|Persephone|

شاید...

روز هجدهم و مثلاً نوزدهم.

۱ نظر

18. Your beliefs...

دقیقاً نمی‌دانم این سوال، چطور جوابی می‌خواهد. مثلاً بگویم من باور دارم الآن روز است؟ از کجا معلوم؟ شاید خیلی وقت است تمام دنیا در شب مانده، ولی یک موجود فرازمینی‌ای، چیزی با چراغ قوه‌ی عظیم‌الجثه‌اش روز را برایمان بازسازی می‌کند. بگویم من باور دارم آدم هستم؟ از کجا معلوم؟ من اگر آدم فضایی باشم چه کسی قرار است متوجه شود؟ اصلاً کسی می‌فهمد؟ نه. اینطور چیزها واقعاً چیزهایی نیستند که بتوانیم با قطعیت درباره‌شان اعلام نظر کنیم. ولی مثلاً من می‌توانم بگویم باور دارم انار از بهشت آمده است. چون و چرا ندارد دیگر. واضح و مبرهن و بدیهی است. یا زیبایی جوراب، چیزی است که شکی در آن وارد نیست. من به این چیزهای صد درصدی باور دارم، نه آن موضوعات اول پست که هزارتا اما و شاید و اگر بعدشان می‌آید.

19. Disrespecting your parents...

این موضوع را می‌پیچانیم، قربة الی الله.


[روز هفدهم]

می‌خواستم روز بیستم رو هم بنویسم تا پست انقدر کوتاه و مختصر نباشه، ولی نه وقتشو دارم دیگه، نه تحمل خاموش‌بودن ستاره‌م رو :| مثلاً چالش روزانه بود و من تقریباً یه هفته‌ست هیچی ننوشتم. راستش هم به خاطر وقت‌نداشتن بوده، هم تنبلی، هم اینکه حسش نبوده و کلاً بهونه‌های این مدلی. آره خلاصه. سعی می‌کنم از این به بعد کمی مرتب‌تر بنویسم. 

یک عاالمه هم ستاره‌ی روشن دارم. نزدیک چهل‌تا بود، که رسوندمش به سی‌تا ولی خب بازم زیاده. می‌خونم کم‌کم. 

راستی! اول پست نوشتم «الآن روز است»، چون که موقعی که داشتم می‌نوشتمش روز بود :دی. می‌دونم الآن شبه ولی واقعاً حسش نیست برم پستو تغییر بدم. آره همین. راستی الآن شهر شما هم شبه؟ :دی



+ Can't Help Falling In Love - Tommee Profitt





روز هفدهم: از ابتدای هجده سالگی، تا ابتدای نوزده سالگی.

۲۲ نظر

17. Your highs and lows of this past year...

خیلی خب، رسیدیم به روزی که چالش رو به خاطرش شروع کردم! :دی من اهل نوشتن اینطور چالشا نیستم. ولی قبول کنید اینکه یه روز لیست سوالات رو نگاه کنید و ببینید موضوعی که توی روز تولدتون می‌افته، درمورد بالاپایینای یک سال اخیرتونه، خیلی وسوسه‌برانگیزه که به خاطرش کل سی روز رو بنویسید =))

پارسال همین موقع، اصلاً انتظار نداشتم هجده سالگی‌م سن خیلی عجیب‌غریبی بشه. منتظر اتفاق خاصی نبودم. ولی،... فک کنم عجیب بود! بالا و پایین زیاد داشتم. پایینای بیشتر و پررنگ‌تر، بالاهای موقتی‌تر و گذراتر. مدت زمان ناراحتیام از شادیام بیشتر بود. بحث و دعواهام از آرامشام بیشتر بود. گریه‌هام از اشکای شوقم بیشتر بود. تقریباً همیشه مریض بودم. کنکورم رو از دست دادم، اتفاقی که اصلاً انتظارشو نداشتم و بهش فکر نمی‌کردم. دایره‌ی آدمایی که باهاشون در ارتباطم یهویی محدود شد. خیلی‌ها رو خواسته یا ناخواسته از جمع دوستام خارج کردم. ارتباطم با دوستای نزدیکم، نزدیک و نزدیک‌تر شد. با هم یه عالمه گند زدیم. به خودمون اومدیم دیدیم جنس دغدغه‌هامون فرق کرده. هر کدوممنون با کلی مشکل و داستان مواجه شدیم که کنار هم گذروندیمشون. به مشکل خوردیم، دعوا کردیم، خندیدیم، گند زدیم، آبرومون رفت، بازم خندیدیم، خیلی خندیدیم. دوستای جدید پیدا کردم. با چند نفر آشنا شدم که فکر می‌کردیم فقط قراره چند روز با هم در ارتباط باشیم، ولی شد چند ماه و هنوزم دوستیم و با اونا هم می‌خندیم و دعوا می‌کنیم و گند می‌زنیم و می‌خندیم و می‌خندیم. برای اولین بار ازدست‌دادن یکی از نزدیک‌ترینا رو تجربه کردم. غصه خوردم. خیلی غصه خوردم. حرفای زیادی شنیدم. تیکه‌های کوچیک و بزرگ زیادی بم انداختن. خیلیا که انتظارشو نداشتم دلیل بدترین حالام شدن. شبای خیلی سختی‌ رو صبح کردم وزنده موندم. آره! زنده موندم. این یک سال اصلاً انتظار هیچ‌کدوم از اتفاقاتی که افتادو نداشتم. حرفای جدیدی شنیدم، وسط ماجراهای مختلف جدیدی گیر افتادم، احساسات جدیدی رو تجربه کردم، درگیری‌های جدیدی پیدا کردم، توی هزارتا دوراهی جدید قرار گرفتم، شاید بتونم بگم آدم جدیدی شدم. بزرگ شدم. واقعاً نسبت به سال پیش همین موقع بزرگ‌تر شدم. هجده سالگی‌م شاید پر از حس خوب نبود، ولی از یادم نمی‌ره. چون لااقل تا حالا، عجیب‌ترین و غیرقابل‌پیش‌بینی‌ترین سنم بوده.

به هر حال، با تموم خوبیا و بدیاش گذشت و من دارم نوزده ساله می‌شم. نمی‌دونم چه سالی قراره باشه، ولی خودم رو، لااقل ذهنم رو، برای این آماده کردم که بازم قراره غافلگیر شم. امروز، بهترین روز این یک سالم بود. چند وقت پیش زمانی که پیش یه نفر افتادم گریه، بهم گفت «تو باید فقط اشک شوق بریزی.». خیلی فکر کردم ولی آخرین باری که اشک شوق ریختم رو یادم نیومد. امروز ولی بالاخره شد. دلم می‌خواست برم بهش بگم ببین دارم از خوشحالی و ذوق گریه می‌کنم! :)) امروز دوستام رو دوست‌تر داشتم. چه دوستای دنیای واقعی‌م، چه دوستای دنیای مجازی‌م رو. یه عالمه خدا رو به خاطر داشتنشون شکر کردم. پارسالم گفته بودم که روز تولد به خودیِ خود روز خاصی نیست. این اطرافیانتن که می‌تونن برات حسابی به‌یادموندنی‌ش کنن. اتفاقی که برای من افتاد و مطمئنم هیچ‌وقت امروز و این همه حال خوبِ از ته دلم رو فراموش نمی‌کنم. الآن خوشحالم و با خوشحالی سال جدیدم رو شروع می‌کنم، به این امید که با خوشحالی ادامه پیدا کنه و با خوشحالی هم تموم شه.

راستی! امشب ماه‌گرفتگی داریم. راضی به زحمت نبودم، ولی خب به مناسبت تولد منه :دی.

روز پانزدهم و شانزدهم: چگونه سوال‌ها را بپیچانیم؟ به روایت تصویر.

۴ نظر

15. Your favorite Tumblrs Bayani :D

بچه‌تر که بودم، توی خیالاتم بارها مصاحبه‌های مختلفی کردم، در برنامه‌کودک‌های زیادی بودم، و مسابقه‌ تلفنی‌های بی‌شماری را شرکت کردم. اگر هم‌سن‌وسال من باشید، نمی‌دانم یادتان هست یا نه، ولی وقتی بچه‌ای به یکی از برنامه‌ها زنگ می‌زد، پای ثابت سوال‌ها این بود که «اسم بهترین دوستت چیه؟!». جواب‌دادن به این سوال همیشه برایم سخت بود. دوستان زیادی هم نداشتم ها، ولی خب سخت بود. مثلاً اگر اسم فلانی را می‌گفتم و فلانی هم برنامه را می‌دید و مسخره‌ام می‌کرد که «تو بهترین دوست من نیستی» چه؟ یا اگر اسم بهمانی را می‌گفتم و همین فلانی ازم ناراحت می‌شد که چرا او را نگفتم؟ آخرهایش دیگر دچار یاس فلسفی می‌شدم. آن‌قدر فکر می‌کردم به بهترین دوستم، که اصلاً یادم می‌رفت دوست یعنی چه. چه کلمه‌ی عجیبی! یک روز بالاخره تصمیم نهایی‌ام را گرفتم. یک اسم الکی و شخصیت خیالی که می‌تواند نقش بهترین دوست مرا بازی کند؟ تصمیم گرفتم اگر روزی به برنامه‌ای زنگ زدم (که هیچ‌وقت نزدم) و مجری‌اش اسم بهترین دوستم را پرسید، بگویم «نگار»! میان فامیل و دوست و آشنا، هیچ نگارنامی وجود نداشت. پس هیچ‌کدام از درگیری‌های قبلی هم برایم پیش نمی‌آمد. تا همین حالا هم هیچ نگاری را از نزدیک یا حتی از دور ندیده‌ام. داستان سوال این روز هم مشابه همین است. بیانیِ موردعلاقه‌ام؟ نگار! :)

16. Your views on mainstream music...

من زیاد موسیقی گوش می‌دهم. خیلی زیاد. آهنگ‌های زیادی دارم. خیلی زیاد. ولی اطلاعات راجع به خواننده‌ها و فعالیت‌هایشان؟ تقریباً هیچی. در واقع من اصلاً نمی‌دانم جریان فعلی موسیقی چیست، که بخواهم نظری هم درموردش داشته باشم. آهنگی که گوش می‌دهم، نمی‌دانم جدید است یا قدیمی. حتی دنبال آهنگ هم نمی‌گردم. آن‌ها خودشان مرا پیدا می‌کنند :دی. توی چندتا کانال عضوم، که سلیقه‌ی ادمین‌هایشان را خیلی می‌پسندم و هر چه می‌گذارند را ذخیره می‌کنم تا بعداً گوش بدهم. با یک نفر هم فقط ارتباط آهنگی دارم! یعنی نه دقیقاً می‌شناسمش، نه او مرا می‌شناسد، نه حرف‌های خاصی بینمان ردوبدل می‌شود. فقط برای هم آهنگ می‌فرستیم و تشکر می‌کنیم. خیلی ارتباط دلچسبی است. اگر همچین آدمی را ندارید، از همین تریبون برایتان شوآف می‌کنم و سوز به دلتان. خلاصه که همین. آهنگ‌های خودم را عمیقاً دوست دارم و دیگر هیچ چیز از جریان فعلی موسیقی نمی‌دانم. 


+ می‌دونم روز سیزده و چهارده مونده و من یهویی پریدم اینجا :| ولی امروز وقت زیادی برای پست‌گذاشتن نداشتم و حس کردم نوشتن این دوتا، وقت کمتری ازم می‌گیرن نسبت به دوتای قبلی. در نتیجه خیلی سوسکی با هم جابه‌جاشون کردم :))


[روز دوازدهم]

روز دوازدهم: امروزِ بی‌هیجانِ خود را چگونه گذراندید؟

۹ نظر

12. Bullet your whole day...

  • صبح دیرتر از همیشه بیدار شدم. (چون که دیشب دیرتر از همیشه خوابیده بودم.)
  • صبحانه خوردم. (می‌دانم انتظار این یکی را نداشتید.)
  • درس خواندم. (چه عجیب!)
  • بیان را چک کردم و سری به تلگرام زدم. (دقیق‌تر بگویم سری به تلگرام زدم و بیان را چک کردم.)
  • درس خواندم. (Ah shit! Here we go again)
  • گوش‌هایم را تیز کردم تا مکالمه‌ی تلفنی مادرم را بشنوم. (فضول هم خودتانید.)
  • نهار خوردم. (جایتان خالی ترشی هم داشتیم.)
  • در یوتوب گشتم و فهمیدم معتاد ویدیوهای asmr شده‌ام. (صداها را دوست دارم.)
  • درس خواندم. (چه هیجان‌انگیز -_-)
  • یک کامنت خصوصی خواندم و حسابی خوشحال شدم. ( خوشحال و ذوق‌زده و قلب‌قلبی :(( )
  • در کنسرت فرضی آهنگ خواندم و در عروسی فرضی رقصیدم. (حق بدهید وسط این همه هیچ‌کاری‌نکردن، آدم توهم بزند و کمی دیوانه‌بازی دربیاورد.)
  • درس خواندم. (خسته شدم :/)
  • در پینترست عزیز گشتم.
  • خواهرم را بغل کردم. (بغل‌کردن آنقدر زیباست که اجازه دهید به عنوان یک فعالیت مهم و مستقل، حتماً ذکرش کنم.)
  • شام خوردم. (غافلگیرکننده بود، نه؟)
  • از صحبت با دوستانم فهمیدم چند وقت است بی‌اعصاب شده‌ام و خودم خبر ندارم. می‌گفتند اصلاً انگار خودم نیستم. خودم ولی چیزی حس نمی‌کنم. (شاید سرم به جایی خورده؟!)
  • همان همیشگی. (درس خواندم.)
  • آمدم قالبم را عوض کنم که دیدم بیان موقتاً غیرفعال شده است. (جان عمه‌اش را قسم دادم که فعال شود. فعال شد. ها ها.)
  • دیگر نمی‌گویم. خودتان بدانید درس خواندم.
  • انار خوردم :(((
  • آمدم پست بنویسم. (سلام!)
  • بعد هم می‌روم بخوابم. (اگر خوابم ببرد.)
در واقع تمام روزم خلاصه می‌شود در درس‌خواندن و میانش صحبت با دوستان و تلگرام و یوتوب و بیان. و البته فکرکردن. فکرکردن به... بماند. همین.

+ چرا باید همچین پستی بنویسم و شما همچین پستی رو بخونید؟ :| جزء سوالایی بود که دوستش نداشتم.

روز یازدهم: عنوانی به ذهنم نمی‌رسه ولی خب آهنگ :|

۵ نظر

11. Put your iPod on Shuffle and write 10 songs that pop up...

راستشو بگم؟ اول می‌خواستم خودم ده‌تا آهنگی که خیلی دوست دارم رو انتخاب کنم و بذارمشون، ولی بعدش آدم شدم و گفتم دقیقاً همون کاری که چالش می‌خواد رو انجام بدم :دی. در نتیجه مثل بچه‌ی آدم، آهنگام رو گذاشتم روی حالت شافل و ده‌تای اولو آوردم خدمتتون :دی مجدد.

روز دهم: می‌گن هیچ عشقی تو دنیا، مث عشق اولی نیست.

۴ نظر

10. Discuss your first love and first kiss...‌

می‌دانستید امروز، روز جهانی مهربانی بوده؟ به همین مناسبت یادی کنیم از عشق‌های نامهربانمان. اولین عشق من آنقدر جدی بود و آنقدر دوری‌اش به من ضربه زد که حتی با این حافظه‌ی افتضاحم، باز هم نتوانسته‌ام فراموشش کنم. درست است سن‌وسالم کم بود، ولی احساسم صادقانه بود. همه از علاقه‌ام باخبر بودند؛ لااقل خانواده‌ی من و اطرافیان او. هیچ‌وقت نفهمیدم حسم دوطرفه بود یا نه. هنوز هم با گذشت این همه سال نمی‌دانم نظرش درمورد من چه بود. چیزی بروز نمی‌داد. حرفی نمی‌زد. برخوردش سرد بود، خیلی سرد، خیلی خیلی سرد. نامش «یخچال» بود. من «یخچال عموم‌اینا» صدایش می‌کردم. تصمیم ازدواج با او را گرفته بودم حتی. آن موقع -چهار یا پنج سالگی‌ام- کسی از آن یخچال‌ها نداشت. منحصربه‌فرد بود، خیره‌کننده. برق می‌زد. نه که فقط جذب ظاهرش شده باشم ها! شیفته‌ی یخچالیتش شده بودم. شاید وابستگی هم نقشی در حسم داشت. به هر حال من زیاد می‌رفتم خانه‌ی عمویم. زیاد می‌رفتم آشپزخانه‌شان. چشمانم زیاد به دستگیره‌هایش می‌خورد. خوراکی می‌خوردم، آب می‌نوشیدم، بستنی! همه‌ی این‌ها درون او بود. تازه نو هم بود. شما بودید عاشقش نمی‌شدید؟ راستش را بخواهید نمی‌دانم آخر ماجرا چه شد. شاید با همان سن کم فهمیده بودم «رنج فراق هست و امید وصال نیست» و بیخیالش شدم. شاید یک روز که به بقیه می‌گفتم «من بزرگ شم با یخچال عموم‌اینا ازدواج می‌کنم»، دیگر نتوانسته‌اند تحمل کنند و این حقیقت تلخ را به رویم آورده‌اند که ما هیچ‌وقت به هم نمی‌رسیم. شاید اصلاً روزی خود یخچال زبان باز کرد و گفت مرا نمی‌خواهد. شاید او خودش عاشق گاز آشپزخانه شده بود. نمی‌دانم. هر چه بود گذشت و من بعد از آن نتوانستم هیچ یخچالی را از ته ته ته دلم دوست داشته باشم. 

برای قسمت دوم سوال هم گفته‌اند «خطاست حرف، چو لب را توان به بوسه گشود». من ولی خیلی حرف می‌زنم.


[روز هفتم، هشتم، نهم]


+ قلک - غزل شاکری




روز هفتم، هشتم، نهم :|

۴ نظر

7. Your zodiac sign and if you think it fits your personality...

درمورد قاتل زودیاک چیزی شنیده‌اید؟ یک آدم‌کشِ سریالی که سال‌ها کُشت و پلیس را سر کار گذاشت و دور خودشان چرخاند. آخرش هم کسی نفهمید چه سرنوشتی به سراغش آمد. پیدا شد؟ پیدا نشد؟ مرده است؟ هنوز بین آدم‌هاست؟ می‌دانم موضوع روز این نیست، ولی به بهانه‌ی تشابه‌ها دلم خواست اشاره‌ای کنم. این زودیاک، یک زودیاک دیگر است. عرضم به حضور شما که عقرب! توی اینترنت نوشته عقرب میس‌آندرستود است. من هم که فارسی کیلی کیلی کم. به هر حال، نوشته همه فکر می‌کنند عنصرش آتش است چون عقرب نیش دارد. ولی در اصل عنصرش آب است و پشت آن نیشِ -الکی مثلاً- آتشینش، یک سرزمین موج‌های آبی وجود دارد. در توضیحات work گفته تا کار را به پایان نرسانیم، ولش نمی‌کنیم. ولی خب من استادِ نصفه‌ونیمه رهاکردن کارهام. یعنی اگر عقرب بودم، به جای اینکه یک نفر را کامل نیش بزنم، چند نفر را نوک می‌زدم. عقرب عجیبی می‌شدم در کل. شاید دلیل ترس الآنم از سوزن و آمپول هم همین است که در قامت یک عقرب، نحوه‌ی صحیح استفاده از نیش را بلد نیستم. راستش بحث این زودیاک برایم جذابیتی ندارد. برگردیم به همان زودیاک قاتل؟ جایی خواندم که بیشتر قاتل‌های زنجیره‌ای، متولد آبان بوده‌اند. شاید زودیاک هم؟ شاید عقرب هم؟ شاید من هم؟
8. A moment you felt the most satisfied with your life...
9. How you hope your future will be like...
برای جواب‌دادن به سوال هشتم خیلی باید برگردیم عقب. احتمالاً در بدو تولد خیلی با خودم و دنیا حال کرده‌ام. چه چیزی بهتر از یک گوشه خوابیدن و خوردن و زندگی «لطف آنچه تو اندیشی، حکم آنچه تو فرمایی»طور؟ فکر کنم وظایفم را هم به‌خوبی انجام می‌دادم و شاید اوج رضایت را همان موقع داشتم. من راضی،خدا راضی، خانواده راضی، ناراضی هم برود بوق بزند. دوران ابتدایی هم از نود درصد چیزها راضی بودم. بازی‌ام را می‌کردم، درسم را می‌خواندم، معلم‌ها ازم تعریف می‌کردند. آن ده درصد هم به ازای بعضی لحظات که هنوز هم در ذهنم مانده‌اند و آن‌هایی که احتمالاً نمانده‌اند. هر چه بزرگ‌تر شدم، درصد رضایت هم کمتر شد. تا شاید همین دو سال پیش. درسم را می‌خواندم، نظم داشتم، روابطم با دیگران خوب بود، گهگاهی اعصاب‌خوردی‌ای هم پیدا می‌شد که یا رفع می‌شد، یا فراموش. غالباً خوشحال بودم. مدرسه می‌رفتم! مدرسه برای من، مخصوصاً راهنمایی و آن یک سال و نیم دبیرستانِ حضوری، از پررنگ‌ترین لذت‌های زندگی‌ام بود. از دو سال پیش باز هم رضایتم شیب نزولی پیدا کرد و الآن؟ اینکه می‌گذرانم، به معنی رضایت نیست. الآن خیلی چیزها سر جایشان نیستند؛ مهم‌ترینشان، خودم! سوال نهم، امیدوارم آینده‌ام چطور باشد؟ دوباره به مرحله‌ی the most satisfied with my life برسم. 

[روز ششم]

+ می‌دونم خیلی دارم چالشو منظم پیش می‌برم، به روم نیارین :( :| این چند روز سرم خیلی شلوغ بود. به امید اینکه دیگه از این به بعد سر وقت انجامش بدم.

روز ششم: نرگس که بود و چه کرد؟

۱۳ نظر

6. Write 30 interesting facts about yourself...

خیلی خب، بیاین اینترستینگشو نادیده بگیریم و سی‌تا فکتِ همین‌جوری بگیم.

خیلی طولانی شد :| می‌تونین اصلاً نخونین، یا فقط جمله‌ی اول هر مورد رو بخونین :دی.

اولش نوشتن خیلی سخت بود، ولی از مورد بیست به بعد، موتورم روشن شد و الآن حس می‌کنم سی‌تا ویژگی دیگه هم می‌تونم بنویسم :)))

روز پنجم: تمام‌کردن یا تمام‌شدن؟

۹ نظر

5. A time you thought about ending your own life...

تا به حال، به اندینگ مای لایف فکر نکرده‌ام. البته نمی‌دانم تحقیق راجع به راه‌های خودکشی بدون درد، فکر به اندینگ حساب می‌شود یا نه. آخر می‌دانید؟ من تحمل درد خیلی خیلی پایینی دارم. ترجیح می‌دهم اگر هم قرار بر اندینگ است، بدون‌ درد باشد. یک راه هم پیدا کردم ها، ولی تجهیزاتی می‌خواست که نداشتم. 

خیلی خب، حس می‌کنم صداقت کلامم دارد کم می‌شود. از اول.

شاید بهتر باشد بگویم تا دلتان بخواهد به اندینگ فکر کرده‌ام، اما خب الآن حی و حاضر در خدمتتان هستم. یعنی هیچ‌وقت عملی‌اش نکردم. در همین حد بوده که با نگاه به پنجره، به افتادن فکر کنم. موقع دست‌گرفتن چاقو، به زدن رگ فکر کنم. هر وقت می‌روم خیابان، به افتادن جلوی ماشین‌ها فکر کنم. در ارتفاع، به پریدن فکر کنم. در بقیه‌ی زمان‌ها، به همان روش بدون درد فکر کنم. ولی بعد از همه‌ی این‌ها که تمام نمی‌شوم، می‌شوم؟ من به تمام‌شدن بیشتر از تمام‌کردن فکر می‌کنم. به «کاش اصلاً وجود نداشتم»، به «خدایا این همه بنده داری، من یکی نبودم چی می‌شد؟»، به «کاش می‌تونستم برگردم به نوزده سال پیش و از خانواده‌م بخوام منو به‌دنیا نیارن»، به این‌ها بیشتر فکر کرده‌ام. چند باری «کاش بمیرم» هم بوده ها، ولی تمام کرده‌ها و نکرده‌هایم یادم آمده و باز هم از بعدش ترسیده‌ام. در نتیجه، ناگزیرم به بودن و حسرتِ نبودن را خوردن.

این فکرها از کی شروع شد؟ نمی‌دانم. هنوز ادامه دارد؟ بله. کی تمام می‌شود؟ نمی‌دانم. 


[روز سوم و چهارم]

پست مربوط به روز سوم و چهارم رو هم امروز گذاشتم. آخرش توضیح دادم چرا. 

گفتم چون که احتمالاً خیلیاتون ندیدینش خودم یه اشاره‌ای کنم :دی.

دارم عذاب وژدان می‌گیرم که دیر گذاشتمش و وسط روزای قبل و بعدش گم می‌شه. پستا هم ناراحت می‌شن، نه؟ :(

روز سوم و چهارم: نه، ممنون / بله، مرسی.

۱ نظر

3. Your views on drugs and alcohol...

موضوع امروز مثل اینکه درمورد چیزهای کشیدنی است. من خیلی چیزها می‌کشم، مثل نقاشی. خجالت را که حتی بیشتر و بهتر می‌کشم. اگر کشی دم دستم باشد، آن را هم می‌کشم. اگر پولدار بودم، هر دقیقه می‌رفتم خرید و کارت هم می‌کشیدم. گاهی که تنهایی حوصله‌ام را سر می‌برد، می‌روم با دوستان نقشه هم می‌کشم. حالا اینکه نقشه‌هامان با شکست مواجه می‌شوند، دیگر چندان مهم نیست. از مسیر کشیدن لذت می‌بریم. یک زمانی دندان‌هایم ارتودنسی داشت و سیم‌کشی می‌شد. این هم به هر حال یک نوع کشیدن است. خلاصه که کشیدنی زیاد است. آن نوع خاص کشیدنی موردنظر طراح را هم نه که بکشم ها، ولی دارم. دومی را هم نه که بخورم ها، ولی دارم. پیشه‌ام نخورده‌، مستی است. تا دلتان بخواهد مخاطب این جمله‌ها بودم که: «نرگس چیزی زدی؟» یا مثلاً: «نرگس واقعاً فک کنم مستی.». اسمم را پیش دوستانم بیاورید، می‌گویند: «همونی که گل می‌زنه؟». نزدیک‌ترین تجربه‌ام به موضوع پست، همین است. وگرنه که در واقعیت، سیگار را هم فقط در فیلم‌ها دیده‌ام. دوست دارم تجربه‌شان کنم؟ برای یک‌بار، بله. تجربه‌شان خواهم کرد؟ برای یک‌بار هم، نه. هم می‌دانم وابسته می‌شوم، هم نمی‌خواهم قبحشان بریزد، هم اینکه من جوگیرم. تازه ساقی هم سراغ ندارم. در نتیجه بهتر است کاری نکنم که بعداً مثل چیز (!) پشیمان شوم. از همین مودِ نخورده‌مست و نکشیده‌چِت خودم راضی‌ام و هر وقت بخواهم روشنش می‌کنم.


4. Your views on religion...

پذیرفتمش، احساس می‌کنم بهش نیاز دارم، دوستش دارم، تلاشم اینه که بهش مقید باشم (هر چند که همیشه هم موفق نیستم). همین.


[روز دوم]


+ دیدین چی شد؟ :)) روز سوم، که می‌شد پریروز، نزدیک 7-8 ساعت اینترنت نداشتیم و بعدشم سرم شلوغ‌تر از این بود که بنویسمش. پسسس گذاشتم که دیروز، این دوتارو با هم بنویسم. نوشتم و گذاشتم روی «انتشار در آینده» منتها ذخیره‌ش نکردم :))) در نتیجه نیومد. امان از حواسم :)) دیشب که وبلاگو چک کردم، شک کردم که چرا کامنت ندارم و بازدیدا انقد کمه هااا، ولی به ذهنم نرسید شاید اصلاً پستو نذاشتم :دی. خلاصه که تاریخشو می‌ذارم برای دیروز و ببخشید اگه بین وبلاگایی که دنبال می‌کنین، کلی گشتین تا برسین به اینجا. امشبم روز پنج رو می‌نویسم.
صاحب این وبلاگ، نخورده مست و نزده رقصان است.
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان