|Persephone|

شاید...

Have we lost our minds?

۹ نظر

من ناراحتم و این ناراحتی ربطی به ناراحتی دیروز و ناراحتی پریروز و ناراحتی احتمالی فردا و ناراحتی احتمالی پس‌فردا و ناراحتی‌های روزهای دیگر ندارد. شاید هم داشته باشد. نمی‌دانم. اصلاً به تعداد تارهای موی روی سر من و شما، به علاوه‌ی تمام تارهایی که می‌ریزد، راه و بهانه برای ناراحتی هست که همه‌شان بدیع و غافلگیرکننده‌اند. من هم که آدرس بلد نیستم، می‌روم گم می‌شوم وسط این‌ها. نام چهارتا کوچه و خیابان چه بود مگر که حفظشان نشدم؟ بی‌خیال. نهایتش این است که نقشه بخرم دیگر. نقشه‌فروش خوب در دست‌وبالتان بود معرفی کنید. البته کامنت‌ها بسته است، فعلاً. شاید به آخر پست که برسم تصمیم بگیرم بازشان کنم. باز هم نکردم آدرس‌ها را از خصوصی بالا بفرستید. باز است، فعلاً. مگر اینکه تا آخر پست به این نتیجه برسم که آن‌ را هم ببندم. همه چیز به آخر پست بستگی دارد. تا آن موقع شاید حتی تصمیم گرفتم بزرگ شدم چکاره (یا شاید هم چه کاره) شوم، یا اینکه تابستان بعدی خود را چگونه بگذرانم، چه رنگی را از همه بیشتر دوست دارم، ترجیح می‌دهم نامرئی شوم یا ذهن‌ها را بخوانم، و خیلی تصمیمات مهم و اساسی دیگر. مثلاً همین الآن به جواب سوال اول رسیدم. تازه پست هم تمام نشده. می‌خواهم بزرگ که شدم، یک دانشمند را پیدا کنم که مشغول تحقیق در مورد خواب باشد. می‌روم داوطلبانه نمونه‌ی آزمایشگاهی‌اش می‌شوم تا ببیند بیشترین مدتی که یک نفر می‌تواند بخوابد چقدر است. بعد می‌خوابم، می‌خوابم، همه‌اش می‌خوابم، آن‌قدر می‌خوابم تا تمام شوم، در راه علم و نجات بشریت. آخر می‌دانید؟ خواب خیلی خوب است. مثلاً شاعر یک جا می‌فرماید «من تا سحر به گریه و او تا سحر به خواب / دردا که قدر خواب سحر دوستم نداشت». خواب سحر خیلی خوب‌تر است. در واقع تموم خوابا یک طرف، خواب سحر یک طرف عزیزم، عزیزم! سخت است کسی یا چیزی را از این خواب بیشتر دوست داشته باشی. انتظار بی‌جایی است اصلاً. شاعر هم زیادی دل‌نازک بوده. می‌دانستید «نازک‌بودن دل» عبارت اشتباهی است ولی چون دیگر متداول شده، ایرادی به آن نمی‌گیرند؟ دل نازک نمی‌شود، سوراخ می‌شود. برخلاف لایه‌ی اوزون که سوراخ نمی‌شود، نازک می‌شود. می‌گویند در دنیای موازی، لایه‌ی اوزون ما را سوراخ می‌کند. شاید هم در اصل نازک می‌کند و به‌اشتباه می‌گویند سوراخ؛ ولی خب، مهم این است که بلایی سرمان می‌آورد. یا با دریل به جانمان می‌افتد، یا سمباده می‌کشد. زندگی در دنیای موازی هم گاهی عجیب می‌شود. مثلاً فکر کنید کوالاها هر صبح بعد از ورزش سنگین می‌روند نان بربری می‌خرند. از لاک‌پشت‌ها به عنوان موتور ماشین‌های سرعتی استفاده می‌شود. موش‌ها سلطان جنگل‌اند و شیرها را پخ کنی می‌ترکند. مردم شیر ببر می‌خورند و گوسفندها جزء دسته‌ی حیوانات مرگ‌بار قرار می‌گیرند. من هم احتمالاً خوشحال و شاد و خندانم، قدر دنیا را می‌دانم. خدا به‌خیر بگذراند. پست هم تمام شد اما درمورد کامنت‌ها تصمیمی نگرفتم. روش تضمینی پرسرعت؟ شیر یا خط!



+  Scars - Michael Malarkey





نیازمندی‌ها.

۱۴ نظر
پایه‌ی جرم و جنایت کسی را نداریم اینجا؟ برویم کمی خلاف کنیم بلکه زندگی‌ از این بی‌هیجان‌بودن خودش خارج شود. تحت‌تعقیب و فراری باشیم که چه بهتر. قبلش باید جوری بروم بیرون که خانواده نپرسند کجا، چون اگر بدانند می‌خواهم مجرم شوم اجازه‌اش را به من نمی‌دهند. بعد که از خانه زدم بیرون، می‌آیم مکانی که با هم مشخص کردیم و شما آنجا منتظرم هستید. بعد نوک دماغمان را می‌گیریم و راه می‌افتیم. همین‌جوری راه می‌رویم. باز می‌رویم. همه‌اش می‌رویم. این وسط‌ها هم به کارهای غیرقانونی‌مان می‌پردازیم که نمی‌توانم بگویم، چون نقشه‌مان لو می‌رود و شما تحویل پلیسمان می‌دهید. ما هم نه که پلیسو دوس داریم، بش احترام می‌ذاریم، سریع خودمان را لو می‌دهیم و می‌رویم تا به سزای اعمالمان برسیم. امیدوارم در زندان پیش هم باشیم تا حوصله‌ام سر نرود. من تنهایی حوصله‌ام سر می‌رود. کسی تنها با من باشد، حوصله‌ی او سر می‌رود. چون من حرف نمی‌زنم. حرفی ندارم که بزنم. فقط گوش می‌کنم. پس لطفاً آن کسی که قرار است پایه‌ی جرم و جنایت باشد، پرحرف هم باشد تا من هم به حرف بیایم و مغز هم را بخوریم. به هر حال گشنه می‌شویم. تا حالا مغز آدم خورده‌اید؟ نمی‌دانم چه مزه‌ای است ولی بعید می‌دانم خوشمزه باشد. تا وقتی پیتزا هست، مگر مغز خر خورده‌ایم که مغز انسان بخوریم؟ مغز خر هم بدمزه است. نخورده‌ام تا حالا ولی اگر خوشمزه بود می‌دانستم. بیایید به مناسبت تولدم برایم پیتزا بخرید و بفرستید. خیلی پیتزا. پیتزاهای بزرگ. تولدم نیست که نیست، شما بفرستید. من الکی به همه می‌گویم متولد شهریورم. کسی چه می‌داند؟ اصلاً از کجا معلوم این تاریخ تولدهایی که بهمان می‌گویند واقعی باشد؟ من که یادم نمی‌آید چه روزی به دنیا آمده‌ام، مطمئنم شما هم یادتان نمی‌آید. پس برای محکم‌کاری، هر روز را تولدم اعلام می‌کنم. امروز، فردا، پس‌فردا، حتی دیروز. پیتزاهایم را بدهید که دیگر واقعاً نمی‌توانم دوری‌شان را تحمل کنم. نزنید زیرش. اگر بزنید زیرش، پیتزاها می‌افتند روی زمین و نمی‌توانم بخورمشان. رویش هم نزنید. کلاً نزنید. پیتزا حرمت دارد، نه لذت. ممنون. اصلاً همین حالا تصمیم گرفتم بزرگ که شدم پیتزافروش بشوم. یا نه، تست‌کننده‌ی پیتزا. می‌روم در پیتزافروشی‌ها استخدام می‌شوم و هر پیتزایی که درست می‌کنند را قبل از تحویل به مشتری امتحان می‌کنم تا مطمئن شویم خوشمزه است. مامور کیفی پیتزاهای شما. سر حقوق هم با هم به توافق می‌رسیم. من برم منتظر بمانم تا بزرگ شوم. خدانگهدار.


+ آرزو - مهراد هیدن و آرش دارا




آهای فلک!

۸ نظر
من اگر رئیس جمهور بودم، «تو پیشی منی و میو، پس عشوه نریز و بیو» را سرود ملی می‌کردم. البته نمی‌دانم جزء اختیاراتم بود یا نه، ولی خب، الاعمال بالنیات. دلیلم هم این نیست که شعر پرمفهومی است و دارای لایه‌های پنهان میهن‌پرستی و الخ. نه. دلیلم این است که من دنبال مسخره‌بازی‌ام. الآن بیشتر از هر لحظه‌ی دیگری نیاز دارم یک کار احمقانه کنم و بخندم و نگاه‌های عاقل‌اندرسفیه دیگران را به یک ورم بگیرم. خنده بر هر درد بی‌درمان دواست ولی فقط برای همان چند ثانیه. زمانی که به‌ طور ناگهانی لبخند روی لبت بماسد و دوباره یاد دردها بیفتی، اثر خنده هم از بین می‌رود. اصلاً از قدیم گفته‌اند «هر کی نخنده، خره!». بله، از قدیم گفته‌اند. خیلی قدیم! نه شماها یادتان می‌آید، نه پدر و مادرها، نه حتی پدربزرگ‌ها و مادربزرگ‌ها. اصلاً کاش برگردیم به قدیم، به خیلی قدیم. مثلاً به قبل از انقراض دایناسورها. یا حتی من راضی‌ام برویم آینده، خیلی آینده. مثلاً به دویست-سیصد میلیون سال بعد. این که چه کاری انجام بدهیم را نمی‌دانم دیگر. حالا ما برویم، آنجا خودمان را به هر نحوی شده سرگرم می‌کنیم. مثلاً از روی سر دایناسورها سُر می‌خوریم و از روی دمشان می‌پریم. بعد هم آن‌ها عصبانی می‌شوند و ما را می‌خورند. دایناسورها با هیچ‌کس شوخی ندارند. یا سربه‌سرشان نگذارید، یا عوابقش را بپذیرید. حتی می‌توانید عواقبش را بپذیرید. فرق خاصی نمی‌کند، تنها تفاوتش این است که اولی را اشتباه نوشتم. می‌توانید من را به‌خاطر این اشتباه سرزنش کنید. نمی‌دانم. شاید نباید به همین سادگی‌ها از کنار اشتباهات گذشت. شاید ساده گذشتیم که الآن به این حال و روز افتاده‌ایم. البته که خودم را عرض می‌کنم، شما به خودتان نگیرید. خب، می‌گفتیم. دایناسورها به ستاره‌ها نزدیک‌ترند. به هر حال این هم یک مزیت محسوب می‌شود. حالا فرض کنید آدمی که سوار دایناسور شده و روی پشت‌بام یک آپارتمان چندطبقه ایستاده چقدر به ستاره‌ها نزدیک است. پیوند سنت و مدرنیته. خیلی سنت، و کمی مدرنیته. آن وقت شاید نیازی نباشد بگوییم «آهای فلک که گردنت از همه‌مون بلندتره / به ما که خسته‌ایم بگو خونه‌ی بهار کدوم‌وره». خودمان نگاه می‌کنیم و مزاحم فلکِ گردن‌دراز هم نمی‎‌شویم. من می‌خوابم، دایناسورم را پیدا کردید بیدارم کنید. آخر می‌دانید که؟ «تو شهرمون -آخ بمیرم- چشم ستاره کور شده». ممنون.


+ خونه‌ی بهار - علیرضا پوراستاد




کانگوروها نمی‌میرند.

۱۰ نظر

تا به حال به شباهت کانگوروها و مارمولک‌ها دقت کرده‌اید؟ من هم دقت نکرده‌ام. شاید اگر دقت کنیم متوجه شویم آن‌ها هیچ شباهتی ندارند که خب، نتیجه‌ی غافلگیرکننده‌ای نیست. اصلاً اگر نظر مرا بخواهید، می‌گویم هیچ‌گاه یک کانگورو و یک مارمولک را با هم تنها نگذارید. نه که نفر سوم شیطان باشد، ولی خب بدآموزی دارد. از قدیم گفته‌اند کبوتر با کبوتر، باز باران با ترانه، می‌خورد بر بامش بیش، برفش بیشتر. اگر یک وقت کانگوروی ازهمه‌جابی‌خبر دلش خواست مثل مارمولک دمش را بکَنَد، چه؟ آن موقع شما جوابگوی بی‌دم‌شدنِ آن طفلی هستید؟ کانگوروها بدون دم نمی‌توانند بپرند. برای پریدن، پا لازم است اما کافی نیست. دم هم می‌خواهند. زمانی که یک شرط لازم باشد، ولی کافی نباشد، آن عمل انجام نمی‌شود. نمی‌دانم اگر یک شرط کافی باشد، ولی لازم نباشد چه اتفاقی می‌افتد. راستش را بخواهید من تا حالا نه لازم بوده‌ام و نه کافی. شاید هم فقط فکر می‌کنم که اینطور بوده. در هر حال، «احساسِ ناکافی‌بودن» اگر آدم بود، می‌شد من. نمی‌دانم چرا باید تصمیم بگیرد آدم باشد، ولی احساس است دیگر، دلش می‌خواهد. چرا کانگورو می‌تواند مارمولک باشد؟ البته کانگورو هم نمی‌تواند. بی‌خیال! بگذارید همه چیز سر جای خودش باشد. فقط من را اگر پاندا کنید ممنون می‌شوم. یا حتی پاندا هم نه! برگ درخت. تبدیلم کنید به برگی از یک درخت در جنگل‌های استرالیا تا یکی از کوالاهایشان مرا بخورد. تمام تلاشم را می‌کنم که برگ خوشمزه‌ای باشم. راستش را بخواهید نمی‌دانم دقیقاً باید چکار کنم، ولی خب همین که قصدش را دارم، نشانه‌ی حسن نیت من است. حسن نیت لازم است، اما کافی را نمی‌دانم. چیزی که کافی نباشد، اضافی است. برخی چیزهای اضافی، اشرافی است. این همه اشیای اشرافی، بی‌انصافی است. بی‌انصافی اگر از حد بگذرد، بی‌شرفی است. بعضی از بی‌شرفی‌ها، تصادفی است. گاهی هم تصادف‌ها، خرافی است. این چند خط من هم، چرندبافی است. حتی نوشیدنی مورد علاقه‌ی بعضی‌ها هم coffee است. این موضوع در حق چای واقعاً کم‌لطفی است. آن‌قدر کم‌لطفی که دیگر بی‌خیال نوشتنِ کلمه‌هایی که با «فی» تمام می‌شوند، شدم و می‌خواهم رک و پوست‌کنده به شما بگویم «هر کجا چای آید و ساکن شود / هر چه ناممکن بود، ممکن شود». حتی به یاد دارم یک روز «آن یار نکوی من، بگرفت گلوی من / گفتا که چه می‌خواهی، گفتم چایی می‌خواهم». احتمالاً این بیت را هم شنیده باشید که «گفتی مرا به خنده خوش باد روزگارت / کس بی‌چای خوش نباشد رو قصه‌ی دگر کن». این را خود مولانا، زمانی که رفته بودیم مهمانی خانه‌ی آنتوان لاوازیه سرود. لاوازیه رفیق ما بود. یک روز به من زنگ زد و گفت نرگس چندتا از دوستاتو جمع کن با هم بیاین اینجا یه چای دور هم بخوریم. ما هم رفتیم. اما از بخت بدمان، شب قبلش یک دزدِ ازخدابی‌خبر، آمده بود و دار و ندار آنتوان را برد، به‌جز چندتا فنجان، مقداری قهوه، و یک تکه فرش. مولانا که تعریف چای‌های او را خیلی شنیده بود، واقعاً شکست بدی خورد. زبان‌شناسان می‌گویند اصلاً این اتفاق، تاثیر زیادی روی قریحه‌ی شاعری او داشت. در محدودیت‌هاست که که انسان‌ها شکوفا می‌شوند. آره خلاصه. سرتان را درد نیاورم. نتیجه‌ی اخلاقی این پست این بود که کلمه برای نوشتن لازم است، اما کافی نیست. شما به محتوا هم نیاز دارید، که اینجا عمراً پیدایش کنید. ختم جلسه.



+ احتمالاً وقتی - او و دوستانش




اثر پروانه‌ای برود بوق بزند.

۳۱ نظر
علاوه بر صبح، ظهر و شب، لحظاتی در شبانه‌روز هست به نام لحظاتِ «به درک». شاید هر روز تجربه‌اش کنید، شاید هم هر صد سال یک‌بار پیدایش شود. اینطور است که در این مواقع، می‌گویید به درک که همه چیز فلان است، من بهمان می‌کنم. مثلاً من الان می‌گویم به درک که حرف خاصی برای نوشتن ندارم، ولی پست می‌نویسم. به این نتیجه رسیده‌ام که پست‌نگذاشتن، سخت‌تر از گذاشتنش است. دیربه‌دیر نوشتن وسواس می‌آورد. دلت می‌خواهد حالا که سال‌به‌سال پست جدید می‌گذاری، چیزی نوشته باشی که ارزشش را داشته باشد و آن مدت طولانی را بشورد ببرد. من هم خیلی وقت است دچار این وسواس شده‌ام و چون بعد از مدت طولانی، ایده‌ی جالبی به ذهنم نمی‌رسد، به‌روزکردن وبلاگ را مدام به تعویق می‌اندازم و وقتی هم بالاخره با غرور و غیرت و دعای خیر مردمی که پشت راهمونه، چند خطی را پر می‌کنم، به‌خاطر خوب‌نبودنش توی ذوقم می‌خورد و توقعم پودر می‌شود. یک پودر سبزرنگ که رگه‌های سرخابی دارد و زیر نور ماه قهوه‌ای می‌شود. افسانه‌ها می‌گویند اگر این پودر را جلوی چشم گربه‌ی سیاهی فوت کنید، هر دانه‌اش روی گلبرگ گلی می‌نشیند و همه‌ی گربه‌های سیاه زوزه می‌کشند. گربه‌های سیاه که زوزه بکشند، گرگ‌ها دچار بحران هویتی می‌شوند و بع‌بع می‌کنند. گرگ‌ها که بع‌بع کنند، گوسفندها گول می‌خورند و دسته‌جمعی زیرآبِ سگ گله را پیش چوپان می‌زنند و او را به فساد اخلاقی متهم می‌کنند. بعد که چوپان سگ گله را بیرون می‌کند، آن سگ که زخم خورده، بد هم زخم خورده، نقشه‌ی انتقام می‌چیند. می‌رود و سگ‌های دیگر گله‌ها را شست‌وشوی مغزی می‌دهد، تا هر کجا گوسفندی دیدند، به سمتشان نخود پرت کنند. این نخودها گاهی توی سر کلاغی، چیزی می‌خورَد و نوکشان آسیب می‌بیند. نوک کلاغ‌ها که آسیب ببیند، هیچ پنیری را نگه نمی‌دارد و همه‌ی آن‌ها به دست روباه‌ها می‌رسد. روباه‌ها که دیگر پنیر مثل نقل و نبات روی سرشان می‌ریزد، تنبل می‌شوند و زحمت هیچ فعالیتی را به خودشان نمی‌دهند. روباه‌های تنبل اضافه‌وزن پیدا می‌کنند و چاق می‌شوند و می‌ترکند. از انفجار روباه‌ها، دودی راهی آسمان می‌شود که عقاب‌ها را کور می‌کند. عقاب‌ها که کور شوند، پرواز برایشان سخت می‌شود و می‌خورند به کوه‌ها و روی زمین می‌افتند. روی زمین که بیفتند، جامعه برای جوجه اردک‌ها خطرناک می‌شود و دیگر از زیر آب بیرون نمی‌روند. جوجه اردک‌ها اگر همیشه زیر آب بمانند، خفه می‌شوند و می‌میرند (طفلی‌ها). وقتی بمیرند، ماهی‌های دیگر افسردگی می‌گیرند، گریه می‌کنند و به حجم دریاها و اقیانوس‌ها اضافه می‌شود. بعد این آب‌ها طغیان می‌کنند و می‌شوند سونامی و تمام جهان را زیر خود فرو می‌برند. به این ترتیب، نسل تمام موجودات خشکی‌زی منقرض می‌شود، و حکومت کره‌ی زمین را آبزیان بر عهده می‌گیرند. اره‌ماهی‌ها و کوسه‌ها که بر سر تاج و تخت به اختلاف می‌خورند، باعث آغاز جنگ‌های جهانی می‌شوند و همه‌ی ماهی‌ها تبدیل به سفره‌ماهی می‌شوند. شاید هم شکمشان سفره شود. در هر صورت، خون است که می‌ریزد در این آب‌ها. خون‌آلودی به حدی می‌رسد که دیگر خود ماهی‌ها هم نمی‌توانند زنده بمانند و این، یعنی پایان حیات روی کره‌ی همیشه زمین. نتیجه؟ اوصیکم به رگباری پست‌گذاشتن و جلوگیری از تولید آن پودر منحوس. ختم جلسه.

عنوان هم تکلیف منزلتان برای جلسه‌ی بعد.

۱۵ نظر

قبول دارید هر کسی را بهر کاری ساختند؟ قبول دارید مرد نر می‌خواهد و گاو کهن؟ قبول دارید کی تو رو قشنگت کرده، مست و ملنگت کرده؟ آها. این سوالات ربطی به موضوع پست ندارند. فقط به این نتیجه رسیده‌ام که شروع‌کردن پست با چندتا سوال، آسان‌تر از هر شروع دیگری است. من را هم که می‌شناسید، در مقدمه‌سازی بدجور لنگ می‌زنم. آن‌قدر لنگ می‌زنم که دیگر ترجیح می‌دهم لی‌لی حرکت کنم تا تمام شود. اصلاً شاید دلیل اینکه فلامینگوها موقع خواب یک پایشان را بلند می‌کنند همین باشد. احتمالاً آن‌ها هم در شروع خواب لنگ می‌زنند و برای اینکه اذیت نشوند، یک پا را بالا می‌گیرند. آن قدیم‌ندیم‌ها هم یادتان می‌آید کدام دسته از دانش‌آموزان را تنبیه می‌کردند؟ آن‌هایی را که یک جایی از درس یا انضباطشان می‌لنگید. می‌گفتند یک پایشان را بالا بگیرند. نتیجه‌گیری از این حرف‌ها و مثال‌هایم دیگر با خودتان. همه چیز را که من نباید بگویم. اصلاً من باید همین‌جا پست را تمام می‌کردم. تا اینجایش هم زیادی نوشتم. من همیشه زیادی می‌نویسم، زیادی حرف می‌زنم، زیادی گوش می‌دهم، زیادی می‌خوابم، زیادی خسته می‌شوم، زیادی دلتنگ می‎‌شوم، زیادی کوفت و زیادی زهرمار. حتی زیادی هم باادبم. این را دیگر شما هم می‌توانید تایید کنید. من زیادی هم تایید می‌شوم. نه که گلی هستم از گل‌های بهشت، همه‌ی کارهایم را همه تایید می‌کنند جان عمه...چیز. یعنی بله. زیادی هم خودم را تحویل می‌گیرم و زیادی بلوف می‌زنم. شاید جالب باشد بدانید در این چند خط، زیادی از «زیادی» استفاده کردم. دیگر باید با گلوله متوقفم کنید یا مثلاً تهدیدم کنید که به جن زیر تختم می‌گویید بیاید و من را بخورد. جن‌ها آدم می‌خورند؟! نمی‌دانم. ولی می‌دانم سوسک‌ها و مارمولک‌ها و تمام بستگان و وابستگانشان آدم می‌خورند. گول جثه‌ی کوچکشان را نخورید. متاسفانه رسانه‌ها سعی دارند وجود این موجودات را عادی‌انگاری کنند. چرایش محرمانه است. بعداً برایتان دلایلش را شرح خواهم داد. فعلاً از حوصله‌ی جمع خارج است. شاید وارد حوصله‌ی تفریق باشد. ایح ایح ایح. فکر کنم زیادی هم بی‌نمکم. این یکی را تایید نکنید لطفاً. اصلاً فکر کنید همچین چیزی نگفته‌ام. گفتید سوسک‌هایتان چند سالشان شده؟ خدا حفظشان کند. فقط سریع‌تر فرار کنید تا شما را نخوردند. جیغ فراموش نشود. جیغ که بزنید، جن‌های خانه‌تان سوسک‌ها را می‌خورند. دیده‌ام که می‌گویم. این‌ها حاصل سال‌ها تجربه نه، ولی حاصل سال‌ها توهم است. اول پست گفتم هر کسی را بهر کاری ساختند، کار من هم توهم‌زدن است. شاید هم کار من دیوانه‌ی او بودن است. کسی چه می‌داند؟ بله؟ آها بله. از اتاق فرمان می‌گویند کافی است. تیتراژ هم دارد پخش می‌شود. خداحافظ.



+ داری یا قلبی - حمزة نمرة




با جن‌های زیر تختان مهربان باشید.

۳۷ نظر
شما به وجود جن‌های زیر تخت اعتقاد دارید؟ اگر دارید، که باید بگویم آها. اگر هم ندارید، باز می‌گویم آها. حالا من نظر خودم را می‌گویم و آخرش شما بگویید آها. من فکر می‌کنم اصلاً جن‌های زیر تخت، گروهی مستقل هستند برای خودشان. شاید حتی صنف و اتحادیه داشته باشند. مثلاً در کنکوری، آزمون استخدامی‌ای، چیزی شرکت کرده‌اند و به شغل شریفِ «زیرتخت‌خوابی» رسیده‌اند. راستش درمورد جزئیاتش نمی‌توانم دقیق نظر بدهم اما قطعاً یکی از توانایی‌هایی که این نوع اجنه باید داشته باشند، سرعت عمل است. باید بتوانند تا قبل از اینکه صاحب تخت پتو را روی پایش بکشد، او را بگیرند. پتو، خیلی مهم است. این نوع جن‌ها، اگر به پتو دست بزنند، نوک انگشتانشان می‌سوزد و آب می‌شود و از آن وجودِ آب‌شده، ماده‌ای در هوا پراکنده می‌شود که بیست‌وپنج درصد ریه‌ی جن را نابود می‌کند. جن‌ها ریه دارند؟ نمی‌دانم. بیایید تا شما را با جن مستقر زیر تخت خودم آشنا کنم. راستش را بخواهید تا به حال ندیدمش. تا همین چند دقیقه‌ی پیش هم به وجودش شک داشتم. آخر می‌دانید؟ زیرِ تخت من به بیرون راه ندارد. یک چیزی توی این مایه‌ها. پس جن من، سال‌هاست زیر تختم زندانی شده و راه عبوری ندارد. غم‌انگیز است، نه؟ برو این همه درس بخوان، تلاش کن، از خواب و تفریحاتت بزن، آخر سر هم زیر تختِ یک آدمِ معلوم‌الحال گیر بیفت و فرصت عرض اندام نداشته باش. تلخ است خیلی. حالا چه شد که به فکر این موضوع افتادم؟ سوال خوبی است. شاید متوجه شده باشید که خیلی وقت است نمی‌توانم بنویسم. شاید هم متوجه نشده باشید. اما در اصل موضوع تفاوتی ایجاد نمی‌شود و من نمی‌توانم بنویسم. ایده دارم، سوژه دارم، حرف را هم کمی تا قسمتی دارم، اما کلمه نمی‌شوند که نمی‌شوند. نشستم با خودم فکر کنم تا ریشه‌یابی‌اش کنم! اینطور که نمی‌شود. فکر کردم و فکر کردم تا نگاهم به زیر تختم افتاد. حدسم این است که آن جن بیچاره آن زیر غمباد گرفته و جامعه‌ی جنیان دیگر تحمل این شرایط را ندارند. احتمالاً خشمشان را برانگیخته‌ام و می‌خواهند انتقام بگیرند. انتقامشان هم این‌طور بوده که یک شب که خواب بودم، گروهی از اجنه که در کولر اتاقم کمین کرده‌ بودند، در فرصت مناسب آمده‌اند به سر انگشتان من ماده‌ای زده‌اند تا دیگر نتوانم آن‌ها را روی دکمه‌های کیبورد بنشانم. شاید حتی میخ‌های مخصوصی روی انگشتانم گذاشته باشند تا با خوردن به کیبورد، سوراخ‌سوراخ شوم. چون حتی الان هم انگشتانم دارند سوراخ‌سوراخ می‌شوند. آن‌قدر دردناک است که دیگر واقعاً نمی‌توانم ادامه بد


+ شوم تار - عرفان طهماسبی





اینجا درسِ زندگی می‌دهیم.

۱۳ نظر

فرزندانم! می‌خواهم نصیحتتان کنم. نفری یک چوب بیاورید، بشکنید. شکست. دو چوب بیاورید، بشکنید. شکست. سه چوب بیاورید، بشکنید. شکست. چهار چوب بیاورید، بشکنید، شکست. پنج چوب بیاورید، بشکنید. شکست. شش چوب بیاورید، بشکنید. شکست. هفت چوب بیاورید، بشکنید. شکست. هشت چوب بیاو... جان؟ بس است دیگر؟ بله درست می‌فرمایید. نتیجه‌ی اخلاقی این می‌شود که هر وقت چیزی به ذهنتان خطور کرد و با خودتان گفتید «کاش اینو پستش کنم»، دست‌دست نکنید با کله بیایید بنویسیدش. وگرنه مانند الانِ من می‌شوید که دو روز پیش خواستم پستی بگذارم اما چند ساعت از زمانی که ایده‌اش به ذهنم رسید گذشت و هم تنبلی‌ام آمد، هم دیگر چیزی از موضوع را به خاطر نمی‌آوردم. بعدش هم مجبور می‌شوید مثل من سه خط چرت‌وپرت اول پست سرِ هم کنید تا نوشتنتان بیاید و بتوانید ستاره‌تان را روشن نگه دارید. مایی که هیچ‌جای آسمان ستاره‌ای نداریم و اصلاً آسمانمان ستاره ندارد، دلمان به همین ستاره‌ی بیان خوش است. شاید هم برای همین باشد که از بعدِ کنکور روندِ وبلاگ‌خواندنم کند شده است و هر چه می‌خوانم، باز هم ستاره‌ی روشن دارم. جذاب نیست؟ من ستاره‌هایی را دارم که بقیه ندارند. در حالی که ستاره‌های آسمان را همه دارند. می‌دانید مثل چیست؟ چند شب پیش به این فکر می‌کردم که زندگی برای انگلیسی‌ها چقدر سخت است. مثلاً وسط بازی انگلیس و ایتالیا، اگر یکی از بازیکنان انگلیس فحش می‌داد، احتمالاً داور، بازیکنان ایتالیا، و تماشاچیان تیزبینی که از شبکه‌ی جامِ جم ما را همراهی می‌کنند، می‌فهمیدند فحش داده و بد می‌شد. اما اگر یکی از ایتالیایی‌ها از کنار یک انگلیسی رد می‌شد و با لبخند ملیح، فحش رکیکی می‌داد، احتمال اینکه بقیه بفهمند خیلی کم بود و ممکن بود حتی آن انگلیسیِ از همه‌جا بی‌خبر هم سرش را به نشانه‌ی احترام تکان دهد. متوجه منظورم می‌شوید؟ از مصائبِ بین‌المللی‌بودن. این هم می‌دانید مثل چیست؟ مثل آن دیالوگ سریال پژمان که می‌گفت: «الان اینجا ایرانه؛ ولی برای این (به بازیکن خارجی اشاره می‌کند) اینجا خارجه. یعنی اینجا هم ایرانه هم خارجه! یعنی ما هم ایرانی‌ایم هم خارجی. ولی من خارجم بودما! اونجا اینجوری نیست. اونجا همه خارجی‌ان! هیچ‌کدوم ایرانی نیستن! اینه که ما رو خاص می‌کنه!» می‌دانید این دیالوگ مثل چیست؟ مثل دوست من که دوست داره با دوست تو که دوست داره با دوست من دوست بشه، دوست بشه. اما خب از من می‌شنوید هیچ‌وقت دوست‌هایتان را با هم دوست نکنید. نمی‌دانم چرا. یعنی تجربه‌ی مشابهی ندارم فقط چون دیدم همه می‌گویند گفتم من هم بگویم که جا نمانم. به هر حال بقیه یک چیزی می‌دانند که می‌گویند. هر چند، من آنقدر اسکل هستم که تا همه‌چیز را خودم تجربه نکنم و دهنم صاف نشود و به چیز نروم، برایم درس عبرت نمی‌شود. حالا بقیه هی درِ گوشم حرف بزنند و سعی کنند به راه راست هدایتم کنند. می‌دانید مثل چیست؟ نمی‌دانم. واقعاً نمی‌دانم. هیچ‌کدام از چیزهایی که در پست گفتم هم شبیه مثال‌های بعدی‌اش نبود اما من به‌زور ربطشان دادم. دیگر ربط‌دانم تمام شد. بروید خودتان بگردید و پست را در ذهنتان ادامه دهید. اینجا خواننده‌سالاری حاکم است در حالی که وبلاگ من است و همه‌ی حرف‌های من درست است. تا پست بعدی و آموزه‌های بعدی، خدا یار و نگهدارتان. دیری دی دین. 



+ Don't Let Me Be Misunderstood - Nina Simone




بروسلی از چمن پرید.

۲۴ نظر

آقا ما یک بار آمدیم سلام کنیم، سین را به لام نچسبانده، دیدیم همه جا تاریک شد. گرخیدیم مثل چی! نگو یک پارچه‌ای چیزی کشیده‌اند روی سرمان و آمده‌اند بدزدنمان. نه که خیلی آدم مهمی هستیم، چشم دیدنمان را نداشتند. ما هم بیدی نیستیم که بی‌ بیدی با بیدی بو، سه-چهارتا معلق در هوا زدیم و پای راست را کوبیدیم فرق سر سمت چپی و پای چپ را فرق سر سمت راستی. دست این‌وری را گره زدیم به انگشت کوچک پای آن یکی و کله‌ی یکی را تا گردن فرو کردیم در دهان یک ازخدابی‌خبر دیگر و مشغول همین جنگولک‌بازی‌ها بودیم که یک‌هو دیدیم روح مرحوم بروسلی از آن بالا همراه کفترها می‌آیه. یعنی ندیدیم، پارچه هنوز روی سرمان بود، صدای «غووداااا»ی مرحوم را شنیدیم که قاطی سروصدای کفترها شده بود. از همان زیر، چشمانمان چهارتا شد که قبلاً دختر می‌آیید، این که بروسلی خودمان است! سرتان را درد نیاورم، روی زمین فرود آمد و بی‌درنگ خودش را به ما رساند. ما هم که خجالتی، از زیر همان پارچه سرخ و سفید شدیم و به این فکر می‌کردیم که بعد سلام صدایش کنیم آقا بروسلی یا بروسلی آقا که خودش پیش‌قدم شد و گفت نررررررگس. گفتیم بله؟ گفت نرررررررگس. گفتیم بله؟ گفت نررررررررگس. گفتیم برادر من بیشتر از سه‌بار تکرار کنی خواننده‌ها خسته می‌شوند، چهارتا فحش بار ما و شما می‌کنند و مرده و زنده‌مان یکی می‌شود. حرفت را بزن. گفت حله. آقا عرضم به حضورتان که تکیه داد به تخته سنگی و خواند: «اگر دیدی جوانی بر درختی تکیه کرده / بدان عاشق شده است و گریه کرده». گفتیم: «عــــــــــــه! عاشق شدین؟!». چپ‌چپ نگاهم کرد و گفت:«من الان به درخت تکیه دادم؟ تخته سنگ به این گندگی رو نمی‌بینی؟». ما هم نه که خیلی بچه‌ی منطقی‌ای هستیم، قانع شدیم و دیگر سکوت اختیار کردیم. انگار دلش خیلی پر بود، چون ادامه داد: «اصلاً به فرض به درخت تکیه داده باشم، عاشق کدوم خری...» سریع حرفش را قطع کردیم و گفتیم: «آقا بروسلی، زشته، عیبه، این متنو قراره بذاریم تو وبلاگمون، مسلط باش به اعصابت». او هم نگاهی به دوربین انداخت و «استغفرالله»ای زیر لب گفت و به افق خیره شد. البته ما ندیدیم، چون پارچه هنوز روی سرمان بود. اما خب منطقی‌اش این است که این کارها را کرده باشد. بعدش دیگر چیزی نگفت. هی صدایش کردیم، هی گفتیم آقا بروسلی ما منتظریم، آقا بروسلی حرفتو کامل کن لااقل، آقا بروسلی منظورت چی بود، وای نرو بروسلی، چه بدنی... چیز، یعنی همین‌ها دیگر. ما هی می‌گفتیم، او هی جواب نمی‌داد. داشتیم به این فکر می‌کردیم که این بچه‌بازی‌ها چیست دیگر و بروسلی هم مگر قهر می‌کند و این‌ها، که یادمان افتاد دستمان باز است و می‌توانیم پارچه‌ی کذایی را از روی سرمان برداریم. برداشتیم و دیدیم آقا بروسلی دراز کشیده کنار همان تخته‌سنگ و پتو مسافرتی‌ای هم کشیده رویش. پتو را کنار زدیم و دیدیم عه! اینکه بروسلی نیست، اصغر فرهادی است که بروکلی می‌خورد! بروسلی از آنجا رفته بود و پایان پست، باز شد. نتیجه‌ی اخلاقی هم اینکه به‌شدت از بی‌محتوایی رنج می‌بریم. 



+ متاسفانه باید بگم منم از راه راست منحرف شدم و در تلگرامِ همیشه فیلتر، کانالکی زدم برای صحبتایی که باید بنویسم و -حداقل برای من- وبلاگی نیستن. پیژامه‌ی گل‌گلی‌طور :دی. اگه وقت اضافی، اعصاب اضافی، حوصله‌ی اضافی، چشم اضافی، انگشت اضافی، و کلاً هر چیز اضافه‌ای دارین و بم فحش نمی‌دین (:دی)، یه کامنت بدین که آیدی رو براتون بفرستم :)) پرایوت نیست، ولی به دلایل امنیتی (ارواح حدم نیستن در جدم) نمی‌خوام بذارمش تو پست. با تشکر :)
++ بوی گیسو - علیرضا قربانی




کسی را با کلاه بوقی دیدید، به او اسمارتیز هدیه دهید.

۲۱ نظر

همین‌جا، جلوی دیدگان همه‌ی شما، بعدازظهر یک روز گرم بهاری که شتر هم دربه‌در دنبال کولر می‌گردد، ده-دوازده روز مانده به کنکور، وسط خواندن زیست، در دویست و هجدهمین پست این وبلاگ و صد و شصتمین پست منتشرشده‌ام، در سلامت ان شاء الله کامل عقلی، به خودم قول می‌دهم یک روز کلاه بوقی سرم کنم، در خیابان راه بروم و اسمارتیز بخورم. دلم می‌خواهد کار مسخره‌تری کنم؛ اما چیز خاصی به ذهنم نمی‌رسد. به نظرم دیدن یک دختر نوزده-بیست ساله (چون برنامه‌ام بلندمدت است و این روزها نمی‌توانم عملی‌اش کنم) که کلاه درازِ -مثلاً- سبز روی سرش دارد و خیلی عادی در خیابان راه می‌رود، کمی تا قسمتی عجیب است. حالا اگر خیلی جدی راه برود و ترجیحاً با همراهش درمورد مسائل جدی‌تر مباحثه کند و خیلی جدی‌ترتر اسمارتیز بخورد، کمی تا قسمتی عجیب‌تر هم می‌شود. امیدوارم کسی چپ‌چپ نگاهم نکند. البته چپ‌چپ هم نگاهم کند، من هم چپ‌چپ به چپم می‌گیرمش. کاری ندارد که. تا اسمارتیز هست، همه چیز و همه کس بروند بوق بزنند، غاز بچرانند و کشک بسابند. من و اسمارتیز، شما همه. بزرگ شوم مغازه‌ی اسمارتیزفروشی باز می‌کنم. بعد هم تمام اسمارتیزهایش را می‌خورم تا ورشکست شوم. چون عشق حرم باشد، سهل است بیابان‌ها. حتی برادر عزیزمان، صادق، در همین آهنگی که می‌خواهم انتهای پست برایتان بگذارم می‌گوید «دینگ دینگ دینگ، همیشه همه چی عالی بود تا وقتی رویای رسیدن مسیرو کشت». متوجه عرایض بنده می‌شوید؟ من نمی‌گذارم فکر به اینکه آیا پولی درمی‌آورم، نمی‌درآورم، درآورنمی‌ام، آورم نمی‌در و این‌ها، لذت خوردن اسمارتیزها را بکشد. بزرگ شوم اسمارتیز را سرود ملی می‌کنم. جان؟ معمولاً صدای خنده‌هایش را سرود ملی می‌کنند؟ اسمارتیز که نمی‌خندد. پس می‌دهم طرحش را بزنند روی لباس تیم ملی فوتبال کشور همیشه ایرانمان، و روی لباس تیم ملی والیبال، به جز عبادی‌پورشان. بچه‌ی خوبی است اما این روزها آن‌قدر حرصم را درآورده که وژدانم اجازه نمی‌دهد اسمارتیزنشانش کنم. شاید بعداً که احوالم مساعدتر بود نظرم عوض شد. همه چیز بستگی به حال آن لحظه‌ام دارد. مثلاً هنگام عملی‌کردن قول اول پست هم اگر غمگین باشم، انجامش می‌دهم. عصبانی باشم، باز هم انجامش می‌دهم. خوشحال باشم هم انجامش می‌دهم. دلتنگ باشم، انجام می‌دهم. کلاً انجام می‌دهم. یعنی می‌خواهم بگویم گاهی هم به احوالم بستگی ندارد. هیچ چیز قطعی نیست که. آدمیزاد هم غیرقابل‌پیش‌بینی است. من هم کوچیک شمام و از این قاعده مستثنا نیستم. استثنایی و شگفت‌انگیز هستم؛ اما مستثنا و جدا از مردم نه. نوشابه هم خوب بلدم باز کنم. هندوانه را هم زیر بغل نگه می‌دارم. حاجی گنگش بالاس و این صحبت‌ها. شما چه خبر؟



+ به خدا که دارم خفه می‌شم. فضا برای نفس‌کشیدن کمه. خیلی کم. دستتو از رو گلوم بردار لعنتی.

اصیل‌زاده‌مون - صادق





صاحب این وبلاگ، نخورده مست و نزده رقصان است.
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان