|Persephone|

شاید...

شهاب‌سنگت را قورت بده.

۵ نظر

سلام. پیش‌ پای شما، دوتا خبر شنیدم که واقعاً غیرمنتظره بودند. چه خبرهایی؟ نمی‌گویم. شخصی است. حتی در کانال هم نمی‌گویم. برای آنجا هم شخصی است. ولی خب در همین حد در جریان باشید که شخصی... چیز. نه. هول شدم، از اول. در همین حد در جریان باشید که غیرمنتظره بودند. اتفاقات غیرمنتظره خیلی عجیبند. یک گوشه نشسته‌ای، نان و ماستت را می‌خوری، که یک‌هو کسی که داشته در گوشه‌ی دیگری دوغش را می‌نوشیده، از جلویت رد می‌شود و تو را از فلان ماجرا باخبر می‌کند. فلان ماجرا چیست؟ خب شخصی است. شما خودتان یک "فلان ماجرا"ی فرضی را تصور کنید. مثلاً دایناسوری که نان و ماست می‌خورده، و شهاب‌سنگی که داشته دوغش را می‌نوشیده، از آسمان به اون نزدیک می‌شود و می‌گوید: "چطوری داداش؟ می‌خوام بیفتم رو سرت." و بوووم. یک اتفاق غیرمنتظره که در نان و ماست خوردن دایناسور اختلال ایجاد کرده. این غیرمنتظره‌ها همیشه هم بد نیستند ها! گاهی یک اتفاقِ حال‌خوب‌کنِ نیش‌باز‌کن است. ولی خب به هر حال من همیشه نگران غیرمنتظره‌های نوع اولِ دایناسوری هستم.  آن شهاب‌سنگ‌های لعنتی. نگران‌کننده است دیگر. مثلاً من همیشه وقتی همه چیز دارد خوب پیش می‌رود، ته ته ته دلم نگران می‌شوم. وقتی بد پیش می‌رود هم نگران می‌شوم. کلاً نگرانم. برای کاهش نگرانی‌ام چکار می‌کنم؟ سوال خوبی است. انسان عاقل و عقل سلیم می‌گوید که باید یک گوشه بنشینی و فکر کنی که چه چیزهایی باعث نگرانی‌ات شده‌اند؟ چگونه می‌توانی آن دلایل را برطرف کنی و نگرانی را از بین ببری؟ و اینطور چیزها. ولی من میانه‌ی خوبی با عقل و این‌ها ندارم. وقتی نگران باشم فقط نگاه می‌کنم، به شقایق. چون که شاعر می‌گوید "چشم نرگس به شقایق نگران خواهد شد". البته ما شقایقی در خانه نداریم، با چیزهای دیگر جایش را پر می‌کنم و نگاهشان می‌کنم. شقایق نباشه، دوستاش هستن. آره خلاصه. آن‌قدر به شقایق و دوستانش و در و دیوار نگاه می‌کنم تا حواسم پرت شود و با درد کمتری توی نگرانی‌ها غرق شوم. بی‌خبر از همه‌جا و خیره به شقایق آنقدررر می‌روم پایین تا دیگر به آخرش می‌رسم و تازه می‌فهمم نه راه پس دارم و نه راه پیش. این مرحله، مناسب‌ترین زمان برای فرار است. تا زمانی که به یک کوچه‌ی بن‌بست برسم فرار می‌کنم. در آن کوچه‌ی بن‌بست هم گیر می‌افتم و دوباره نه راه پس دارم نه راه پیش. Ah shit here we go again. آنجاست که نمی‌دانم چه گِلی بگیرم و دکمه‌ی غلط کردم را هم پیدا نمی‌کنم. کاش لااقل آن اتفاق غیرمنتظره‌ای که همیشه نگرانشم، همان شهاب‌سنگ باشد. بیخیال. نامه‌ی این چالش جدیده را با خودکار بنویسیم یا مداد؟


تک‌پست قلب‌ها.

۱۰ نظر

شما کریسمس خود را چگونه گذراندید؟ من از یک هفته قبل هیزم جمع کردم برای آتشی که باید روشن کنیم تا بابانوئل از رویش بپرد. هفت‌سین را هم روی درخت کاجمان چیدم و جوراب‌ها را پر از سبزه‌ی گره‌زده کرده‌ام. الآن هم دارم شاهنامه را پیدا می‌کنم تا فال فردوسی بگیریم. رسم است آخر. ما به رسوم خیلی پایبندیم. خود من همیشه بند کفشم را به رسوم می‌بندم تا تحت هیچ شرایطی ازشان جدا نشوم. البته گاهی کفش را از پایم درمی‌آوردم و به‌جای پایبند، کفش‌بندِ رسومات می‌شوم. به هر حال، این چیزها مهم نیست و همه فرعیات‌اند. شما اصل مطلب را بچسبید. برای خود من همیشه فرعیات جذاب‌تر بوده. توجهم به حواشی بیشتر جلب می‌شود تا اصل کار. که خب با این اوصاف، رطب‌خورده‌ای‌ام که دارم شما را منع رطب می‌کنم ولی خوب می‌کنم. اینجا وبلاگ من است و دیکتاتوری برقرار. ها ها. بی‌جنبه هم خودتانید. به هر حال از دار دنیا یک تک‌وبلاگ داریم که تویش هر طور دلمان می‌خواهد می‌گردیم و حرف می‌زنیم و این‌ها، دلمان را همین کارها خوش نکنیم، به چه چیزی خوش کنیم؟ دل، خالی خالی که نمی‌شود. باید خوش باشد یا نه؟ آن هم در این روزها که غم از سر و روی همه می‌بارد، از سر و روی من هم. از سر و رویم غم می‌بارد، از انگشتانم هنر، الکی مثلاً. هنر بیخیالی و هنر به‌کتف‌گیری و هنر خواب تا ابد و هنر عشق‌ورزیدن به در و دیوار و هنر هیچ هنر خاصی نداشتن. کم‌چیزی نیستند، باز هم الکی مثلاً. آره خلاصه. من بی‌هنرتر از این حرف‌هام. فقط می‌توانم با ویدیوهای یوتوب، مو کوتاه کنم و هوا برم دارد که من تک‌آرایشگر قلب‌ها هستم. یا سوراخ جوراب را بدوزم و تک‌خیاط قلب‌ها شوم. ولی دور از شوخی، من که دیگر تک‌نرگس قلب‌ها هستم. تک‌نرگس قلب‌ها هم اگر نباشم، چون که شونصد هزار نرگس روی زمین وجود دارد، تک‌نرگسِ متولد بیست‌وهشت آبان که عاشق انار است و چرت‌وپرت تفت می‌دهدِ قلب‌ها که هستم. نیستم؟ هستم. یک نرگس دیگر با این مشخصات بیاورید اگر راست می‌گویید. آره. خودشیفته هم خودتانید. من این‌ها را می‌گویم که دور هم بخندیم، چون که خنده بر هر چه بگندد نمکش می‌زنند، وای وای وای پارمیدای من کوش. راستش را بخواهید من هم الآن دارم می‌روم از هوش. پس پست‌ را همین‌جا تمام می‌کنم و خداحافظ. عید سعید فطر هم پیشاپیش مبارک. 



+ مترسک - عرفان طهماسبی




پستی که می‌خواست دو روز پیش منتشر شود.

۴ نظر

همین الآن، جایی خواندم که پروانه‌ها نمی‌توانند بال‌های خود را ببینند. غم‌انگیز است، نه؟ نمی‌دانم اصلاً درست است یا نه، ولی اگر اینطور باشد، یعنی یک پروانه هیچ‌وقت نمی‌فهمد چقدر زیباست. اگر از این انگیزشی‌طورها بودم، می‌توانستم همین را ربط بدهم به اینکه همه‌ی ما زیبایی‌هایی داریم که نمی‌بینیمشان؛ ولی باور بفرمایید برای اینطور حرف‌ها زیادی بی‌حوصله‌ام. اصلاً اعصابم خرد می‌شود بخواهم از این حرف‌ها بزنم. آن پروانه‌ها را هم بفرستید جلوی آینه تا بال‌های زیبایشان را ببینند. من امروز اعصاب ندارم. شاید برایتان جالب باشد. در واقع از اکثریت افراد و اکثریت کارهایشان بدم می‌آید. نفرت‌پراکن شده‌ام. حتی این پست هم می‌تواند عصبی‌ام کند. به تکرار افتاده‌ام. روند پست‌هایم ثابت مانده است. اول کمی غر می‌زنم که چرا نمی‌توانم پست بنویسم، بعد بابت انسان‌بودنم اعلام نارضایتی می‌کنم و می‌گویم کاش فلان کوفت و زهرمار بودم، بعد هم به یهویی‌ترین حال ممکن، پست را تمام می‌کنم. وژژژداناً این مدت، جز این‌ها چیز دیگری نوشته‌ام؟ خب حوصله‌ی آدم سر می‌رود از این همه تکرار. آخرین‌باری که حوصله‌ام از این همه تکرار سر رفت، همین چند روز پیش بود. محض تنوع به بیست‌وسه نفر سال نو را پیشاپیش تبریک گفتم. اصلاً هم مهم نیست هنوز سه ماه مانده. مزه‌اش به همین بود. اصلاً از همین تریبون پیشاپیش سال ۱۴۰۲ را هم به شما تبریک می‌گویم. من عاشق تبریک‌گفتنم. با هر تبریکی که می‌گویم، یک جان به جان‌هایم اضافه می‌شود. عید سعید فطر هم مبارک. یا حتی تولد بهترین دوستتان مبارک. عروسی‌تان جبران کنم. هر روزتان نوروز، پیروزتان هر روز. امیدوارم یک دقیقه بیشتر از روی آتش بپرید و روزه‌هاتان مقبول درگاه حق باشد. سر سفره‌ی افطار یادتان نرود گوسفند قربانی کنید. دیر رسیدن، بهتر از هرگز نرسیدن است. ممنون از توجهتان. 

روز بیستم؟ نه.

۴ نظر
شاید برایتان جالب باشد بدانید من الآن در «نمی‌خواهم»ترین حالت ممکنم. هیچ چیز را نمی‌خواهم. اینکه اینجا باشم، این کارها را بکنم، این حرف‌ها را بزنم. چیزهایی که این روزها مشغولشان هستم، نه خودشان دلخواه من‌اند، نه نتیجه‌ای که قرار است ازشان بگیرم. در یک اجبار مسخره گیر افتاده‌ام و نمی‌دانم اصلاً راه خروجی دارد یا نه. حتی اینکه آن چالش سی‌روزه را ادامه بدهم هم نمی‌خواهم و اینکه نصفه رهایش کنم را هم نمی‌خواهم. ولی رهایش می‌کنم. من برای رهاکردن کارها، یا راهی خواهم یافت، یا راهی خواهم ساخت. این جمله برای تمام کارهایی که در این نوزده سال شروعشان کرده‌ام، صدق می‌کند. مهارت من در شروع‌کردن است. زمان پایان‌دادن کارها که فرا برسد، مغزم ارور می‌دهد. یک [Error 404 Not Found] بزرگ می‌خورَد روی پیشانی‌ام. اصلاً اگر مرا ببینید متوجه خواهید شد که شبیه یک ارور بزرگ شده‌ام. حتی امروز صدایم هم ارور می‌دهد. جوری گرفته که لابه‌لای خش، کمی هم من شنیده می‌شوم. ولی باز با این حال، شعر می‌خوانم و با پس‌زمینه‌ی آهنگِ بره‌ی ناقلا که خواهرم نگاه می‌کند، ضبطش می‌کنم و می‌فرستم برای کسی. آهنگ زیبایی است. بره‌ی ناقلا را می‌گویم. مخصوصاً آنجا که می‌گوید «قوقولی قوقو صبح شده / بع و بع و بع ببعیه بیدار شده». خوش به حال ببعی‌ها که موقع بیدار شدن، انقدر سرحالند. به نظر من، بیدارشدن، غمگین‌ترین اتفاق زندگی یک انسان است. ترک خواب، سخت است. خواب خوب است. خواب از بهشت آمده. اینکه مجبور باشی هر روز راس یک ساعت با صدای زنگ یا هر چیز دیگری از خواب عزیزت دل بکنی، اگر ظلم نیست، پس چیست؟ من دلم می‌خواهد تا ابد بخوابم. فقط بخوابم و هیچ صبحی با خودم کلنجار نروم که بیدار شوم. مخصوصاً در این صبح‌های سرد که ترک پتو، یک مشکل دیگر است. اصلاً نمی‌دانم چرا نمی‌شود دوست‌داشتنی‌هایمان را با چسب به خودمان بچسبانیم تا تحت هیچ شرایطی ناچار نباشیم ازشان دور شویم. کاش می‌شد موردعلاقه‌هایمان را بخوریم و جزئی از وجودمان شوند. یا حتی آن‌ها ما را بخورند. من راضی‌ام. خدا هم به امید خدا راضی است. ناراضی هم برود بوق بزند. خلاصه که «اگر نبودم، مرا در چیزهایی پیدا کنید که دوستشان داشتم».


+ یک عالمه ستاره‌ی روشن دارم. می‌خونم همه رو. نه فوراً، ولی حتماً.
++ به عنوان آهنگ هم، یک قسمت بره‌ی ناقلا ببینید و آهنگ اون رو بشنوید :دی.

از بادی که کاش همه را ببرد.

۱ نظر
استفاده از هر گونه سیستم گرمایشی به‌جز پتو در پاییز کفران نعمت است. اصلاً انجام هر کاری که باعث شود از سرما به خود نلرزید حرام است. خود من الآن که دیدم آن‌قدر گرم است که ماهیت پاییز دارد زیر سوال می‌رود، بخاری‌مخاری را خاموش کردم، پنجره را باز کردم، و زیر پتو رفتم. نگویم برایتان چه بااااادی می‌وزد. از آن بادها که کاش چند گِرم بودم تا مرا با خود ببرد. آخر می‌دانید که؟ باد ما را با خود خواهد برد. می‌گویند یاد هم ما را در خود خواهد داشت. من که مطمئن نیستم. به هر حال، هوا خوب است و می‌توانیم بدون در نظر گرفتن اینکه چقدر همه چیز بد است و آدم‌ها غمگینمان می‌کنند و از این اوضاع خسته شده‌ایم و کاش تمام شویم برویم پی کارمان، از آن لذت ببریم. تا سرما هست، زندگی باید کرد. هر چند مزخرف، ولی زندگی باید کرد. فوقش از بادها می‌خواهیم هر چه را دوست نداریم با خودشان ببرند. ناسلامتی همه قوم و خویشِ هوهوخان باد مهربان هستند. اگر به او رفته باشند از هیچ کمکی دریغ نمی‌کنند. حتی شاید ظرف‌هایتان را هم بشویند و مشق‌های بچه‌تان را بنویسند. نمی‌دانم بادها تا چه حد پیشرفته شدند. من اگر باد بودم، یکی‌یکی آدم‌ها را می‌بردم سوار ابرها می‌کردم. بعضی‌هایشان را هم با ابر خفه می‌کردم. کمی خشن شد ولی خب به هر حال بادها هم خوب و بد دارند. من هم گاهی گول می‌خورم. به عنوان یک انسان، از مرگ بر اثر خفگی با ابر راضی‌ام. باد که شدم می‌روم چندتا راضی را پیدا می‌کنم و کارشان را تمام می‌کنم. شاید هم «من باد می‌شم می‌رم تو موهات». نمی‌دانم. باید باد شوم تا بسته به شرایط مسیرم را انتخاب کنم. من الآن که -مثلاً- آدمم میان تمام تصمیمات و دوراهی‌ها و سه‌راهی‌ها و nراهی‌ها و «میون این همه خوشگل کیو انتخاب کنم»هایم مانده‌ام؛ امیدوارم در ایام بادی، این ویژگی را از دست بدهم و کمی مصمم‌تر شوم. اگر قرار است کسی را خفه کنم، دلم برایش نسوزد و هزارویک جور سناریو از زندگی‌اش پیش خودم نچینم که دلم نیاید کاری‌اش کنم. یا اگر خواستم لای موهای کسی بروم، وابسته‌اش نشوم. شاید روزی خواست موهایش را کوتاه کند به هر حال، یا شاید کچل کرد حتی. شاید کلاه پوشید و محبوس شدم. بیخیال. این چیزها به ما نیامده. همان در شهرها گشت می‌زنم و در زندگی مردم فضولی می‌کنم و گاهی چند نفر را جابه‌جا می‌کنم تا دور هم بخندیم. بادها هم نیاز دارند شاد باشند به هر حال. اگر دوستان خوبی هم پیدا کنم عالی می‌شود. دوستانی مثل خودم، تا با هم شهر را به آتش بکشیم و بخندیم. کلاً بخندیم. 


+ ماهی و گربه - آیدا خلیلی (اصل آهنگ مال گروه پالته.)





مبارزینِ زمانه‌ات را بشناس.

۹ نظر

آخرین‌باری که تا سیصدونه بلندبلند شمرده‌اید کی بوده؟ من همین یکی-دو ساعت پیش. چرا؟ چون که خواهرم می‌خواست جوراب‌هایش را برایش بپوشم. ربطش؟ من دوست ندارم برای بقیه جوراب بپوشم. باز هم ربطی نداشت؟ خب باید به نحوی خواهرم را متقاعد می‌کردم که دست از سرم بردارد. چه کار کردم؟ به یاد قدیم که راحت‌تر گول می‌خورد پرسیدم «اگه تا چند بشمرم خودت می‌تونی بپوشی‌ش؟». قبلاً چطور با این سوال گول می‌خورد؟ برای اینکه به من ثابت کند ارواح حدش نیستم در جدش، می‌گفت «تا ده» و با بیشترین سرعت ممکن مشغول می‌شد. این‌بار هم گفت تا ده؟ خیر! گفت تا هزار. چرا؟ چون بزرگ‌تر شده و خیال می‌کرد اگر بگوید هزار من بیخیال می‌شوم و خودم را تسلیم می‌کنم. من تسلیم شدم؟ خیر! چه کار کردم؟ شروع کردم به شمردن. واکنش خواهرم چه بود؟ توقعش را نداشت. تا سی، ناامیدانه به من خیره شد. دویست‌وهفتادونه شماره‌ی بعدی را هم خیره شد؟ خیر! چه کار کرد؟ از من قطع امید کرد و مشغول پوشیدن شد. نزدیک‌ترین تجربه‌ی من به ایستادگی در برابر ظلم، همینی بود که برایتان گفتم. این، ظلم نبود؟ اصلاً بود یا نبود! مهم این است که من ایستادگی کردم. امروز اگر ایستادگی نمی‌کردم، فردا هم نمی‌کردم و دیگر بای‌ بای ایستادگی. ایستادن به مدت طولانی سخت است. من این چند روز را که هوا سرد و سردتر می‌شود، مدام با پتوی زیبایم یا نشسته‌ام یا خوابیده‌ام. پتو یکی از هزاران زیبایی پاییز و زمستان است. یکی از بزرگ‌ترین تک‌ستاره‌های قلبم. تنها ایرادش این است که خیلی سنگین است، وقتی می‌اندازمش روی شانه‌ام، یقه‌ی لباسم را عقب می‌کشد و خفه می‌شوم. اگر همین روزها مردم بدانید در راه عشق بوده. گاهی قاتلت همانی می‌شود که بیشتر از بقیه به آن دلبسته‌ای. من هم که کلاً آدم دلبسته و وابسته‌ای هستم، به همه چیز. پس به این سادگی‌ها قاتلم را پیدا نمی‌کنید. مضنون زیاد است. آن‌قدر زیاد که حواسم پرتشان شد و دقت نکردم که املای مظنون را اشتباه نوشته‌ام. حواس‌پرتی بددردی است. من از پرت‌کردن و پرت‌شدن می‌ترسم. از اینکه چیزی را با سرعت به سمتم پرتاب کنند وحشت دارم. ولی حواسم مدام پرت می‌شود و عین خیالم نیست. آدمی‌زاد عجیب است. عجیب! مثلاً برای تصمیماتش تاس می‌اندازد. باورتان می‌شود بعضی از صاحبان وبلاگ برای اینکه تصمیم بگیرند با کامنت‌هایشان چه کار کنند، تاس می‌اندازند؟ مثلاً می‌گویند اگر فرد شد، خصوصی می‌کنم؛ اگر زوج شد، تیکِ «فقط خصوصی» را برمی‌دارم. بعد تاسشان چهار می‌آید. و از آنجایی که چهار زوج است، آن تیک را برمی‌دارند. جدی ها! بعضی از وبلاگ‌نویس‌ها اینطوری‌اند.



+ نرو، بمان - پالت




پست می‌گذارم، حتی به غلط.

۱ نظر
وقتی فاصله‌ی زیادی بین پست‌ها می‌افتد، وسواس عجیبی سراغ آدم می‌آید که باید یک چیز برگ‌ریزان بنویسد تا این مدت طولانی غیبت را جبران کند. در این موقعیت اگر مثل من باشید و برگ‌ریزان‌نوشتن را بلد نباشید، نوشتن را مدام عقب می‌اندازید و بعد از شونصد و شصتاد سال به خودتان می‌آیید و می‌بینید نوشتن همان پست‌های قبلی هم از یادتان رفته. شما می‌مانید و حوضتان و وبلاگ مغمومتان. مثلاً من نمی‌دانم آخرین پستی که نوشتم و بعدش وارد این بازی کثیف شدم، مربوط به چندصد سال پیش می‌شود. و همچنان نمی‌دانم چندصد سال دیگر قرار است پستی را که به دلم بنشیند بنویسم و از این بازی کثیف خارج شوم. در این فاصله آن‌قدر پست مسخره و دوست‌نداشتنی می‌نویسم و از نوشتنشان پشیمان می‌شوم تا دوباره برگردم همان جایی که بودم. یعنی امیدوارم که برگردم. هر چند یادم نمی‌آید کجا بودم. قبلاً هم گفته بودم؛ آدرس جایی را بلد نیستم. حالا هم گم شده‌ام. مثل دیروز و پریروز و پارسال همین موقع و شاید قبل‌تر و شاید بعدتر. شما هر جا مرا دیدید به نزدیک‌ترین صندوق پستی بیندازید. البته نمی‌دانید چه شکلی‌ام، ولی مسئله‌ی خاصی نیست. شما هر دختری را دیدید که حدس زدید می‌تواند من باشد بیندازید در صندوق. بالاخره یکی درست از آب درمی‌آید. اشتباه هم بود حداقلش این است که کمی هیجان وارد زندگی‌اش می‌شود. مگر چند نفر در دنیا می‌توانند افتادن در صندوق پستی را تجربه کنند؟ بگذارید یکی از آن‌ها دختر رندومی که در پیاده‌رو راه می‌رود باشد. قبلش تجهیزات لازم برای اعمال یک سری تغییرات را به همراه داشته باشید. بعید می‌دانم شکاف هیچ صندوقی برای عبور انسان مناسب باشد. آمادگی بدنی مناسبی باید داشته باشید. باشگاه‌رفتن را از همین فردا شروع کنید. الکی که نیست. خدا خیرتان بدهد. مطمئن باشید بازتاب این کمکتان را در زندگی‌تان خواهی دید. البته مطمئن نبودید هم نبودید. همین‌طوری یک چیزی گفتم. من خیلی وقت‌ها همین‌طوری یک چیزی می‌گویم. خیلی وقت‌ها از آن خیلی وقت‌ها هم پشیمان می‌شوم بابت آن‌هایی که گفتم و حتی آن‌هایی که نگفتم. دقیق‌تر بگویم، خیلی وقت‌ها از همیشه را پشیمانم. حتی همین حالا. پشیمانم، عذاب وژدان با تاکید روی ژ دارم، و احساس گناه می‌کنم؛ بدون اینکه بدانم چرا و بابت چه. حس می‌کنم زیاد هستم، زیاد حرف می‌زنم، به تکرار افتاده‌ام، تکراری شده‌ام، و ناکافی‌ام. بگذریم. ناله‌های ستاره‌دار خیلی وقت‌ها پشیمانم کرده‌اند. خیلی وقت‌ها از این خیلی‌ وقت‌ها هم از همان زمان‌هایی است که همین‌طوری یک چیزی می‌گویم. جدیداً هم خیلی وقت‌ها برای پست‌هایم آهنگ نمی‌گذارم و ناراحتم. راستش را بخواهید تنها دلیلش گسستگی بعضی از سلول‌هاست که مانع این می‌شوند توی پلی‌لیستم بگردم و چیزی انتخاب کنم. گیری افتادیم ها.

برای فکرکردن به عنوان زیادی دیر است.

۱ نظر
هر پستی زمان مخصوص خودش را دارد. اصلاً تجربه ثابت کرده اگر همان لحظه ننویسی، دیگر هیچ‌وقت نخواهی نوشت. مثلاً دیروز اگر وسط خواب و بیداری‌ام می‌گفتم «یادم باشه بعداً یه پست درمورد اهمیت خواب بنویسم»، شما هیچ‌وقت پست قبل را نمی‌دیدید. امروز هم در یک موقعیت خاص آمدم شروع کنم به نوشتن، به یک جایی که رسیدم گفتم باقی‌اش بماند برای بعد. الآن بعد شده و باقی‌اش در همان قبل گیر کرده. من ماندم و چهار-پنج خط نوشته که انگار از فضا آمده‌اند آنقدر برایم غریب‌اند. قضیه از این قرار بود که داشتم بین قابلیت پرواز و صد میلیارد تومان، یکی را انتخاب می‌کردم. چون جایی بودم که دوست نداشتم باشم و دلم می‌خواست بروم یک جای دیگر اما امکانش نبود. قابلیت پرواز را انتخاب نکردم. گفتم صد میلیارد را نقدی بدهند تا با اسکناس‌ها بال بسازم. آموزشش را می‌خواستم در یوتوب پیدا کنم. ساختن بال با اسکناس و مواد دورریختنی. فرصت نشد بگردم. راستش موقعیتش هم نبود چون که گوشی‌ام خاموش شده بود. گوشی‌ خاموش برای من یادآور یک صاحب بی‌مسئولیت است که می‌داند ساعت‌ها به خانه برنمی‌گردد اما بی‌اعتنا به نیازهای جسمی تلفن همراهش، شارژر را جا می‌گذارد. راستش را بخواهید من همیشه همین‌قدر بی‌مسئولیت بوده‌ام، با چاشنی بدقولی. آنچه خوبان همه دارند و این داستان‌ها. واقعاً از این مسئله رنج می‌برم. دقیق‌تر بخواهم بگویم، رنج می‌بریم! من و تمام اطرافیانم و هر جنبنده‌ای که ازم خواسته کاری انجام دهم. واقعاً ننگ بر من. از تخریب خود در انظار عمومی که بگذریم، می‌توانم به این موضوع اشاره کنم که چند روز است آمارگیر را چک نمی‌کنم. آن هم منی که عددهای کنارِ هم را می‌بینم، از خود بیخود می‌شوم. لااقل کمی امیدوار شدم که می‌توانم کمی روی تصمیمات کوچکم بمانم و خواهم توانست تصمیمات دیگرم را هم عملی کنم. مثلاً خیلی وقت است تصمیم گرفته‌ام اگر خواهرم خواست، کمی از خوراکی‌هایم را به او بدهم، اما اصلاً نمی‌توانم عملی‌اش کنم. اصلاً مانند مادری می‌شوم که نمی‌خواهد بگذارد گرگ‌ها بچه‌اش را بخورند. نمی‌دانم کی قرار است قانع شوم که نه من مادرم، نه خوراکی‌هایم بچه، و نه خواهرم گرگِ آماده‌ی شکار. بعید می‌دانم گرگ‌ها قبل شکار دست به مظلوم‌نمایی بزنند و بغض کنند. خواهر من ولی می‌کند. پس تشبیه غلطی بود. بگذریم. جدیداً گرگ‌ها نقش پررنگی در پست‌هایم دارند. عجیب است. شاید در زندگی بعدی‌ام قرار است گرگ شوم و همه‌ی این‌ها نشانه است. نمی‌دانم. من اگر گرگ شوم ترجیحم این است که با بره‌ها دست‌به‌یکی کنم و با هم سگ گله را سر کار بگذاریم. ولی خب اینطوری از گرسنگی می‌میرم. پس مجبورم به دسته‌ی گرگ‌های درنده بپیوندم و همه را بخورم. (صدای خنده‌ی شیطانیِ یوهاهاهاطور + زوزه‌ی گرگ‌های گرسنه ضمیمه‌ی پست شود.)

به خیالتان بگویید مزاحم پست‌نوشتن مردم نشوند.

۱ نظر
من واقعاً آدم خجالتی‌ای هستم. مثلاً خجالت می‌کشم بروم اسلحه‌ای چیزی جور کنم و دو-سه گلوله خالی کنم در مغز آدم‌ها و در نهایت یک گلوله هم در مغز خودم و اگر شد چند گلوله در هوا و این‌ها. حتی خجالت می‌کشم بگویم به همچین چیزی فکر می‌کنم. از شما که بیشترتر خجالت می‌کشم. یا باید تلاش کنم که همچین فکری را از کله‌ام بیرون کنم، یا باید خجالت را کنار بگذارم. هر دویشان سخت است. اصلاً همه چیز سخت است. خجالت‌کشیدن سخت است، نکشیدن سخت‌تر. آدم‌نکشتن سخت است، کشتن سخت‌تر. پست‌گذاشتن سخت است، نگذاشتن سخت‌تر. ناراحتی و دلتنگی سخت است، دلتنگی و ناراحتی سخت‌تر. حتی بیشتر که فکر می‌کنم، خود کلمه‌ی سخت هم سخت است. اولین‌بار چه کسی تصمیم گرفت حروف سین و خ و ت را کنار هم بگذارد؟ به نظر شما مشغول چه کاری بوده که تصمیم گرفته واژه‌ای برای توصیفش پیدا کند؟ من هندزفری جدیدم را خریده‌ام، انار هم داریم، حتی موهایم را هم بعد از مدت‌ها خواستن کوتاه کوتاه کرده‌ام. برای همین کمتر ناراحتم و دقیقاً نمی‌دانم سخت‌ترین، چیست. البته اینکه حالت موهایت را همان‌طوری کنی که آرایشگر درست کرده، واقعاً سخت است. برای همین من الآن شبیه قارچم. یک قارچ صدوشصت‌وسه سانتی‌متری. مطمئنم تا حالا پست یک قارچ را نخوانده‌اید. راهی سراغ ندارید که بقیه‌ی راه را هم طی کنم و یک قارچ واقعی شوم؟ از آن سمی‌ها که کسی بهشان دست نمی‌زند. دست‌زدن هم خیلی عجیب است. بشکن‌زدن عجیب‌تر. چرا یک روز یک نفر تصمیم گرفته انگشت شستش را از روی انگشت وسطی‌اش رد بکند؟ آدم‌ها هم گاهی کارهای عجیبی می‌کنند. من انجام کارهای عجیب را دوست دارم، حتی بیشتر از شصت‌وپنج درصد خوراکی‌های خوشمزه. ولی دست‌وبالم بسته است. اگر نبود، شهر را به آتش می‌کشیدم. به‌آتش‌کشیدن شهر هم کار عجیبی است. بچه‌تر که بودم، چندبار خواب دیدم گرگ‌ها کوچه‌مان را آتش زده‌اند و سوپرمن -که اتفاقاً یکی از فامیل‌هایمان بود- روی سقف سوپرمارکت جلوی خانه‌مان حرکات موزون انجام می‌داد و نجاتمان داد. ربطی به بحث نداشت اما ناخودآگاه به یادش افتادم. این هم عجیب است؛ همین که وسط یک موضوع، ناگهان یک حرف بی‌ربط، یا یک آدم که جایی در آن موضوع ندارد، وارد ذهنمان می‌شود و به آن مشغول می‌شویم. مثلاً ذهن من الآن طوری مشغول فردی شده که هیچ ربطی به پست ندارد، که اصلاً شاید بهتر باشد پست را تمام کنم. سلامم را به قارچ‌هایتان برسانید و بگویید دلتنگشان هستم.


+ مریم - طاهر قریشی  




هرگز نمیرد آن که دلش زنده شد به انار.

۱۰ نظر
در این پست برخلاف شونصدوشصتادتا پست قبل، دلم نمی‌خواهد هیچ موجود دیگری باشم. این یک‌بار را استثنائاً از آدم‌بودنم راضی‌ام و این‌ها همه از برکات انار است. بعید می‌دانم حیوانی باشد که انار بخورد. اگر هست بگویید تا دلم بخواهد جای آن باشم. وگرنه انارخوردن را با هیچ چیزی عوض نمی‌کنم. انار مستقیم از بهشت آمده است. شاید هم نمونه‌ی کوچک‌شده‌ای از بهشت باشد. شاید آن دنیا قرار است در یک انار عظیم‌الجثه زندگی کنیم. کسی چه می‌داند؟ فقط کاش انارها درک و شعور داشتند. به نظر من اگر کسی یا چیزی را دوست داریم، حقش است که از این موضوع باخبر باشد، ولی من نمی‌توانم عمق عشقم به انارها را به خودشان نشان بدهم. آن‌ها هیچ‌وقت متوجه نمی‌شوند کجای قلبم جا دارند، برق چشمانم را نمی‌بینند و از تندشدن ضربان قلبم بی‌خبرند. اصلاً شاید احساسمان دوطرفه بود. شاید آن‌ها هم وقتی من را می‌بینند توی دلشان می‌گویند «آخ جون بیا ما رو بخور!». شاید آن‌ها هم بدانند به جای معده‌ام، در قلبم هضم می‌شوند. ولی نمی‌توانیم این‌ها را به هم بفهمانیم و حقیقتاً درد دارد. دردش مثل درد معده‌ای است که می‌زند به کتف و دهن آدم را صاف می‌کند. اصلاً از قدیم گفته‌اند دیدار یار غایب دانی چه ذوق دارد؟ اناری که در زمستان بر نرگسی... کاش باران انار داشتیم. جایتان خالی چند روز پیش دلم باران هندزفری می‌خواست. هنوز هم می‌خواهد. چون هندزفری‌ام خراب شده و من نمی‌توانم سر کلاس فیزیک و موقع تدریس مبحث گوگولی‌مگولی حرکت‌شناسی داوطلب شوم. حالا تصور کنید بارانی بیاید که از هر انار یک هندزفری آویزان باشد. خدایا تو که می‌توانی، دل من را با همچین بارانی شاد کن. شما هم دعا کنید. من منتظرم. انتظار هم خیلی درد دارد لعنتی. مثل سردرد ناشی از دندان‌درد. از آن‌ها که انگار دارند جمجمه‌ات را سوراخ می‌کنند. جمجمه‌ی من همیشه در حال سوراخ‌شدن است. من همیشه منتظرم و انتظارم آن‌قدرها هم جواب نمی‌دهد. همین روزهاست که مغزم از لابه‌لای سوراخ‌های جمجمه بزند بیرون و از گوش‌هایم بیفتد زمین. باید گوش‌هایم را ببندم. گوش‌بند خوب سراغ ندارید؟
صاحب این وبلاگ، نخورده مست و نزده رقصان است.
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان