|Persephone|

شاید...

روز سوم و چهارم: نه، ممنون / بله، مرسی.

۱ نظر

3. Your views on drugs and alcohol...

موضوع امروز مثل اینکه درمورد چیزهای کشیدنی است. من خیلی چیزها می‌کشم، مثل نقاشی. خجالت را که حتی بیشتر و بهتر می‌کشم. اگر کشی دم دستم باشد، آن را هم می‌کشم. اگر پولدار بودم، هر دقیقه می‌رفتم خرید و کارت هم می‌کشیدم. گاهی که تنهایی حوصله‌ام را سر می‌برد، می‌روم با دوستان نقشه هم می‌کشم. حالا اینکه نقشه‌هامان با شکست مواجه می‌شوند، دیگر چندان مهم نیست. از مسیر کشیدن لذت می‌بریم. یک زمانی دندان‌هایم ارتودنسی داشت و سیم‌کشی می‌شد. این هم به هر حال یک نوع کشیدن است. خلاصه که کشیدنی زیاد است. آن نوع خاص کشیدنی موردنظر طراح را هم نه که بکشم ها، ولی دارم. دومی را هم نه که بخورم ها، ولی دارم. پیشه‌ام نخورده‌، مستی است. تا دلتان بخواهد مخاطب این جمله‌ها بودم که: «نرگس چیزی زدی؟» یا مثلاً: «نرگس واقعاً فک کنم مستی.». اسمم را پیش دوستانم بیاورید، می‌گویند: «همونی که گل می‌زنه؟». نزدیک‌ترین تجربه‌ام به موضوع پست، همین است. وگرنه که در واقعیت، سیگار را هم فقط در فیلم‌ها دیده‌ام. دوست دارم تجربه‌شان کنم؟ برای یک‌بار، بله. تجربه‌شان خواهم کرد؟ برای یک‌بار هم، نه. هم می‌دانم وابسته می‌شوم، هم نمی‌خواهم قبحشان بریزد، هم اینکه من جوگیرم. تازه ساقی هم سراغ ندارم. در نتیجه بهتر است کاری نکنم که بعداً مثل چیز (!) پشیمان شوم. از همین مودِ نخورده‌مست و نکشیده‌چِت خودم راضی‌ام و هر وقت بخواهم روشنش می‌کنم.


4. Your views on religion...

پذیرفتمش، احساس می‌کنم بهش نیاز دارم، دوستش دارم، تلاشم اینه که بهش مقید باشم (هر چند که همیشه هم موفق نیستم). همین.


[روز دوم]


+ دیدین چی شد؟ :)) روز سوم، که می‌شد پریروز، نزدیک 7-8 ساعت اینترنت نداشتیم و بعدشم سرم شلوغ‌تر از این بود که بنویسمش. پسسس گذاشتم که دیروز، این دوتارو با هم بنویسم. نوشتم و گذاشتم روی «انتشار در آینده» منتها ذخیره‌ش نکردم :))) در نتیجه نیومد. امان از حواسم :)) دیشب که وبلاگو چک کردم، شک کردم که چرا کامنت ندارم و بازدیدا انقد کمه هااا، ولی به ذهنم نرسید شاید اصلاً پستو نذاشتم :دی. خلاصه که تاریخشو می‌ذارم برای دیروز و ببخشید اگه بین وبلاگایی که دنبال می‌کنین، کلی گشتین تا برسین به اینجا. امشبم روز پنج رو می‌نویسم.

روز دوم: به کجا چنین شتابان؟

۵ نظر

2. Where you'd like to be in 10 years...

بیایید با شما روراست باشم. ده سال خیلی است. من ایییین همه روی کره‌ی زمین بودم، هنوز بیست سال هم نشده. حالا شما فکر کنید منظور این چالش، نزدیکی‌های سی‌سالگی است. چون که اول پست گفته‌ام می‌خواهم با شما روراست باشم، اجازه بدهید این را هم بگویم که من خیلی تلاش کردم. تقریباً از صبح تلاش کردم ولی نتوانستم خودم را ده سال بزرگ‌تر تصور کنم. انگار هیچ وقت قرار نیست سی‌ساله شوم. چه برسد بخواهد برایش برنامه بریزم یا رویا ببافم. نمی‌دانم دوست دارم مشغول چه کاری باشم. نمی‌دانم دوست دارم در چه موقعیتی قرار داشته باشم. واقعاً نمی‌دانم. جواب این‌ها را حتی برای ده ماه بعد، ده روز بعد، یا ده دقیقه‌ی بعد هم نمی‌دانم. البته چرا، تا ده دقیقه‌ی بعد می‌خواهم پستم تمام شده باشد. به هر حال، از نظر مکانی، تا ده سال آینده کجا باشم برایم فرقی ندارد. همین که آدم‌هایش را دوست باشم برایم کافی است. مثلاً من تمام آدم‌های شهر خودمان را دوست دارم. پس اینجا ماندن را هم دوست دارم. البته چند سال پیش، یک‌بار که با مادرم حرف می‌زدم و می‌گفتم دوست ندارم از اینجا دور شوم، گفت «فک کردی تا ابد قراره همین شهر و تو همین موقعیت بمونی؟ کسی که نمی‌دونه چی در انتظارشه. شاید اصلاً شرایط جوری پیش رفت که سر از اهواز درآوردی!». بعد از آن هم با فاصله‌ی چند ماه یا چند سال، دو-سه‌بار دیگر هم روی اهواز تاکید کرد. چرا اهواز؟ نمی‌دانم. خبر ندارم آنجا چه خبر است که مادرم ناخودآگاه بهش اشاره می‌کند. نزدیکمان هم نیست حتی. شاید خواهر گم‌شده‌ای دارم که می‌خواهند بروم و پیدایش کنم. مثلاً چند سال قبل از به‌دنیاآمدن من در کوچه‌های اهواز گم شده و دیگر پیدا نشده. یا شاید کسی پیدایش کرده و برای خانواده‌ام شرط گذاشته که بیست‌وچند سال بعد، دختر دیگری را بفرستید تا این یکی را بهتان پس بدهم. یا شاید درگیر طلسمی شده که فقط خواهر هم‌خونش می‌تواند باطلش کند. نمی‌دانم. امیدوارم هر چه هست، از پسش بر بیایم. کجا بودیم؟ آها. ده سال بعد. دوست دارم نرگسِ ده سال بعد، یک نرگسِ شاد، راضی، هدفمند، و عاشق باشد، که دیگر بلاتکلیفی ندارد، شور و شوق زندگی‌ را پیدا کرده است، با خودش در صلح است و گذشته‌اش را با تمام اشتباهاتش پذیرفته. خواهرش را هم به آغوش خانواده برگردانده باشد که عالی می‌شود.

[روز اول]

+ استارتِ تو باقالیا رفتنو زدم فک کنم با جوابم به این سوال :)) 
++ سی سالگی - احسان خواجه‌امیری




روز اول: عقاب‌بودن خود را چگونه گذراندید؟

۲ نظر
همین ظهر، پیش پای شما، کلی به خودم و انگشتانم فشار آوردم که پست بنویسم. دو خط هم نوشتم ها! ولی ناگهان همه چیز به هم ریخت و هم حس پست‌نوشتنم رفت، هم حرف‌هایم را فراموش کردم. خاموشی ستاره‌ام را هم دوست ندارم. حتی اگر روزی شونصدوشصتادتا پست در تلگرام بگذارم، «ذخیره و انتشار» اینجا یک چیز دیگر است. طی یک تصمیم انتحاری، به سرم زد که از این چالش سی‌روزه‌ها بنویسم. اما سریع پیشته‌پیشته کردم تا برود. من نمی‌توانم خودم را مقید به محدودیت‌های زمانی و مکانی و موضوعی و این‌ها کنم و بگویم حتماً، باید، شرافتاً و انصافاً روزی یکی از آن موضوعات را بنویسم. اصلاً مورمورم می‌شود. حتی اینکه فقط و فقط از یک چیز بنویسم هم آزارم می‌دهد. من از بچگی، در همه‌ی کارهایم شاخه‌به‌شاخه می‌پریدم و نوکی به همه چیز می‌زدم. بین خودمان بماند، از چندتا از موضوعاتش هم می‌ترسم. ولی همزمانی یکی‌شان، با یک تاریخ خاص که بعداً به سمع و نظرتان می‌رسانم، مجابم کرد که شروعش کنم و پیشاپیش ببخشید اگر مختصر نوشتم و مبهم گفتم، یا یک وقت بعضی‌هاشان را پیچاندم و به خودتان آمدید دیدید رفته‌ام توی باقالی‌ها، یا جدی‌ها را جدی نگرفتم، یا باتاخیر نوشتم، یا در روز چندبار ستاره‌ام برایتان روشن شد. و حتی ببخشید اگر وسط کار زدم زیر همه چیز و گفتم اصلاً چالش کیلو چند است؟ و «نوموخوام»گویان کرکره‌ی وبلاگ را پایین کشیدم. فعلاً فقط می‌خواهم بنویسم. به هر حال، موضوع امروز این است:
1. Your current relationship, if single discuss how single life is...
عرضم به حضور شما که یک عقاب همیشه تنهاست. هر عکسی دیدید که عقاب‌ها کنار هم‌اند، شک نکنید فتوشاپ است. جوجه‌عقاب‌ها را هم لک‌لک‌ها می‌آورند. جزئیات بیشتری بخواهید، باید به عرضتان برسانم که یک کارخانه‌هایی داریم، به نام «کارخانه‌ی عقاب‌سازی». جایی است که دست هیچ بنی‌بشری به آن نمی‌رسد. برخی‌ها می‌گویند در آسمان است و برخی دیگر معتقدند زیر آب‌ها. به هر حال، هر روز هزارن هزار جوجه عقاب در آن‌ها تولید می‌شود و توسط لک‌لک‌ها در طبیعت رها می‌شود تا یک وقت خدایی ناکرده، خللی در جمله‌ی «یک عقاب همیشه تنهاست» ایجاد نشود. خود عقاب‌ها هم می‌دانند اولین کسی که این جمله را گفته، چرت گفته ها، ولی خب بیچاره‌ها ناخواسته وارد این بازی کثیف شده‌اند. به هر حال، به عنوان یک عقاب تنها، صبح‌ها بیدار می‌شوم، شب‌ها می‌خوابم، و در فاصله‌اش، با آنکه «عمری است که در دامم و صیاد ندارم»، خودمم را دوست می‌دارم، برای خودم وقت می‌گذارم و سعی می‌کنم آدم بهتری باشم، و این را هم در نظر می‌گیرم که عقاب زاده نشده‌ام و ممکن است عقاب هم از دنیا نروم. در زندگی‌ عقابی‌ام، به این هم فکر می‌کنم که «در دل خیال کیست که خوابم نمی‌برد؟».
همین.


+ چالش رو |اینجا| دیدم. |لیست موضوعات|
++ فک کنم بهتر باشه کامنتا رو از رو حالت خصوصی بردارم؟ نمی‌دونم. فعلاً برمی‌دارم تا ببینم بعد چی می‌شه. خیلی خب، فک کنم مدت تحملم 10 دقیقه هم نشد. خصوصی می‌کنم :|
+++  لحظه‌ها را انتظارم - گروه دال




از بادی که کاش همه را ببرد.

۱ نظر
استفاده از هر گونه سیستم گرمایشی به‌جز پتو در پاییز کفران نعمت است. اصلاً انجام هر کاری که باعث شود از سرما به خود نلرزید حرام است. خود من الآن که دیدم آن‌قدر گرم است که ماهیت پاییز دارد زیر سوال می‌رود، بخاری‌مخاری را خاموش کردم، پنجره را باز کردم، و زیر پتو رفتم. نگویم برایتان چه بااااادی می‌وزد. از آن بادها که کاش چند گِرم بودم تا مرا با خود ببرد. آخر می‌دانید که؟ باد ما را با خود خواهد برد. می‌گویند یاد هم ما را در خود خواهد داشت. من که مطمئن نیستم. به هر حال، هوا خوب است و می‌توانیم بدون در نظر گرفتن اینکه چقدر همه چیز بد است و آدم‌ها غمگینمان می‌کنند و از این اوضاع خسته شده‌ایم و کاش تمام شویم برویم پی کارمان، از آن لذت ببریم. تا سرما هست، زندگی باید کرد. هر چند مزخرف، ولی زندگی باید کرد. فوقش از بادها می‌خواهیم هر چه را دوست نداریم با خودشان ببرند. ناسلامتی همه قوم و خویشِ هوهوخان باد مهربان هستند. اگر به او رفته باشند از هیچ کمکی دریغ نمی‌کنند. حتی شاید ظرف‌هایتان را هم بشویند و مشق‌های بچه‌تان را بنویسند. نمی‌دانم بادها تا چه حد پیشرفته شدند. من اگر باد بودم، یکی‌یکی آدم‌ها را می‌بردم سوار ابرها می‌کردم. بعضی‌هایشان را هم با ابر خفه می‌کردم. کمی خشن شد ولی خب به هر حال بادها هم خوب و بد دارند. من هم گاهی گول می‌خورم. به عنوان یک انسان، از مرگ بر اثر خفگی با ابر راضی‌ام. باد که شدم می‌روم چندتا راضی را پیدا می‌کنم و کارشان را تمام می‌کنم. شاید هم «من باد می‌شم می‌رم تو موهات». نمی‌دانم. باید باد شوم تا بسته به شرایط مسیرم را انتخاب کنم. من الآن که -مثلاً- آدمم میان تمام تصمیمات و دوراهی‌ها و سه‌راهی‌ها و nراهی‌ها و «میون این همه خوشگل کیو انتخاب کنم»هایم مانده‌ام؛ امیدوارم در ایام بادی، این ویژگی را از دست بدهم و کمی مصمم‌تر شوم. اگر قرار است کسی را خفه کنم، دلم برایش نسوزد و هزارویک جور سناریو از زندگی‌اش پیش خودم نچینم که دلم نیاید کاری‌اش کنم. یا اگر خواستم لای موهای کسی بروم، وابسته‌اش نشوم. شاید روزی خواست موهایش را کوتاه کند به هر حال، یا شاید کچل کرد حتی. شاید کلاه پوشید و محبوس شدم. بیخیال. این چیزها به ما نیامده. همان در شهرها گشت می‌زنم و در زندگی مردم فضولی می‌کنم و گاهی چند نفر را جابه‌جا می‌کنم تا دور هم بخندیم. بادها هم نیاز دارند شاد باشند به هر حال. اگر دوستان خوبی هم پیدا کنم عالی می‌شود. دوستانی مثل خودم، تا با هم شهر را به آتش بکشیم و بخندیم. کلاً بخندیم. 


+ ماهی و گربه - آیدا خلیلی (اصل آهنگ مال گروه پالته.)





مبارزینِ زمانه‌ات را بشناس.

۹ نظر

آخرین‌باری که تا سیصدونه بلندبلند شمرده‌اید کی بوده؟ من همین یکی-دو ساعت پیش. چرا؟ چون که خواهرم می‌خواست جوراب‌هایش را برایش بپوشم. ربطش؟ من دوست ندارم برای بقیه جوراب بپوشم. باز هم ربطی نداشت؟ خب باید به نحوی خواهرم را متقاعد می‌کردم که دست از سرم بردارد. چه کار کردم؟ به یاد قدیم که راحت‌تر گول می‌خورد پرسیدم «اگه تا چند بشمرم خودت می‌تونی بپوشی‌ش؟». قبلاً چطور با این سوال گول می‌خورد؟ برای اینکه به من ثابت کند ارواح حدش نیستم در جدش، می‌گفت «تا ده» و با بیشترین سرعت ممکن مشغول می‌شد. این‌بار هم گفت تا ده؟ خیر! گفت تا هزار. چرا؟ چون بزرگ‌تر شده و خیال می‌کرد اگر بگوید هزار من بیخیال می‌شوم و خودم را تسلیم می‌کنم. من تسلیم شدم؟ خیر! چه کار کردم؟ شروع کردم به شمردن. واکنش خواهرم چه بود؟ توقعش را نداشت. تا سی، ناامیدانه به من خیره شد. دویست‌وهفتادونه شماره‌ی بعدی را هم خیره شد؟ خیر! چه کار کرد؟ از من قطع امید کرد و مشغول پوشیدن شد. نزدیک‌ترین تجربه‌ی من به ایستادگی در برابر ظلم، همینی بود که برایتان گفتم. این، ظلم نبود؟ اصلاً بود یا نبود! مهم این است که من ایستادگی کردم. امروز اگر ایستادگی نمی‌کردم، فردا هم نمی‌کردم و دیگر بای‌ بای ایستادگی. ایستادن به مدت طولانی سخت است. من این چند روز را که هوا سرد و سردتر می‌شود، مدام با پتوی زیبایم یا نشسته‌ام یا خوابیده‌ام. پتو یکی از هزاران زیبایی پاییز و زمستان است. یکی از بزرگ‌ترین تک‌ستاره‌های قلبم. تنها ایرادش این است که خیلی سنگین است، وقتی می‌اندازمش روی شانه‌ام، یقه‌ی لباسم را عقب می‌کشد و خفه می‌شوم. اگر همین روزها مردم بدانید در راه عشق بوده. گاهی قاتلت همانی می‌شود که بیشتر از بقیه به آن دلبسته‌ای. من هم که کلاً آدم دلبسته و وابسته‌ای هستم، به همه چیز. پس به این سادگی‌ها قاتلم را پیدا نمی‌کنید. مضنون زیاد است. آن‌قدر زیاد که حواسم پرتشان شد و دقت نکردم که املای مظنون را اشتباه نوشته‌ام. حواس‌پرتی بددردی است. من از پرت‌کردن و پرت‌شدن می‌ترسم. از اینکه چیزی را با سرعت به سمتم پرتاب کنند وحشت دارم. ولی حواسم مدام پرت می‌شود و عین خیالم نیست. آدمی‌زاد عجیب است. عجیب! مثلاً برای تصمیماتش تاس می‌اندازد. باورتان می‌شود بعضی از صاحبان وبلاگ برای اینکه تصمیم بگیرند با کامنت‌هایشان چه کار کنند، تاس می‌اندازند؟ مثلاً می‌گویند اگر فرد شد، خصوصی می‌کنم؛ اگر زوج شد، تیکِ «فقط خصوصی» را برمی‌دارم. بعد تاسشان چهار می‌آید. و از آنجایی که چهار زوج است، آن تیک را برمی‌دارند. جدی ها! بعضی از وبلاگ‌نویس‌ها اینطوری‌اند.



+ نرو، بمان - پالت




پست می‌گذارم، حتی به غلط.

۱ نظر
وقتی فاصله‌ی زیادی بین پست‌ها می‌افتد، وسواس عجیبی سراغ آدم می‌آید که باید یک چیز برگ‌ریزان بنویسد تا این مدت طولانی غیبت را جبران کند. در این موقعیت اگر مثل من باشید و برگ‌ریزان‌نوشتن را بلد نباشید، نوشتن را مدام عقب می‌اندازید و بعد از شونصد و شصتاد سال به خودتان می‌آیید و می‌بینید نوشتن همان پست‌های قبلی هم از یادتان رفته. شما می‌مانید و حوضتان و وبلاگ مغمومتان. مثلاً من نمی‌دانم آخرین پستی که نوشتم و بعدش وارد این بازی کثیف شدم، مربوط به چندصد سال پیش می‌شود. و همچنان نمی‌دانم چندصد سال دیگر قرار است پستی را که به دلم بنشیند بنویسم و از این بازی کثیف خارج شوم. در این فاصله آن‌قدر پست مسخره و دوست‌نداشتنی می‌نویسم و از نوشتنشان پشیمان می‌شوم تا دوباره برگردم همان جایی که بودم. یعنی امیدوارم که برگردم. هر چند یادم نمی‌آید کجا بودم. قبلاً هم گفته بودم؛ آدرس جایی را بلد نیستم. حالا هم گم شده‌ام. مثل دیروز و پریروز و پارسال همین موقع و شاید قبل‌تر و شاید بعدتر. شما هر جا مرا دیدید به نزدیک‌ترین صندوق پستی بیندازید. البته نمی‌دانید چه شکلی‌ام، ولی مسئله‌ی خاصی نیست. شما هر دختری را دیدید که حدس زدید می‌تواند من باشد بیندازید در صندوق. بالاخره یکی درست از آب درمی‌آید. اشتباه هم بود حداقلش این است که کمی هیجان وارد زندگی‌اش می‌شود. مگر چند نفر در دنیا می‌توانند افتادن در صندوق پستی را تجربه کنند؟ بگذارید یکی از آن‌ها دختر رندومی که در پیاده‌رو راه می‌رود باشد. قبلش تجهیزات لازم برای اعمال یک سری تغییرات را به همراه داشته باشید. بعید می‌دانم شکاف هیچ صندوقی برای عبور انسان مناسب باشد. آمادگی بدنی مناسبی باید داشته باشید. باشگاه‌رفتن را از همین فردا شروع کنید. الکی که نیست. خدا خیرتان بدهد. مطمئن باشید بازتاب این کمکتان را در زندگی‌تان خواهی دید. البته مطمئن نبودید هم نبودید. همین‌طوری یک چیزی گفتم. من خیلی وقت‌ها همین‌طوری یک چیزی می‌گویم. خیلی وقت‌ها از آن خیلی وقت‌ها هم پشیمان می‌شوم بابت آن‌هایی که گفتم و حتی آن‌هایی که نگفتم. دقیق‌تر بگویم، خیلی وقت‌ها از همیشه را پشیمانم. حتی همین حالا. پشیمانم، عذاب وژدان با تاکید روی ژ دارم، و احساس گناه می‌کنم؛ بدون اینکه بدانم چرا و بابت چه. حس می‌کنم زیاد هستم، زیاد حرف می‌زنم، به تکرار افتاده‌ام، تکراری شده‌ام، و ناکافی‌ام. بگذریم. ناله‌های ستاره‌دار خیلی وقت‌ها پشیمانم کرده‌اند. خیلی وقت‌ها از این خیلی‌ وقت‌ها هم از همان زمان‌هایی است که همین‌طوری یک چیزی می‌گویم. جدیداً هم خیلی وقت‌ها برای پست‌هایم آهنگ نمی‌گذارم و ناراحتم. راستش را بخواهید تنها دلیلش گسستگی بعضی از سلول‌هاست که مانع این می‌شوند توی پلی‌لیستم بگردم و چیزی انتخاب کنم. گیری افتادیم ها.

برای فکرکردن به عنوان زیادی دیر است.

۱ نظر
هر پستی زمان مخصوص خودش را دارد. اصلاً تجربه ثابت کرده اگر همان لحظه ننویسی، دیگر هیچ‌وقت نخواهی نوشت. مثلاً دیروز اگر وسط خواب و بیداری‌ام می‌گفتم «یادم باشه بعداً یه پست درمورد اهمیت خواب بنویسم»، شما هیچ‌وقت پست قبل را نمی‌دیدید. امروز هم در یک موقعیت خاص آمدم شروع کنم به نوشتن، به یک جایی که رسیدم گفتم باقی‌اش بماند برای بعد. الآن بعد شده و باقی‌اش در همان قبل گیر کرده. من ماندم و چهار-پنج خط نوشته که انگار از فضا آمده‌اند آنقدر برایم غریب‌اند. قضیه از این قرار بود که داشتم بین قابلیت پرواز و صد میلیارد تومان، یکی را انتخاب می‌کردم. چون جایی بودم که دوست نداشتم باشم و دلم می‌خواست بروم یک جای دیگر اما امکانش نبود. قابلیت پرواز را انتخاب نکردم. گفتم صد میلیارد را نقدی بدهند تا با اسکناس‌ها بال بسازم. آموزشش را می‌خواستم در یوتوب پیدا کنم. ساختن بال با اسکناس و مواد دورریختنی. فرصت نشد بگردم. راستش موقعیتش هم نبود چون که گوشی‌ام خاموش شده بود. گوشی‌ خاموش برای من یادآور یک صاحب بی‌مسئولیت است که می‌داند ساعت‌ها به خانه برنمی‌گردد اما بی‌اعتنا به نیازهای جسمی تلفن همراهش، شارژر را جا می‌گذارد. راستش را بخواهید من همیشه همین‌قدر بی‌مسئولیت بوده‌ام، با چاشنی بدقولی. آنچه خوبان همه دارند و این داستان‌ها. واقعاً از این مسئله رنج می‌برم. دقیق‌تر بخواهم بگویم، رنج می‌بریم! من و تمام اطرافیانم و هر جنبنده‌ای که ازم خواسته کاری انجام دهم. واقعاً ننگ بر من. از تخریب خود در انظار عمومی که بگذریم، می‌توانم به این موضوع اشاره کنم که چند روز است آمارگیر را چک نمی‌کنم. آن هم منی که عددهای کنارِ هم را می‌بینم، از خود بیخود می‌شوم. لااقل کمی امیدوار شدم که می‌توانم کمی روی تصمیمات کوچکم بمانم و خواهم توانست تصمیمات دیگرم را هم عملی کنم. مثلاً خیلی وقت است تصمیم گرفته‌ام اگر خواهرم خواست، کمی از خوراکی‌هایم را به او بدهم، اما اصلاً نمی‌توانم عملی‌اش کنم. اصلاً مانند مادری می‌شوم که نمی‌خواهد بگذارد گرگ‌ها بچه‌اش را بخورند. نمی‌دانم کی قرار است قانع شوم که نه من مادرم، نه خوراکی‌هایم بچه، و نه خواهرم گرگِ آماده‌ی شکار. بعید می‌دانم گرگ‌ها قبل شکار دست به مظلوم‌نمایی بزنند و بغض کنند. خواهر من ولی می‌کند. پس تشبیه غلطی بود. بگذریم. جدیداً گرگ‌ها نقش پررنگی در پست‌هایم دارند. عجیب است. شاید در زندگی بعدی‌ام قرار است گرگ شوم و همه‌ی این‌ها نشانه است. نمی‌دانم. من اگر گرگ شوم ترجیحم این است که با بره‌ها دست‌به‌یکی کنم و با هم سگ گله را سر کار بگذاریم. ولی خب اینطوری از گرسنگی می‌میرم. پس مجبورم به دسته‌ی گرگ‌های درنده بپیوندم و همه را بخورم. (صدای خنده‌ی شیطانیِ یوهاهاهاطور + زوزه‌ی گرگ‌های گرسنه ضمیمه‌ی پست شود.)

خواب، کوتاه، شیرین، جادار، مطمئن.

۱ نظر

من واقعاً خوابم می‌آید. امیدوارم با نوشتن این جمله بتوانم خواب‌آلودگی‌ام را به متن منتقل کنم و خودم سرحال شوم. دارم تمرکز می‌کنم، نمی‌دانم چقدر نیاز است. خواب میوه‌ی بهشتی است. نمی‌دانم تاوان کدام گناهم است که الآن با وجود اینکه دارم از خستگی می‌میرم، باید بیدار باشم و برعکس روی مبل بنشینم و حرکت با شتاب ثابت بخوانم. نه اینکه برعکس‌نشستن روی مبل اذیت‌کننده باشد ها، و نه اینکه حرکت با شتاب ثابت را دوست نداشته باشم، مشکل بیداری است. من باید خواب باشم. همه باید خواب باشیم. جهان ایده‌آل من بک جهان پر از صلح و خواب است. اصلاً وقتی همه خواب باشند، دیگر وقت جنگیدن و دشمنی پیدا نمی‌کنند. وقتی همه خواب باشند، فقر و بی‌عدالتی‌ای در جریان نیست. اصلاً رمز داشتن جهان گل‌وبلبل همین است. خواب. خواب زیاد. خواب خیلی خیلی زیاد. من واقعاً خسته‌ام. دیشب تا دیروقت بیدار بودم. صبح هم زودوقت بیدار شده‌ام. به سختی. الآن هم به سختی بیدارم. همه چیز سخت است. از همه چیز بدم می‌آید. بیایید بخوابیم. تا همیشه بخوابیم. خواب ما مشت محکمی است بر دهان آنان که خودشان را خیلی بیدار می‌دانند. آنان که فکر می‌کنند چون بیدارند دیگر فاتح جهان‌اند. گوشی هم خوابش می‌آید. ۵ درصد شارژ دارد. نیمه‌جان، مانند خودم. بیایید بخوابیم. من، شما، همه‌ی دبیرهای فیزیک، و این گوشی که پست‌گذاشتن با آن خیلی سخت است. 

به خیالتان بگویید مزاحم پست‌نوشتن مردم نشوند.

۱ نظر
من واقعاً آدم خجالتی‌ای هستم. مثلاً خجالت می‌کشم بروم اسلحه‌ای چیزی جور کنم و دو-سه گلوله خالی کنم در مغز آدم‌ها و در نهایت یک گلوله هم در مغز خودم و اگر شد چند گلوله در هوا و این‌ها. حتی خجالت می‌کشم بگویم به همچین چیزی فکر می‌کنم. از شما که بیشترتر خجالت می‌کشم. یا باید تلاش کنم که همچین فکری را از کله‌ام بیرون کنم، یا باید خجالت را کنار بگذارم. هر دویشان سخت است. اصلاً همه چیز سخت است. خجالت‌کشیدن سخت است، نکشیدن سخت‌تر. آدم‌نکشتن سخت است، کشتن سخت‌تر. پست‌گذاشتن سخت است، نگذاشتن سخت‌تر. ناراحتی و دلتنگی سخت است، دلتنگی و ناراحتی سخت‌تر. حتی بیشتر که فکر می‌کنم، خود کلمه‌ی سخت هم سخت است. اولین‌بار چه کسی تصمیم گرفت حروف سین و خ و ت را کنار هم بگذارد؟ به نظر شما مشغول چه کاری بوده که تصمیم گرفته واژه‌ای برای توصیفش پیدا کند؟ من هندزفری جدیدم را خریده‌ام، انار هم داریم، حتی موهایم را هم بعد از مدت‌ها خواستن کوتاه کوتاه کرده‌ام. برای همین کمتر ناراحتم و دقیقاً نمی‌دانم سخت‌ترین، چیست. البته اینکه حالت موهایت را همان‌طوری کنی که آرایشگر درست کرده، واقعاً سخت است. برای همین من الآن شبیه قارچم. یک قارچ صدوشصت‌وسه سانتی‌متری. مطمئنم تا حالا پست یک قارچ را نخوانده‌اید. راهی سراغ ندارید که بقیه‌ی راه را هم طی کنم و یک قارچ واقعی شوم؟ از آن سمی‌ها که کسی بهشان دست نمی‌زند. دست‌زدن هم خیلی عجیب است. بشکن‌زدن عجیب‌تر. چرا یک روز یک نفر تصمیم گرفته انگشت شستش را از روی انگشت وسطی‌اش رد بکند؟ آدم‌ها هم گاهی کارهای عجیبی می‌کنند. من انجام کارهای عجیب را دوست دارم، حتی بیشتر از شصت‌وپنج درصد خوراکی‌های خوشمزه. ولی دست‌وبالم بسته است. اگر نبود، شهر را به آتش می‌کشیدم. به‌آتش‌کشیدن شهر هم کار عجیبی است. بچه‌تر که بودم، چندبار خواب دیدم گرگ‌ها کوچه‌مان را آتش زده‌اند و سوپرمن -که اتفاقاً یکی از فامیل‌هایمان بود- روی سقف سوپرمارکت جلوی خانه‌مان حرکات موزون انجام می‌داد و نجاتمان داد. ربطی به بحث نداشت اما ناخودآگاه به یادش افتادم. این هم عجیب است؛ همین که وسط یک موضوع، ناگهان یک حرف بی‌ربط، یا یک آدم که جایی در آن موضوع ندارد، وارد ذهنمان می‌شود و به آن مشغول می‌شویم. مثلاً ذهن من الآن طوری مشغول فردی شده که هیچ ربطی به پست ندارد، که اصلاً شاید بهتر باشد پست را تمام کنم. سلامم را به قارچ‌هایتان برسانید و بگویید دلتنگشان هستم.


+ مریم - طاهر قریشی  




بورکینافاسو که بود و چه کرد؟

۱۰ نظر
شما خبر ندارید چرا پست نمی‌گذارم؟ من دقیقاً نمی‌دانم علتش چیست. حتی تقریباً هم نمی‌دانم. جدیداً چیزهای زیادی را نمی‌دانم. مثلاً نمی‌دانم دارم چه غلطی می‌کنم. این را هم اگر می‌دانید ممنون می‌شوم با من در میان بگذارید. به هر حال مهم است آدم بداند دارد چه غلطی می‌کند. شاید اصلاً غلط نبود. شاید فقط عجیب بود. مثل قوری‌ای که در بورکینافاسو زندانی شده باشد. بورکینافاسو کشوری در غرب آفریقاست؛ ملقب به بهشت آبمیوه‌خورها.آنجا کسی چای نمی‌نوشد، همین‌طور هر دمنوش دیگری. آنجا قوری حرام است. سازندگان، حمل‌کنندگان، خریداران و فروشندگان، حتی کسانی که در موردش حرف بزنند، مجازات می‌شوند. از پنج سال حبس بگیر تا تبعید به وسط اقیانوس‌ها. طبق مطالعات بنده، این نفرت از آنجایی نشات می‌گیرد که زمانی بورکینافاسو مستعمره‌ی فرانسه بود. فرانسوی‌ها یک مشت چای مخصوص خودشان را دارند که اگر به گوگل استناد کنیم خیلی هم دوستشان می‌دارند. در همان زمان استعمار، بورکینافاسویی‌ها نقش نیروی کار داشتند. صبح به صبح برای فرانسوی‌ها چای دم می‌کردند و با قوری در سطح شهر می‌چرخیدند تا آن را به دست نیازمندانش برسانند. اگر کسی کارش را خوب انجام نمی‌داد، در ساختمان‌هایی شبیه به قوری زندانی می‌شد. اگر کلاً زیر همه چیز می‌زد و نافرمانی می‌کرد، در لوله‌ی ساختمان‌های قوری‌شکل زندانی می‌شد. اینگونه بود، که حالا برای انتقام و فرونشاندن خشم دسته‌جمعی، دارندگان قوری را در ساختمان‌های شبیه بورکینافاسویی‌ها زندانی می‌کنند. ما یک قوری داشتیم زمان بچگی من، که نمی‌دانم چرا بقیه‌ی اثاث خانه‌مان با او لج بودند. سردسته‌شان هم قوری قدیمی‌مان بود که عاشق سماور شده بود و حسودی می‌کرد. یک روز دست‌به‌یکی کردند و این قوری بیچاره را گول زدند که برو بورکینافاسو، وسط میدان اصلی پایتختش، واگادوگو، بایست و فریاد بزن زنده‌ باد قوری‌ و قوری‌ساز. این بچه هم که آن زمان شور جوانی داشت و کله‌اش بوی قورمه‌سبزی می‌داد، راهی شد. از اینجا که بخواهی هوایی بروی آنجا، اول باید از تهران بروی استانبول. اینجا تا تهران، هفت ساعت زمینی است، تا استانبول هم حدود سه ساعت هوایی. از استانبول تا واگادوگو هم چیزی حدود هشت ساعت راه است. معطلی‌ها و تاخیرها و این چیزها را که حساب کنی، یک بیست‌وچهار ساعت کامل را می‌برد. سرتان را درد نیاورم، این قوری رفت و وسط میدان شعار سر دادن همانا، حمله‌ی مردم همانا. پلیس‌ها فریاد می‌زدند «کسی آسیبی به قوری نرساند، سالم می‌خواهیمش!». آخر سر هم نسبتاً سالم دستگیرش کردند (چون کمی از لبه‌اش لب‌پر شد.) و به عنوان اولین قوری، در زندان اصلی کشور به بند کشیده شد. حبس ابد خورد بچه‌ام. ببخشید. نمی‌خواستم با سرنوشت ناخوشایند این عزیز اوقاتتان را تلخ کنم. مرور دوباره‌ی همه‌ی این‌ها برای خودم هم ناراحت‌کننده بود. ولی تاریخ باید ثبت شود برای عبرت آیندگان. امیدوارم استفاده‌ی کافی و وافی را از این ماجرای پندآموز برده باشید.


 + یه پست زورکی‌نوشته‌شده، صرفاً چون دوست ندارم ستاره‌م اینقدر خاموش باشه :(
++ یک قناری یک کلاغ - هنگامه قاضیانی و شورا کریمی




صاحب این وبلاگ، نخورده مست و نزده رقصان است.
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان