|Persephone|

شاید...

از بادی که کاش همه را ببرد.

۱ نظر
استفاده از هر گونه سیستم گرمایشی به‌جز پتو در پاییز کفران نعمت است. اصلاً انجام هر کاری که باعث شود از سرما به خود نلرزید حرام است. خود من الآن که دیدم آن‌قدر گرم است که ماهیت پاییز دارد زیر سوال می‌رود، بخاری‌مخاری را خاموش کردم، پنجره را باز کردم، و زیر پتو رفتم. نگویم برایتان چه بااااادی می‌وزد. از آن بادها که کاش چند گِرم بودم تا مرا با خود ببرد. آخر می‌دانید که؟ باد ما را با خود خواهد برد. می‌گویند یاد هم ما را در خود خواهد داشت. من که مطمئن نیستم. به هر حال، هوا خوب است و می‌توانیم بدون در نظر گرفتن اینکه چقدر همه چیز بد است و آدم‌ها غمگینمان می‌کنند و از این اوضاع خسته شده‌ایم و کاش تمام شویم برویم پی کارمان، از آن لذت ببریم. تا سرما هست، زندگی باید کرد. هر چند مزخرف، ولی زندگی باید کرد. فوقش از بادها می‌خواهیم هر چه را دوست نداریم با خودشان ببرند. ناسلامتی همه قوم و خویشِ هوهوخان باد مهربان هستند. اگر به او رفته باشند از هیچ کمکی دریغ نمی‌کنند. حتی شاید ظرف‌هایتان را هم بشویند و مشق‌های بچه‌تان را بنویسند. نمی‌دانم بادها تا چه حد پیشرفته شدند. من اگر باد بودم، یکی‌یکی آدم‌ها را می‌بردم سوار ابرها می‌کردم. بعضی‌هایشان را هم با ابر خفه می‌کردم. کمی خشن شد ولی خب به هر حال بادها هم خوب و بد دارند. من هم گاهی گول می‌خورم. به عنوان یک انسان، از مرگ بر اثر خفگی با ابر راضی‌ام. باد که شدم می‌روم چندتا راضی را پیدا می‌کنم و کارشان را تمام می‌کنم. شاید هم «من باد می‌شم می‌رم تو موهات». نمی‌دانم. باید باد شوم تا بسته به شرایط مسیرم را انتخاب کنم. من الآن که -مثلاً- آدمم میان تمام تصمیمات و دوراهی‌ها و سه‌راهی‌ها و nراهی‌ها و «میون این همه خوشگل کیو انتخاب کنم»هایم مانده‌ام؛ امیدوارم در ایام بادی، این ویژگی را از دست بدهم و کمی مصمم‌تر شوم. اگر قرار است کسی را خفه کنم، دلم برایش نسوزد و هزارویک جور سناریو از زندگی‌اش پیش خودم نچینم که دلم نیاید کاری‌اش کنم. یا اگر خواستم لای موهای کسی بروم، وابسته‌اش نشوم. شاید روزی خواست موهایش را کوتاه کند به هر حال، یا شاید کچل کرد حتی. شاید کلاه پوشید و محبوس شدم. بیخیال. این چیزها به ما نیامده. همان در شهرها گشت می‌زنم و در زندگی مردم فضولی می‌کنم و گاهی چند نفر را جابه‌جا می‌کنم تا دور هم بخندیم. بادها هم نیاز دارند شاد باشند به هر حال. اگر دوستان خوبی هم پیدا کنم عالی می‌شود. دوستانی مثل خودم، تا با هم شهر را به آتش بکشیم و بخندیم. کلاً بخندیم. 


+ ماهی و گربه - آیدا خلیلی (اصل آهنگ مال گروه پالته.)





مبارزینِ زمانه‌ات را بشناس.

۹ نظر

آخرین‌باری که تا سیصدونه بلندبلند شمرده‌اید کی بوده؟ من همین یکی-دو ساعت پیش. چرا؟ چون که خواهرم می‌خواست جوراب‌هایش را برایش بپوشم. ربطش؟ من دوست ندارم برای بقیه جوراب بپوشم. باز هم ربطی نداشت؟ خب باید به نحوی خواهرم را متقاعد می‌کردم که دست از سرم بردارد. چه کار کردم؟ به یاد قدیم که راحت‌تر گول می‌خورد پرسیدم «اگه تا چند بشمرم خودت می‌تونی بپوشی‌ش؟». قبلاً چطور با این سوال گول می‌خورد؟ برای اینکه به من ثابت کند ارواح حدش نیستم در جدش، می‌گفت «تا ده» و با بیشترین سرعت ممکن مشغول می‌شد. این‌بار هم گفت تا ده؟ خیر! گفت تا هزار. چرا؟ چون بزرگ‌تر شده و خیال می‌کرد اگر بگوید هزار من بیخیال می‌شوم و خودم را تسلیم می‌کنم. من تسلیم شدم؟ خیر! چه کار کردم؟ شروع کردم به شمردن. واکنش خواهرم چه بود؟ توقعش را نداشت. تا سی، ناامیدانه به من خیره شد. دویست‌وهفتادونه شماره‌ی بعدی را هم خیره شد؟ خیر! چه کار کرد؟ از من قطع امید کرد و مشغول پوشیدن شد. نزدیک‌ترین تجربه‌ی من به ایستادگی در برابر ظلم، همینی بود که برایتان گفتم. این، ظلم نبود؟ اصلاً بود یا نبود! مهم این است که من ایستادگی کردم. امروز اگر ایستادگی نمی‌کردم، فردا هم نمی‌کردم و دیگر بای‌ بای ایستادگی. ایستادن به مدت طولانی سخت است. من این چند روز را که هوا سرد و سردتر می‌شود، مدام با پتوی زیبایم یا نشسته‌ام یا خوابیده‌ام. پتو یکی از هزاران زیبایی پاییز و زمستان است. یکی از بزرگ‌ترین تک‌ستاره‌های قلبم. تنها ایرادش این است که خیلی سنگین است، وقتی می‌اندازمش روی شانه‌ام، یقه‌ی لباسم را عقب می‌کشد و خفه می‌شوم. اگر همین روزها مردم بدانید در راه عشق بوده. گاهی قاتلت همانی می‌شود که بیشتر از بقیه به آن دلبسته‌ای. من هم که کلاً آدم دلبسته و وابسته‌ای هستم، به همه چیز. پس به این سادگی‌ها قاتلم را پیدا نمی‌کنید. مضنون زیاد است. آن‌قدر زیاد که حواسم پرتشان شد و دقت نکردم که املای مظنون را اشتباه نوشته‌ام. حواس‌پرتی بددردی است. من از پرت‌کردن و پرت‌شدن می‌ترسم. از اینکه چیزی را با سرعت به سمتم پرتاب کنند وحشت دارم. ولی حواسم مدام پرت می‌شود و عین خیالم نیست. آدمی‌زاد عجیب است. عجیب! مثلاً برای تصمیماتش تاس می‌اندازد. باورتان می‌شود بعضی از صاحبان وبلاگ برای اینکه تصمیم بگیرند با کامنت‌هایشان چه کار کنند، تاس می‌اندازند؟ مثلاً می‌گویند اگر فرد شد، خصوصی می‌کنم؛ اگر زوج شد، تیکِ «فقط خصوصی» را برمی‌دارم. بعد تاسشان چهار می‌آید. و از آنجایی که چهار زوج است، آن تیک را برمی‌دارند. جدی ها! بعضی از وبلاگ‌نویس‌ها اینطوری‌اند.



+ نرو، بمان - پالت




پست می‌گذارم، حتی به غلط.

۱ نظر
وقتی فاصله‌ی زیادی بین پست‌ها می‌افتد، وسواس عجیبی سراغ آدم می‌آید که باید یک چیز برگ‌ریزان بنویسد تا این مدت طولانی غیبت را جبران کند. در این موقعیت اگر مثل من باشید و برگ‌ریزان‌نوشتن را بلد نباشید، نوشتن را مدام عقب می‌اندازید و بعد از شونصد و شصتاد سال به خودتان می‌آیید و می‌بینید نوشتن همان پست‌های قبلی هم از یادتان رفته. شما می‌مانید و حوضتان و وبلاگ مغمومتان. مثلاً من نمی‌دانم آخرین پستی که نوشتم و بعدش وارد این بازی کثیف شدم، مربوط به چندصد سال پیش می‌شود. و همچنان نمی‌دانم چندصد سال دیگر قرار است پستی را که به دلم بنشیند بنویسم و از این بازی کثیف خارج شوم. در این فاصله آن‌قدر پست مسخره و دوست‌نداشتنی می‌نویسم و از نوشتنشان پشیمان می‌شوم تا دوباره برگردم همان جایی که بودم. یعنی امیدوارم که برگردم. هر چند یادم نمی‌آید کجا بودم. قبلاً هم گفته بودم؛ آدرس جایی را بلد نیستم. حالا هم گم شده‌ام. مثل دیروز و پریروز و پارسال همین موقع و شاید قبل‌تر و شاید بعدتر. شما هر جا مرا دیدید به نزدیک‌ترین صندوق پستی بیندازید. البته نمی‌دانید چه شکلی‌ام، ولی مسئله‌ی خاصی نیست. شما هر دختری را دیدید که حدس زدید می‌تواند من باشد بیندازید در صندوق. بالاخره یکی درست از آب درمی‌آید. اشتباه هم بود حداقلش این است که کمی هیجان وارد زندگی‌اش می‌شود. مگر چند نفر در دنیا می‌توانند افتادن در صندوق پستی را تجربه کنند؟ بگذارید یکی از آن‌ها دختر رندومی که در پیاده‌رو راه می‌رود باشد. قبلش تجهیزات لازم برای اعمال یک سری تغییرات را به همراه داشته باشید. بعید می‌دانم شکاف هیچ صندوقی برای عبور انسان مناسب باشد. آمادگی بدنی مناسبی باید داشته باشید. باشگاه‌رفتن را از همین فردا شروع کنید. الکی که نیست. خدا خیرتان بدهد. مطمئن باشید بازتاب این کمکتان را در زندگی‌تان خواهی دید. البته مطمئن نبودید هم نبودید. همین‌طوری یک چیزی گفتم. من خیلی وقت‌ها همین‌طوری یک چیزی می‌گویم. خیلی وقت‌ها از آن خیلی وقت‌ها هم پشیمان می‌شوم بابت آن‌هایی که گفتم و حتی آن‌هایی که نگفتم. دقیق‌تر بگویم، خیلی وقت‌ها از همیشه را پشیمانم. حتی همین حالا. پشیمانم، عذاب وژدان با تاکید روی ژ دارم، و احساس گناه می‌کنم؛ بدون اینکه بدانم چرا و بابت چه. حس می‌کنم زیاد هستم، زیاد حرف می‌زنم، به تکرار افتاده‌ام، تکراری شده‌ام، و ناکافی‌ام. بگذریم. ناله‌های ستاره‌دار خیلی وقت‌ها پشیمانم کرده‌اند. خیلی وقت‌ها از این خیلی‌ وقت‌ها هم از همان زمان‌هایی است که همین‌طوری یک چیزی می‌گویم. جدیداً هم خیلی وقت‌ها برای پست‌هایم آهنگ نمی‌گذارم و ناراحتم. راستش را بخواهید تنها دلیلش گسستگی بعضی از سلول‌هاست که مانع این می‌شوند توی پلی‌لیستم بگردم و چیزی انتخاب کنم. گیری افتادیم ها.

برای فکرکردن به عنوان زیادی دیر است.

۱ نظر
هر پستی زمان مخصوص خودش را دارد. اصلاً تجربه ثابت کرده اگر همان لحظه ننویسی، دیگر هیچ‌وقت نخواهی نوشت. مثلاً دیروز اگر وسط خواب و بیداری‌ام می‌گفتم «یادم باشه بعداً یه پست درمورد اهمیت خواب بنویسم»، شما هیچ‌وقت پست قبل را نمی‌دیدید. امروز هم در یک موقعیت خاص آمدم شروع کنم به نوشتن، به یک جایی که رسیدم گفتم باقی‌اش بماند برای بعد. الآن بعد شده و باقی‌اش در همان قبل گیر کرده. من ماندم و چهار-پنج خط نوشته که انگار از فضا آمده‌اند آنقدر برایم غریب‌اند. قضیه از این قرار بود که داشتم بین قابلیت پرواز و صد میلیارد تومان، یکی را انتخاب می‌کردم. چون جایی بودم که دوست نداشتم باشم و دلم می‌خواست بروم یک جای دیگر اما امکانش نبود. قابلیت پرواز را انتخاب نکردم. گفتم صد میلیارد را نقدی بدهند تا با اسکناس‌ها بال بسازم. آموزشش را می‌خواستم در یوتوب پیدا کنم. ساختن بال با اسکناس و مواد دورریختنی. فرصت نشد بگردم. راستش موقعیتش هم نبود چون که گوشی‌ام خاموش شده بود. گوشی‌ خاموش برای من یادآور یک صاحب بی‌مسئولیت است که می‌داند ساعت‌ها به خانه برنمی‌گردد اما بی‌اعتنا به نیازهای جسمی تلفن همراهش، شارژر را جا می‌گذارد. راستش را بخواهید من همیشه همین‌قدر بی‌مسئولیت بوده‌ام، با چاشنی بدقولی. آنچه خوبان همه دارند و این داستان‌ها. واقعاً از این مسئله رنج می‌برم. دقیق‌تر بخواهم بگویم، رنج می‌بریم! من و تمام اطرافیانم و هر جنبنده‌ای که ازم خواسته کاری انجام دهم. واقعاً ننگ بر من. از تخریب خود در انظار عمومی که بگذریم، می‌توانم به این موضوع اشاره کنم که چند روز است آمارگیر را چک نمی‌کنم. آن هم منی که عددهای کنارِ هم را می‌بینم، از خود بیخود می‌شوم. لااقل کمی امیدوار شدم که می‌توانم کمی روی تصمیمات کوچکم بمانم و خواهم توانست تصمیمات دیگرم را هم عملی کنم. مثلاً خیلی وقت است تصمیم گرفته‌ام اگر خواهرم خواست، کمی از خوراکی‌هایم را به او بدهم، اما اصلاً نمی‌توانم عملی‌اش کنم. اصلاً مانند مادری می‌شوم که نمی‌خواهد بگذارد گرگ‌ها بچه‌اش را بخورند. نمی‌دانم کی قرار است قانع شوم که نه من مادرم، نه خوراکی‌هایم بچه، و نه خواهرم گرگِ آماده‌ی شکار. بعید می‌دانم گرگ‌ها قبل شکار دست به مظلوم‌نمایی بزنند و بغض کنند. خواهر من ولی می‌کند. پس تشبیه غلطی بود. بگذریم. جدیداً گرگ‌ها نقش پررنگی در پست‌هایم دارند. عجیب است. شاید در زندگی بعدی‌ام قرار است گرگ شوم و همه‌ی این‌ها نشانه است. نمی‌دانم. من اگر گرگ شوم ترجیحم این است که با بره‌ها دست‌به‌یکی کنم و با هم سگ گله را سر کار بگذاریم. ولی خب اینطوری از گرسنگی می‌میرم. پس مجبورم به دسته‌ی گرگ‌های درنده بپیوندم و همه را بخورم. (صدای خنده‌ی شیطانیِ یوهاهاهاطور + زوزه‌ی گرگ‌های گرسنه ضمیمه‌ی پست شود.)

به خیالتان بگویید مزاحم پست‌نوشتن مردم نشوند.

۱ نظر
من واقعاً آدم خجالتی‌ای هستم. مثلاً خجالت می‌کشم بروم اسلحه‌ای چیزی جور کنم و دو-سه گلوله خالی کنم در مغز آدم‌ها و در نهایت یک گلوله هم در مغز خودم و اگر شد چند گلوله در هوا و این‌ها. حتی خجالت می‌کشم بگویم به همچین چیزی فکر می‌کنم. از شما که بیشترتر خجالت می‌کشم. یا باید تلاش کنم که همچین فکری را از کله‌ام بیرون کنم، یا باید خجالت را کنار بگذارم. هر دویشان سخت است. اصلاً همه چیز سخت است. خجالت‌کشیدن سخت است، نکشیدن سخت‌تر. آدم‌نکشتن سخت است، کشتن سخت‌تر. پست‌گذاشتن سخت است، نگذاشتن سخت‌تر. ناراحتی و دلتنگی سخت است، دلتنگی و ناراحتی سخت‌تر. حتی بیشتر که فکر می‌کنم، خود کلمه‌ی سخت هم سخت است. اولین‌بار چه کسی تصمیم گرفت حروف سین و خ و ت را کنار هم بگذارد؟ به نظر شما مشغول چه کاری بوده که تصمیم گرفته واژه‌ای برای توصیفش پیدا کند؟ من هندزفری جدیدم را خریده‌ام، انار هم داریم، حتی موهایم را هم بعد از مدت‌ها خواستن کوتاه کوتاه کرده‌ام. برای همین کمتر ناراحتم و دقیقاً نمی‌دانم سخت‌ترین، چیست. البته اینکه حالت موهایت را همان‌طوری کنی که آرایشگر درست کرده، واقعاً سخت است. برای همین من الآن شبیه قارچم. یک قارچ صدوشصت‌وسه سانتی‌متری. مطمئنم تا حالا پست یک قارچ را نخوانده‌اید. راهی سراغ ندارید که بقیه‌ی راه را هم طی کنم و یک قارچ واقعی شوم؟ از آن سمی‌ها که کسی بهشان دست نمی‌زند. دست‌زدن هم خیلی عجیب است. بشکن‌زدن عجیب‌تر. چرا یک روز یک نفر تصمیم گرفته انگشت شستش را از روی انگشت وسطی‌اش رد بکند؟ آدم‌ها هم گاهی کارهای عجیبی می‌کنند. من انجام کارهای عجیب را دوست دارم، حتی بیشتر از شصت‌وپنج درصد خوراکی‌های خوشمزه. ولی دست‌وبالم بسته است. اگر نبود، شهر را به آتش می‌کشیدم. به‌آتش‌کشیدن شهر هم کار عجیبی است. بچه‌تر که بودم، چندبار خواب دیدم گرگ‌ها کوچه‌مان را آتش زده‌اند و سوپرمن -که اتفاقاً یکی از فامیل‌هایمان بود- روی سقف سوپرمارکت جلوی خانه‌مان حرکات موزون انجام می‌داد و نجاتمان داد. ربطی به بحث نداشت اما ناخودآگاه به یادش افتادم. این هم عجیب است؛ همین که وسط یک موضوع، ناگهان یک حرف بی‌ربط، یا یک آدم که جایی در آن موضوع ندارد، وارد ذهنمان می‌شود و به آن مشغول می‌شویم. مثلاً ذهن من الآن طوری مشغول فردی شده که هیچ ربطی به پست ندارد، که اصلاً شاید بهتر باشد پست را تمام کنم. سلامم را به قارچ‌هایتان برسانید و بگویید دلتنگشان هستم.


+ مریم - طاهر قریشی  




هرگز نمیرد آن که دلش زنده شد به انار.

۱۰ نظر
در این پست برخلاف شونصدوشصتادتا پست قبل، دلم نمی‌خواهد هیچ موجود دیگری باشم. این یک‌بار را استثنائاً از آدم‌بودنم راضی‌ام و این‌ها همه از برکات انار است. بعید می‌دانم حیوانی باشد که انار بخورد. اگر هست بگویید تا دلم بخواهد جای آن باشم. وگرنه انارخوردن را با هیچ چیزی عوض نمی‌کنم. انار مستقیم از بهشت آمده است. شاید هم نمونه‌ی کوچک‌شده‌ای از بهشت باشد. شاید آن دنیا قرار است در یک انار عظیم‌الجثه زندگی کنیم. کسی چه می‌داند؟ فقط کاش انارها درک و شعور داشتند. به نظر من اگر کسی یا چیزی را دوست داریم، حقش است که از این موضوع باخبر باشد، ولی من نمی‌توانم عمق عشقم به انارها را به خودشان نشان بدهم. آن‌ها هیچ‌وقت متوجه نمی‌شوند کجای قلبم جا دارند، برق چشمانم را نمی‌بینند و از تندشدن ضربان قلبم بی‌خبرند. اصلاً شاید احساسمان دوطرفه بود. شاید آن‌ها هم وقتی من را می‌بینند توی دلشان می‌گویند «آخ جون بیا ما رو بخور!». شاید آن‌ها هم بدانند به جای معده‌ام، در قلبم هضم می‌شوند. ولی نمی‌توانیم این‌ها را به هم بفهمانیم و حقیقتاً درد دارد. دردش مثل درد معده‌ای است که می‌زند به کتف و دهن آدم را صاف می‌کند. اصلاً از قدیم گفته‌اند دیدار یار غایب دانی چه ذوق دارد؟ اناری که در زمستان بر نرگسی... کاش باران انار داشتیم. جایتان خالی چند روز پیش دلم باران هندزفری می‌خواست. هنوز هم می‌خواهد. چون هندزفری‌ام خراب شده و من نمی‌توانم سر کلاس فیزیک و موقع تدریس مبحث گوگولی‌مگولی حرکت‌شناسی داوطلب شوم. حالا تصور کنید بارانی بیاید که از هر انار یک هندزفری آویزان باشد. خدایا تو که می‌توانی، دل من را با همچین بارانی شاد کن. شما هم دعا کنید. من منتظرم. انتظار هم خیلی درد دارد لعنتی. مثل سردرد ناشی از دندان‌درد. از آن‌ها که انگار دارند جمجمه‌ات را سوراخ می‌کنند. جمجمه‌ی من همیشه در حال سوراخ‌شدن است. من همیشه منتظرم و انتظارم آن‌قدرها هم جواب نمی‌دهد. همین روزهاست که مغزم از لابه‌لای سوراخ‌های جمجمه بزند بیرون و از گوش‌هایم بیفتد زمین. باید گوش‌هایم را ببندم. گوش‌بند خوب سراغ ندارید؟

Have we lost our minds?

۹ نظر

من ناراحتم و این ناراحتی ربطی به ناراحتی دیروز و ناراحتی پریروز و ناراحتی احتمالی فردا و ناراحتی احتمالی پس‌فردا و ناراحتی‌های روزهای دیگر ندارد. شاید هم داشته باشد. نمی‌دانم. اصلاً به تعداد تارهای موی روی سر من و شما، به علاوه‌ی تمام تارهایی که می‌ریزد، راه و بهانه برای ناراحتی هست که همه‌شان بدیع و غافلگیرکننده‌اند. من هم که آدرس بلد نیستم، می‌روم گم می‌شوم وسط این‌ها. نام چهارتا کوچه و خیابان چه بود مگر که حفظشان نشدم؟ بی‌خیال. نهایتش این است که نقشه بخرم دیگر. نقشه‌فروش خوب در دست‌وبالتان بود معرفی کنید. البته کامنت‌ها بسته است، فعلاً. شاید به آخر پست که برسم تصمیم بگیرم بازشان کنم. باز هم نکردم آدرس‌ها را از خصوصی بالا بفرستید. باز است، فعلاً. مگر اینکه تا آخر پست به این نتیجه برسم که آن‌ را هم ببندم. همه چیز به آخر پست بستگی دارد. تا آن موقع شاید حتی تصمیم گرفتم بزرگ شدم چکاره (یا شاید هم چه کاره) شوم، یا اینکه تابستان بعدی خود را چگونه بگذرانم، چه رنگی را از همه بیشتر دوست دارم، ترجیح می‌دهم نامرئی شوم یا ذهن‌ها را بخوانم، و خیلی تصمیمات مهم و اساسی دیگر. مثلاً همین الآن به جواب سوال اول رسیدم. تازه پست هم تمام نشده. می‌خواهم بزرگ که شدم، یک دانشمند را پیدا کنم که مشغول تحقیق در مورد خواب باشد. می‌روم داوطلبانه نمونه‌ی آزمایشگاهی‌اش می‌شوم تا ببیند بیشترین مدتی که یک نفر می‌تواند بخوابد چقدر است. بعد می‌خوابم، می‌خوابم، همه‌اش می‌خوابم، آن‌قدر می‌خوابم تا تمام شوم، در راه علم و نجات بشریت. آخر می‌دانید؟ خواب خیلی خوب است. مثلاً شاعر یک جا می‌فرماید «من تا سحر به گریه و او تا سحر به خواب / دردا که قدر خواب سحر دوستم نداشت». خواب سحر خیلی خوب‌تر است. در واقع تموم خوابا یک طرف، خواب سحر یک طرف عزیزم، عزیزم! سخت است کسی یا چیزی را از این خواب بیشتر دوست داشته باشی. انتظار بی‌جایی است اصلاً. شاعر هم زیادی دل‌نازک بوده. می‌دانستید «نازک‌بودن دل» عبارت اشتباهی است ولی چون دیگر متداول شده، ایرادی به آن نمی‌گیرند؟ دل نازک نمی‌شود، سوراخ می‌شود. برخلاف لایه‌ی اوزون که سوراخ نمی‌شود، نازک می‌شود. می‌گویند در دنیای موازی، لایه‌ی اوزون ما را سوراخ می‌کند. شاید هم در اصل نازک می‌کند و به‌اشتباه می‌گویند سوراخ؛ ولی خب، مهم این است که بلایی سرمان می‌آورد. یا با دریل به جانمان می‌افتد، یا سمباده می‌کشد. زندگی در دنیای موازی هم گاهی عجیب می‌شود. مثلاً فکر کنید کوالاها هر صبح بعد از ورزش سنگین می‌روند نان بربری می‌خرند. از لاک‌پشت‌ها به عنوان موتور ماشین‌های سرعتی استفاده می‌شود. موش‌ها سلطان جنگل‌اند و شیرها را پخ کنی می‌ترکند. مردم شیر ببر می‌خورند و گوسفندها جزء دسته‌ی حیوانات مرگ‌بار قرار می‌گیرند. من هم احتمالاً خوشحال و شاد و خندانم، قدر دنیا را می‌دانم. خدا به‌خیر بگذراند. پست هم تمام شد اما درمورد کامنت‌ها تصمیمی نگرفتم. روش تضمینی پرسرعت؟ شیر یا خط!



+  Scars - Michael Malarkey





نیازمندی‌ها.

۱۴ نظر
پایه‌ی جرم و جنایت کسی را نداریم اینجا؟ برویم کمی خلاف کنیم بلکه زندگی‌ از این بی‌هیجان‌بودن خودش خارج شود. تحت‌تعقیب و فراری باشیم که چه بهتر. قبلش باید جوری بروم بیرون که خانواده نپرسند کجا، چون اگر بدانند می‌خواهم مجرم شوم اجازه‌اش را به من نمی‌دهند. بعد که از خانه زدم بیرون، می‌آیم مکانی که با هم مشخص کردیم و شما آنجا منتظرم هستید. بعد نوک دماغمان را می‌گیریم و راه می‌افتیم. همین‌جوری راه می‌رویم. باز می‌رویم. همه‌اش می‌رویم. این وسط‌ها هم به کارهای غیرقانونی‌مان می‌پردازیم که نمی‌توانم بگویم، چون نقشه‌مان لو می‌رود و شما تحویل پلیسمان می‌دهید. ما هم نه که پلیسو دوس داریم، بش احترام می‌ذاریم، سریع خودمان را لو می‌دهیم و می‌رویم تا به سزای اعمالمان برسیم. امیدوارم در زندان پیش هم باشیم تا حوصله‌ام سر نرود. من تنهایی حوصله‌ام سر می‌رود. کسی تنها با من باشد، حوصله‌ی او سر می‌رود. چون من حرف نمی‌زنم. حرفی ندارم که بزنم. فقط گوش می‌کنم. پس لطفاً آن کسی که قرار است پایه‌ی جرم و جنایت باشد، پرحرف هم باشد تا من هم به حرف بیایم و مغز هم را بخوریم. به هر حال گشنه می‌شویم. تا حالا مغز آدم خورده‌اید؟ نمی‌دانم چه مزه‌ای است ولی بعید می‌دانم خوشمزه باشد. تا وقتی پیتزا هست، مگر مغز خر خورده‌ایم که مغز انسان بخوریم؟ مغز خر هم بدمزه است. نخورده‌ام تا حالا ولی اگر خوشمزه بود می‌دانستم. بیایید به مناسبت تولدم برایم پیتزا بخرید و بفرستید. خیلی پیتزا. پیتزاهای بزرگ. تولدم نیست که نیست، شما بفرستید. من الکی به همه می‌گویم متولد شهریورم. کسی چه می‌داند؟ اصلاً از کجا معلوم این تاریخ تولدهایی که بهمان می‌گویند واقعی باشد؟ من که یادم نمی‌آید چه روزی به دنیا آمده‌ام، مطمئنم شما هم یادتان نمی‌آید. پس برای محکم‌کاری، هر روز را تولدم اعلام می‌کنم. امروز، فردا، پس‌فردا، حتی دیروز. پیتزاهایم را بدهید که دیگر واقعاً نمی‌توانم دوری‌شان را تحمل کنم. نزنید زیرش. اگر بزنید زیرش، پیتزاها می‌افتند روی زمین و نمی‌توانم بخورمشان. رویش هم نزنید. کلاً نزنید. پیتزا حرمت دارد، نه لذت. ممنون. اصلاً همین حالا تصمیم گرفتم بزرگ که شدم پیتزافروش بشوم. یا نه، تست‌کننده‌ی پیتزا. می‌روم در پیتزافروشی‌ها استخدام می‌شوم و هر پیتزایی که درست می‌کنند را قبل از تحویل به مشتری امتحان می‌کنم تا مطمئن شویم خوشمزه است. مامور کیفی پیتزاهای شما. سر حقوق هم با هم به توافق می‌رسیم. من برم منتظر بمانم تا بزرگ شوم. خدانگهدار.


+ آرزو - مهراد هیدن و آرش دارا




آهای فلک!

۸ نظر
من اگر رئیس جمهور بودم، «تو پیشی منی و میو، پس عشوه نریز و بیو» را سرود ملی می‌کردم. البته نمی‌دانم جزء اختیاراتم بود یا نه، ولی خب، الاعمال بالنیات. دلیلم هم این نیست که شعر پرمفهومی است و دارای لایه‌های پنهان میهن‌پرستی و الخ. نه. دلیلم این است که من دنبال مسخره‌بازی‌ام. الآن بیشتر از هر لحظه‌ی دیگری نیاز دارم یک کار احمقانه کنم و بخندم و نگاه‌های عاقل‌اندرسفیه دیگران را به یک ورم بگیرم. خنده بر هر درد بی‌درمان دواست ولی فقط برای همان چند ثانیه. زمانی که به‌ طور ناگهانی لبخند روی لبت بماسد و دوباره یاد دردها بیفتی، اثر خنده هم از بین می‌رود. اصلاً از قدیم گفته‌اند «هر کی نخنده، خره!». بله، از قدیم گفته‌اند. خیلی قدیم! نه شماها یادتان می‌آید، نه پدر و مادرها، نه حتی پدربزرگ‌ها و مادربزرگ‌ها. اصلاً کاش برگردیم به قدیم، به خیلی قدیم. مثلاً به قبل از انقراض دایناسورها. یا حتی من راضی‌ام برویم آینده، خیلی آینده. مثلاً به دویست-سیصد میلیون سال بعد. این که چه کاری انجام بدهیم را نمی‌دانم دیگر. حالا ما برویم، آنجا خودمان را به هر نحوی شده سرگرم می‌کنیم. مثلاً از روی سر دایناسورها سُر می‌خوریم و از روی دمشان می‌پریم. بعد هم آن‌ها عصبانی می‌شوند و ما را می‌خورند. دایناسورها با هیچ‌کس شوخی ندارند. یا سربه‌سرشان نگذارید، یا عوابقش را بپذیرید. حتی می‌توانید عواقبش را بپذیرید. فرق خاصی نمی‌کند، تنها تفاوتش این است که اولی را اشتباه نوشتم. می‌توانید من را به‌خاطر این اشتباه سرزنش کنید. نمی‌دانم. شاید نباید به همین سادگی‌ها از کنار اشتباهات گذشت. شاید ساده گذشتیم که الآن به این حال و روز افتاده‌ایم. البته که خودم را عرض می‌کنم، شما به خودتان نگیرید. خب، می‌گفتیم. دایناسورها به ستاره‌ها نزدیک‌ترند. به هر حال این هم یک مزیت محسوب می‌شود. حالا فرض کنید آدمی که سوار دایناسور شده و روی پشت‌بام یک آپارتمان چندطبقه ایستاده چقدر به ستاره‌ها نزدیک است. پیوند سنت و مدرنیته. خیلی سنت، و کمی مدرنیته. آن وقت شاید نیازی نباشد بگوییم «آهای فلک که گردنت از همه‌مون بلندتره / به ما که خسته‌ایم بگو خونه‌ی بهار کدوم‌وره». خودمان نگاه می‌کنیم و مزاحم فلکِ گردن‌دراز هم نمی‎‌شویم. من می‌خوابم، دایناسورم را پیدا کردید بیدارم کنید. آخر می‌دانید که؟ «تو شهرمون -آخ بمیرم- چشم ستاره کور شده». ممنون.


+ خونه‌ی بهار - علیرضا پوراستاد




کانگوروها نمی‌میرند.

۱۰ نظر

تا به حال به شباهت کانگوروها و مارمولک‌ها دقت کرده‌اید؟ من هم دقت نکرده‌ام. شاید اگر دقت کنیم متوجه شویم آن‌ها هیچ شباهتی ندارند که خب، نتیجه‌ی غافلگیرکننده‌ای نیست. اصلاً اگر نظر مرا بخواهید، می‌گویم هیچ‌گاه یک کانگورو و یک مارمولک را با هم تنها نگذارید. نه که نفر سوم شیطان باشد، ولی خب بدآموزی دارد. از قدیم گفته‌اند کبوتر با کبوتر، باز باران با ترانه، می‌خورد بر بامش بیش، برفش بیشتر. اگر یک وقت کانگوروی ازهمه‌جابی‌خبر دلش خواست مثل مارمولک دمش را بکَنَد، چه؟ آن موقع شما جوابگوی بی‌دم‌شدنِ آن طفلی هستید؟ کانگوروها بدون دم نمی‌توانند بپرند. برای پریدن، پا لازم است اما کافی نیست. دم هم می‌خواهند. زمانی که یک شرط لازم باشد، ولی کافی نباشد، آن عمل انجام نمی‌شود. نمی‌دانم اگر یک شرط کافی باشد، ولی لازم نباشد چه اتفاقی می‌افتد. راستش را بخواهید من تا حالا نه لازم بوده‌ام و نه کافی. شاید هم فقط فکر می‌کنم که اینطور بوده. در هر حال، «احساسِ ناکافی‌بودن» اگر آدم بود، می‌شد من. نمی‌دانم چرا باید تصمیم بگیرد آدم باشد، ولی احساس است دیگر، دلش می‌خواهد. چرا کانگورو می‌تواند مارمولک باشد؟ البته کانگورو هم نمی‌تواند. بی‌خیال! بگذارید همه چیز سر جای خودش باشد. فقط من را اگر پاندا کنید ممنون می‌شوم. یا حتی پاندا هم نه! برگ درخت. تبدیلم کنید به برگی از یک درخت در جنگل‌های استرالیا تا یکی از کوالاهایشان مرا بخورد. تمام تلاشم را می‌کنم که برگ خوشمزه‌ای باشم. راستش را بخواهید نمی‌دانم دقیقاً باید چکار کنم، ولی خب همین که قصدش را دارم، نشانه‌ی حسن نیت من است. حسن نیت لازم است، اما کافی را نمی‌دانم. چیزی که کافی نباشد، اضافی است. برخی چیزهای اضافی، اشرافی است. این همه اشیای اشرافی، بی‌انصافی است. بی‌انصافی اگر از حد بگذرد، بی‌شرفی است. بعضی از بی‌شرفی‌ها، تصادفی است. گاهی هم تصادف‌ها، خرافی است. این چند خط من هم، چرندبافی است. حتی نوشیدنی مورد علاقه‌ی بعضی‌ها هم coffee است. این موضوع در حق چای واقعاً کم‌لطفی است. آن‌قدر کم‌لطفی که دیگر بی‌خیال نوشتنِ کلمه‌هایی که با «فی» تمام می‌شوند، شدم و می‌خواهم رک و پوست‌کنده به شما بگویم «هر کجا چای آید و ساکن شود / هر چه ناممکن بود، ممکن شود». حتی به یاد دارم یک روز «آن یار نکوی من، بگرفت گلوی من / گفتا که چه می‌خواهی، گفتم چایی می‌خواهم». احتمالاً این بیت را هم شنیده باشید که «گفتی مرا به خنده خوش باد روزگارت / کس بی‌چای خوش نباشد رو قصه‌ی دگر کن». این را خود مولانا، زمانی که رفته بودیم مهمانی خانه‌ی آنتوان لاوازیه سرود. لاوازیه رفیق ما بود. یک روز به من زنگ زد و گفت نرگس چندتا از دوستاتو جمع کن با هم بیاین اینجا یه چای دور هم بخوریم. ما هم رفتیم. اما از بخت بدمان، شب قبلش یک دزدِ ازخدابی‌خبر، آمده بود و دار و ندار آنتوان را برد، به‌جز چندتا فنجان، مقداری قهوه، و یک تکه فرش. مولانا که تعریف چای‌های او را خیلی شنیده بود، واقعاً شکست بدی خورد. زبان‌شناسان می‌گویند اصلاً این اتفاق، تاثیر زیادی روی قریحه‌ی شاعری او داشت. در محدودیت‌هاست که که انسان‌ها شکوفا می‌شوند. آره خلاصه. سرتان را درد نیاورم. نتیجه‌ی اخلاقی این پست این بود که کلمه برای نوشتن لازم است، اما کافی نیست. شما به محتوا هم نیاز دارید، که اینجا عمراً پیدایش کنید. ختم جلسه.



+ احتمالاً وقتی - او و دوستانش




صاحب این وبلاگ، نخورده مست و نزده رقصان است.
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان