفه‌ی آگاه‌کردنو تمام و کمال به مدرسه محول کرده بود.

و حس می‌کنم از این نظر شانس آوردم که مدرسه تا حدی تونست این خلأ رو برام جبران کنه. دوران ابتدایی، به واسطه‌ی حرفای سربسته‌ی معلما و مشاورا، یه دید کلی نسبت به پریود پیدا کردم. فقط در همین حد که دخترا از یه سنی به بعد، به طور منظم هر ماه یه سری اتفاقات رو تجربه می‌کنن که یکی از اون‌ها خون‌ریزیه. قطعاً سوالات زیادی درگیرم کرده بود، منتها به‌خاطر خجالتی‌بودن خودم و شکل‌نگرفتن احساس نزدیکی با مادرم، چیزی نپرسیدم و سراغ جواب نرفتم.

گذشت تا راهنمایی. سال هفتم یه کتاب داشتیم، تفکر و سبک زندگی ویژه‌ی دختران. دیگه تقریباً همه می‌دونیم مدرسه کارایی چندانی برای یادگرفتن راه و روش زندگی، و تعلیم نکاتی غیر از ریاضی و علوم که به‌دردمون بخوره، نداره. اما این درس و این کتاب، خیلی برای من مفید بود. این فایده هم تا حد زیادی به‌خاطر دبیر این درسمون بود. مسئله‌ی پریود رو از جنبه‌ی علمی و دلایلش برامون توضیح داد. اتفاقاتی رو که تو این دوره می‌افته، چه جسمی و چه روحی، بهمون گفت. توصیه‌های بهداشتی دقیق و زیادی بهمون یاد داد و باعث شد اطلاعات خیلی خیلی کامل‌تر و دقیق‌تری به دست بیارم. 

سال هشتم و نهم یه طرح داشتیم به نام «روشنا». یه خانمی رو که فک کنم تحصیلات حوزوی داشت، یک‌بار در هفته می‌آوردن سر کلاس و صحبت می‌کردیم. راجع‌به هر چیزی. چند جلسه، موضوع بحثامون همین بود. همه‌ی اینا باعث شد من مثل قبل اون‌قدرا هم پرت نباشم.

اما بازم با وجود تمام اینا، نبودن اون رابطه‌ی مادر-دختری و اون گفت‌وگو تو ذوق می‌زد (و می‌زنه). و خب احتمالاً می‌تونید حدس بزنید باعث به‌وجوداومدن چه مشکلاتی می‌شه. از یه جایی به بعد، نه کتاب تفکر و سبک زندگی و معلمش بود، نه طرح روشنای مدرسه. چالشا و مشکلات متفاوتی برام پیش می‌اومد که باعث نگرانی‌م می‌شد، اما با مادرم نمی‌تونستم درموردشون صحبت کنم. 

چند وقته که دیدم واقعاً اینطوری نمی‌شه و سخته. شاید دیر شده باشه و من دیگه نیازی به حرفایی که باید چند سال پیش زده می‌شد نداشته باشم؛ ولی هنوز یه سری مسائل هستن که دارم باشون دست و پنجه نرم می‌کنم و نیازه که گفته شن. تصمیم گرفتم اون کسی که این دیوار بینو می‌شکنه من باشم. سعی کردم با رفتار و حرفام نشون بدم که من نیاز دارم باهام صحبت کنی تا این مانع دوطرفه، که نمی‌دونم خجالته با چی، کنار زده شه. 

ولی باز خدا رو شکر با وجود تمام این چیزایی که گفتم، توی جنبه‌های دیگه‌ای غیر از صحبت و آگاه‌سازی، حواسش به خودم و دردام بوده. هر چند یه مشکل دیگه که حرف‌نزدن به‌وجود آورده بود، یه ترس و محافظه‌کاری افراطی بود که اوایل همراهم بود. در اصل طول کشید تا متوجه شم توی اون یک هفته هم می‌شه زندگی کرد و نیازی نیست تمام روز رو بی‌حرکت یه جا بشینی. من واقعاً از یه راه‌رفتن ساده هم خودداری می‌کردم چون نمی‌دونستم بعدش قراره جه اتفاقی بیفته. در حالی که بعداً فهمیدم اتفاقاً قدم‌زدن مسکن خیلی خوبی برای دل‌دردامه.

چیزی که همیشه خیلی کمک‌دهنده‌ست، درک اطرافیانه. طوری که من تو خودم و دوست و آشنا دیدم، این بوده که دردای این دوره هیچ‌وقت برای آدم عادی نمی‌شن. دل‌درد و سرگیجه و سر درد و افت فشار و حالت تهوع و کلی مشکل دیگه. حالا برای بعضیا شدیدتره، برای بعضیا ضعیف‌تر اما بالاخره هست. خود من همیشه دردام طوری بوده که با یکی-دو ساعت گریه ( :| ) و کمی راه‌رفتن، و فوق فوقش یه مسکن خوب شده؛ اما خب دوستامو دیدم که بعضیاشون چقدر دردای شدیدتری دارن و از جاشون حتی تکونم نمی‌تونن بخورن. معذرت می‌خوام ولی مطمئنم این جمله برای نود درصد دخترا خیلی آشناعه که «دلم می‌خواد رحم و بند و بساطشو درآرم بندازم جلوی سگ تا راحت شم» :| آخرین‌بار همین امروز از دوستم این جمله رو شنیدم. 

زودرنج و عصبی‌شدن و بالاپایینای روحی-روانی هم که گفتن نداره. من که توی «هیشکی منو دوست نداره»ترین حالت ممکن قرار می‌گیرم و منتظرم تا با هر حرف و حرکت کوچیکی بزنم زیر گریه یا حتی بحث و دعوا راه بندازم.

دردسرای خون‌ریزی هم که بماند. مخصوصاً اگه نیاز باشه کلاسی، جایی بری که فعالیتت تا چند ساعت طول بکشه. 

خلاصه که اگه مادرید، از حرف‌زدن و نزدیک‌شدن به دخترتون غافل نشید. همه‌ی مدرسه‌ها این مسائلو کامل و کافی برای بچه‌ها توضیح نمی‌دن :)) برادر هم ندارم که بدونم شرایط چه تغییری می‌کنه، ولی خب به‌نظرم پسرا هم اگه اطلاعاتشون رو در این زمینه بالا ببرن، می‌تونن با مراعات بیشتر و کمکای ریز و درشت، باعث شن که دخترای اطرافشون کمتر اذیت شن.


خب، از منبر بیام پایین :) ختم جلسه :دی. دوتا موضوع دیگه رو هم چند روز آینده می‌نویسم.

نرگس هم پاسخ می‌دهد و فلان و اینا.

۳۰ نظر

راستش تا همین دیروز هیچ تمایلی به نوشتن این چالش نداشتم؛ ولی وقتی با این مشکل مواجه شدم که دلم می‌خواست پست بذارم اما موضوعی نداشتم، شروع کردم به جواب دادن و باید بگم پسرررر! خوش گذشت! =))))

شروع چالش از |اینجا|

1. راست دستین یا چپ دست؟ 

چپ دست نیستم؛ ولی چپ دستا رو دوست دارم. (چپ دست مذکور، خردادی هم باشه که دیگه هیچی اصن :دی.)

2. نقاشی‌تون در چه حده؟

خدا رو شکر جوری هست که شرمنده‌ی زن و بچه نشم :)

3. اسمتونو دوست دارین؟

نه تنها خود اسمم، بلکه تمام مخففایی رو هم که بقیه به کار می‌برن، دوست دارم! :))

4. شیرینی یا فست‌فود؟

تا آخر گوش بدید تا جواب رو به طور جامع و کامل دریافت کنید :)





5. دوست دارین که قد همسر آینده‌تون تقریبا چند سانت باشه؟ (سانت بگینااا)

ادامه تحصیل :)))

ولی حالا درسم که تموم شد، جدی فکر نمی‌کنم اهمیت چندانی داشته باشه. حالا اگه خیلی اصرار می‌کنین همین که از خودم بلندتر باشه کافیه :دی.

6. عمو یا دایی؟

وژدانا جفتش.

7. عمه یا خاله؟

مجددا وژدانا جفتش.

8. عدد مورد علاقه‌تون؟

عددی رو به تنهایی‌ دوست ندارم؛ اما بنده‌ی اعداد می‌شم زمانی که با چینش خاصی کنار هم قرار می‌گیرن. مثل ساعتای رند، برابر شدن تعداد لایکا و کامنتا و هزاران هزار نمونه و مثال دیگر. 

9. اولین وبی که زدین رو حذف کردین؟

اولین وبلاگم برمی‌گرده به ۸-۹ سال پیش و یادم نمی‌آد اصلا درمورد چی بوده و چه بلایی سرش اومده. طفلی. کاش حذفش کرده باشم. یه وبلاگ متروکه بیش از حد دلگیره!

10. با کی بیشتر از همه صمیمی‌ای تو بیان؟

تقریبا می‌شه گفت ارتباطم با تمام بیانی‌هایی که می‌خونمشون و می‌‌خوننم، در یه حده. اگه بخوایم بلاگفاها رو بریزیم تو بیان‌ها، با لعیا و فاطمه صمیمی‌ترم که البته الان هیچ‌کدومشون وب نمی‌نویسن. 

11. بابا و مامانتون تو بیان کیه؟

:))))))

12. رو جنس مخالف کراشی؟

انقدر جواب همه به این سوال منفی بوده که دلم می‌خواست بگم «آره» تا لااقل یه تفاوت ایجاد کرده باشم :))))) ولی خب منم نه :))))

13. مترو یا قطار؟

تجربه‌ی هیچ‌کدوم رو ندارم ولی از اونجایی که شلوغیای وحشتناکو به شدت می‌پسندم، فک کنم از چند دقیقه توی مترو بودن بیشتر از چند ساعت سفر با قطار لذت ببرم :دی. 

14. بنظرت شادی یعنی چی؟

بستنی شکلاتی

15. سه تا از صفاتت؟

سیصدتا صفت تو «نرگس که بود و چه کرد» نوشتم، خودتون سه تاشو سوا کنید دیگه وژدانا :))

عا همین الان یادم اومد امروز یه پیام با این محتوا از دوستم دریافت کردم:

«خر اسب آبی شتر وحشی گوزن کوهستانی جلبک قرمز ..هیدر گیاهخوار مرغابی اقیانوسی»

اینام صفت محسوب می‌شن دیگه؟ :))) (البته بعضیاشو پاک کردم :| :دی.)

16. اگه می‌تونستی هویتت رو عوض کنی، دوست داشتی جای کی باشی؟

خیلی به این سوال فکر کردم. فرد خاصی توی ذهنم نیومد. ترجیح می‌دم هویتمو عوض نکنم، در عوض یه سری از اخلاق و رفتارای خودمو تغییر بدم.

17. الان از چی ناراحتی یا چی اذیتت می‌کنه؟

همین الان الان مژه‌های چشم چپم دارن با هم کشتی می‌گیرن و نصفشون برگشتن تو چشمم و خیلی اذیتم می‌کنن :/

18. به چی اعتیاد داری؟

ناخن‌گیر - نشستن رو بخاری - زل زدن به دیوار - هندزفری (حتی اگه هیچی ازش پخش نشه هم توی گوشمه و سیمش توی دهنم :| ) - و خیلی چیزای دیگه :/

19. اگه می‌تونستی یه جمله بگی که کل دنیا بشنوه، چی می‌گفتی؟

سه ساعته دارم به این سوال فکر می‌کنم و اجازه بدین این یکی بدون جواب بمونه :/

20. پنج‌تا چیز که خوشحالت می‌کنه؟

هدیه دادن و غافلگیر کردن بقیه.

انواع و اقسام خوراکی‌هایی که انقدر گفتم شما بهتر از خودم می‌دونین.

وقت گذروندن با بچه‌ها (که اینم از پست قبل مشخص بود دیگه :/ )

هرگونه جشن و دورهمی از عروسی و تولد گرفته تا مهمونیای کوچیک خانوادگی

کلاس شیمی به شرطی که میکروفونم چند بار روشن شه و سوال حل کنم و دبیر شیمیم تشویقم کنه :دی. 

21. اگه می‌تونستی به عقب برگردی، چه نصیحتی به خودت می‌کردی؟

یه سری کارا رو انجام بده و یه سری رو نه (بذارین این «یه سری»ها بین خودم و نرگس بمونه :دی) تا بیشتر از این توی باتلاقی که خودت درست کردی دست‌وپا نزنی.

وقتی مامانت بهت گفت «حواستون باشه» انقدر با قاطعیت نگو «نگران نباش! حواسمون هست». بعدا یه سری اتفاقا می‌افته که می‌فهمی هر چقدرم سعی کردین حواستونو جمع کنین، بازم گندش دراومده اونم از جایی که اصلا احتمالشو نمی‌دادین.

برو سراغ جانی دپ و بهش بگو با اون زنه ازدواج نکنه.

22. چه عادتا / رفتارایی دارین که باعث آزار بقیه‌ست؟

خانواده که از لجبازیم، زود گریه کردنم، نشستنم رو بخاری و مصائب خوابیدنم شاکین :| بقیه‌ی بقیه رو واقعا چیزی به ذهنم نمی‌رسه. کاش می‌رفتم از دوستام می‌پرسیدم :/

23. صبحا اگه مامانت / بابات بیدارت کنه، چجوری این کار رو انجام می‌ده؟

بذارین نگم :))))

مامان و بابا که سهله، بعضی وقتا انقدر کار بیخ پیدا می‌کنه که خواهرمم دست به کار می‌شه :))) اولش با «نرگس جان، نرگس جان» شروع می‌شه و روشن کردن لامپ و برداشتن پتو و تکون دادن و اینام که جزء بدیهیاته :)) زیاد کردن صدای تلویزیون، روشن کردن جارو برقی توی اتاق، کنار تخت من با تلفن حرف زدن و آهنگ گذاشتن هم که دیگه عادی شده :)) تهدید و اینا هم که گفتن نداره :دی. 

لازمه بگم باز با وجود همه‌ی اینا من از خواب بیدار نمی‌شم یا خودتون می‌دونید دیگه؟

24. کراشاتون تو مدرسه؟ (با ذکر جزئیات)

کراش مگه همون نیست که یکیو پنهانی دوست داشته باشی؟ :)) اصولا مگه نباید درمورد جنس مخالف باشه؟ :)) نکنه شما مدارستون مختلطه، من خبر ندارم؟

25. تا حالا شده به یکی اشتباهی پیام بدین و دردسر بشه؟

یادم نمی‌آد. اگرم شده باشه، بعدش دردسر نشده.  

به قول عینک، اینکه عمدا یه پیام رو بفرستم و بگم «ببخشید حواسم نبود اشتباه اومد» بیشتر پیش اومده :))))

26. یه جمله‌ی تاثیرگذار برای مخ‌زنی؟

اگه کسی بخواد مخ منو بزنه، یا من بخوام مخ کسی رو بزنم؟ (خوشم نمی‌آد از اصطلاح مخ زدن :/ ) اگه منظور دومیه که ما بدون نیاز به حرف خاصی، مخ می‌زنیم :))) ارواح حدم نیستین در جدم و اینا. ایموجی عینک دودی. 

27. چه فرقی بین شما تو فضای مجازی با اونی که تو واقعیت هستین وجود داره؟

هر چی فکر می‌کنم تفاوت خاصی پیدا نمی‌کنم؛ ولی خب یه سری چیزا که اینجا راجع بشون حرف می‌زنم رو توی دنیای واقعی نمی‌گم و برعکس.

28. یه دروغی که اینجا به ما گفتین؟

«من باادبم.»

29. تو بیان چندتا اکانت دارین؟

از قدیم گفتن خدا یکی، زن یکی، اکانت یکی. 

30. اولین دوستتون تو بیان؟

نمی‌دونم منظور از «اولین دوست» توی این سوال چیه؛

ولی خب اصلا به واسطه‌ی نسترن و Jesse Blueman  با بیان آشنا شدم و از زمانی که بلاگفا بودن، می‌خوندمشون. 

31. چندبار تو وبتون چس‌ناله گذاشتین؟

این دیگه پرسیدن نداره وژدانا :)) تا دلتون بخواد با روشای مستقیم و غیرمستقیم، بدون محدودیت‌ زمانی ولی بیشتر از ساعت دوازده شب به بعد :))) که البته خیلیاشون پیش‌نویس شدن.

با نوشتن این پست متوجه شدم که فونت ساحل وقتی بولده چقدررررررر زیباتر می‌شه :))) اینم از نتیجه‌ی اخلاقیمون ^-^

نامه‌ای به هشتاد (و یک) سالگی

۱۳ نظر

سلام پیرزن! 

چقدر حرف دارم که با نرگس هشتادویک ساله بزنم! :)) درست است هنوز سه روز تا هجده ساله شدنم مانده، اما تو این نامه را از طرف نرگس هجده ساله قبول کن :)) یک تغییر کوچک هم ایجاد کردم وگرنه اصل چالش نامه‌ای به هشتاد سالگی بود! اگر هشتاد سال عمر کردی لطف کن و یک سال بیشتر زنده بمان تا این نامه را سر موعد خودش بخوانی :)) نمی‌دانم وقتی به این سن برسم هنوز هم ذوقی برای چینش خاص اعداد دارم یا نه. اگر این خصلتت را از نوجوانیت نگه داشته‌ای الان باید یک لبخند گنده روی لبت بیاید! چون در سن 81 سالگی داری نوشته‌های 18 سالگیت را می‌خوانی :)))) و داستان آن‌جایی جذاب‌تر می‌شود که سال تولدت هم 81 است!

پیری ترسناک است؟ یادت می‌آید که از پیری می‌ترسیدی؟ از خود پیری که نه! از اینکه عقب باشی می‌ترسیدی. حرف جوان‌ترها را می‌فهمی؟ یا سر از اصطلاحاتشان درنمی‌آوری؟ کار کردن با وسایلشان را بلدی؟! یا با شگفتی به کارهایشان نگاه می‌کنی؟ امیدوارم از زمانه خودت عقب نیفتاده‌باشی :| 

یک‌جانشینی و حرکت نداشتنت کار دستت داده یا نه؟! کمر، پا، این‌ها سالم‌اند یا پیچ‌ومهره‌هایت حسابی دررفته‌اند؟! چه سوال مسخره‌ای. همین الان هم صد نوع قرص و دوا می‌خورم و بیشتر از انگشتان دو دست از موهایم سفید شده‌اند. آلزایمر و فراموشی‌ام هم که دیگر گفتن ندارد. چشم‌ها و گوش‌ها هم... :/ بگذریم. اوضاع خراب‌تر از این حرف‌هاست!

 دلم می‌خواهد یکی یکی درمورد اطرافیانت بپرسم و ببینم به چه سرنوشتی دچار شده‌اند؛ اما شاید خیلی از کسانی که نام می‌برم دیگر کنارت نباشند و چون میدانم چه کله‌شق احساساتی‌ای هستی،دوست ندارم سر پیری دهن خودت را با یادآوری خاطرات قشنگ گذشته صاف کنی! راستی! هنوز هم باادبی؟! =)))

 از اینجا تا جایی که تو نشسته‌ای (یا شاید آنقدر فرتوت شده‌ای که حتی توان نشستن هم نداری!) شصت‌وسه سال فاصله‌ست! بگو ببینم؛ در این شصت‌وسه سال به اندازه کافی انار خورده‌ای؟! آنقدر فالوده خورده‌ای که حسرت به دل از دنیا نروی؟ هنوز از آن بستنی کاکائویی‌های خوشمزه هست؟ نکند به‌خاطر دندان‌هایت مجبوری فقط سوپ بخوری؟! نگو که دندان مصنوعی در دهانت است! نرگس تو شش - هفت سال تمام با ارتودنسی سر نکردی که اول پیری همه دندان‌هایت را از جا بکنی و مصنوعی‌ها را جایگزینشان کنی! اگر می‌دانستم تهش به اینجا ختم می‌شود، هیچ‌وقت لذت یک دل سیر بلال خوردن را از خودم دریغ نمی‌کردم. 

سفرهایت را کرده‌ای؟ می‌دانی که نرگس هجده ساله از تو انتظار دارد تمام آن زمان‌هایی را که دوست داشتی سفر کنی و پدرت شغلش و مادرت حوصله‌اش را بهانه کرد، تلافی کرده‌باشی؟ حالا اگر برنامه خیالی‌ میان خودت و دوستانت را که از شیراز شروع می‌شد و به دیزنی‌ورلد در ایالت فلوریدا می‌رسید عملی نکرده‌باشی ایرادی ندارد! اما دست‌کم خیلی از جاهای ایران را باید گشته‌باشی. اگر این کار را هم انجام نداده‌ای، باز هم ایرادی ندارد. دلم نمی‌آید از دستت ناراحت باشم یا سرزنشت کنم. احتمالا دلایل خودت را داری که بعدا متوجه می‌شوم.

این‌ها را نرگسی برایت می‌نویسد که مشغول دنگ‌وفنگ‌های کنکور است. چیزی که قطعا در هشتادویک سالگی دغدغه‌ات نیست و حتی بعید می‌دانم الان رتبه کنکورت را به‌خاطر بیاوری! اما خب... در حال حاضر مهم است. حتی همین حالا هم جزوه شیمی و کتاب زیست دهم کنار دستم، کتاب زبان و دفتربرنامه‌ریزی جلوی پاهایم و هفت - هشت تا کتاب و کتاب تست دیگر روی زمین است.

کمی از الان الانم برایت بگویم؟ خسته نمی‌شوی؟ سن که بالا می‌رود حوصله آدم کمتر می‌شود یا بیشتر؟ بی‌خیال این فکرها :| حوصله هر کس را نداشته‌باشی، حوصله خودت را که داری :/ یعنی باید داشته‌باشی! نرگس خیلی نگرانم. نگران آینده. نگران اینکه نکند روزگار روی خوشی بهم نشان ندهد و همان شود که از آن می‌ترسم. می‌دانم جمله‌ام خیلی کلی‌ بود ولی خب بیشتر از این توضیح نخواه که نمی‌توانم بنویسم. کاش این چالش برعکس بود! یعنی مثلا نرگس هشتادویک ساله در وبلاگی به چالشی برمی‌خورد به نام "نامه‌ای به هجده سالگی". یک روز آبانی برایم می‌نوشتی نرگس غصه این روزها را نخور که تهش هیچی نیست. می‌نوشتی من تمام راه را آمدم و به چشم خودم دیدم که هیچ‌چیز ارزش اینکه روزهایت را با نگرانی سپری کنی ندارد. از زیبایی‌های پیش رو می‌گفتی و به آن سو هلم میدادی. نرگس این روزها بیشتر از هر چیزی به یک محرک نیاز دارم! یک انگیزه، یک... نمی‌دانم! یک چیزی که از این درجا زدن قبل از خط شروع نجاتم دهد و مرا در جاده بیندازد و به سمت خط پایان بفرستد. نرگس این روزها بیشتر از هر کسی به "خودم" احتیاج دارم. فقط یک نرگس دیگر می‌تواند از این مخمصه رهایم کند و چه بهتر که آن نرگس چند پیرهن بیشتر از الانم پاره کرده‌باشد. کاش می‌نوشتی چه کنم و چه نکنم و من می‌خواندم و می‌خواندم و عمل می‌کردم!

اینها را که خواندی چه حسی پیدا کردی؟ دلت برایم سوخت و در دلت گفتی "نرگس بیچاره آن روزها"؟ یا خندیدی و با خودت گفتی دیدی چه زود گذشت؟! شاید هم یک آه کشیدی و آرزو کردی کاش واقعا در هجده سالگیت یک نرگس هشتادویک ساله همراهت بود؟ نه. این آخری را نمی‌خواهم! نمی‌خواهم وقتی یک پایم لب گور است (بگو دور از جان) حسرت گذشته را بخورم. نرگس حق نداری حتی یک جمله که با "کاش" شروع شود بگویی. هر چه گفتیم و خندیدیم بس است؛ این را جدی می‌گویم! دیگر به حرف خودت که باید گوش کنی! تنها چیزی که از آینده خودم می‌خواهم این است که حسرت گذشته‌اش را نخورد. بدان هر غلطی که کردی تمام شده و گذشته. خواهش می‌کنم از روزهایت لذت ببر. دقیقا نمی‌دانم در هشتادویک سالگی چگونه می‌توانی از روزهایت لذت ببری اما راهش را پیدا کن و لطفا برای چیزی غصه نخور. 

اینکه دارم نصیحتت می‌کنم مسخره‌ست، نه؟! اما خب چه کنم؟ دلم برایت (یعنی برای خودم) ‌می‌سوزد. دوستت دارم! حتی در هشتادویک سالگی هم دوستت دارم و مهم نیست چه کارها کردی و چه کارها نکردی. حتی اگر در جوانی‌ات زبان را ادامه ندادی و سراغ زبان سوم هم نرفتی، باز هم دوستت دارم. اگر رفتی و یاد گرفتی که بیشتر دوستت دارم. اگر دیگر از اینکه جغدت دعوت‌نامه هاگوارتز را برایت بیاورد ناامید شدی، باز هم دوستت دارم. اگر هنوز چشم انتظاری که بیشتر دوستت دارم.اگر سراغ خواندن کتاب‌هایی که از این نمایشگاه و آن نمایشگاه خریده‌ای نرفتی، باز هم دوستت دارم. اگر خودت را میان تمامشان خفه کرده‌ای که بیشتر دوستت دارم.

نرگس! می‌خواهم مطمئن باشی به اندازه تمام روزهایی که در این هشتادویک سال، احساس تنهایی کردی و به اندازه تمام روزهایی که احساس تنهایی نکردی، یک نرگس هجده ساله صمیمانه دوستت دارد!


+ طولانی‌ترین پست این مدتم شد :| ببخشید دیگه هر چی می‌نوشتم می‌دیدم بازم حرف برای گفتن دارم :))))) موضوع جذابی بود و نوشتنش جذاب‌تر ^^

ممنون از ... میم ... ،  نسترن  و  mochi عزیز بابت دعوتاشون :))

شروع چالش از |اینجا|

همیشه توی چالش‌ها، دعوت کردن بقیه برام چالشی‌ترین قسمت بوده :| واقعا دلم می‌خواد کلی اسم ردیف کنم و ازشون بخوام به هشتاد سالگیشون نامه بنویسن، اما یه حس مزاحم نمی‌ذاره :/ وقتیم که می‌گی از "همه" دعوت می‌کنم، کسی این دعوت رو به رسمیت نمی‌شناسه :دی! عجالتا بنده از تموم دوستان بیانی و حتی بلاگفایی دعوت می‌کنم و لطفا دعوتم رو به رسمیت بشناسید =)))))) و من الله توفیق =)))

صاحب این وبلاگ، نخورده مست و نزده رقصان است.
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان