|Persephone|

شاید...

برای فکرکردن به عنوان زیادی دیر است.

۱ نظر
هر پستی زمان مخصوص خودش را دارد. اصلاً تجربه ثابت کرده اگر همان لحظه ننویسی، دیگر هیچ‌وقت نخواهی نوشت. مثلاً دیروز اگر وسط خواب و بیداری‌ام می‌گفتم «یادم باشه بعداً یه پست درمورد اهمیت خواب بنویسم»، شما هیچ‌وقت پست قبل را نمی‌دیدید. امروز هم در یک موقعیت خاص آمدم شروع کنم به نوشتن، به یک جایی که رسیدم گفتم باقی‌اش بماند برای بعد. الآن بعد شده و باقی‌اش در همان قبل گیر کرده. من ماندم و چهار-پنج خط نوشته که انگار از فضا آمده‌اند آنقدر برایم غریب‌اند. قضیه از این قرار بود که داشتم بین قابلیت پرواز و صد میلیارد تومان، یکی را انتخاب می‌کردم. چون جایی بودم که دوست نداشتم باشم و دلم می‌خواست بروم یک جای دیگر اما امکانش نبود. قابلیت پرواز را انتخاب نکردم. گفتم صد میلیارد را نقدی بدهند تا با اسکناس‌ها بال بسازم. آموزشش را می‌خواستم در یوتوب پیدا کنم. ساختن بال با اسکناس و مواد دورریختنی. فرصت نشد بگردم. راستش موقعیتش هم نبود چون که گوشی‌ام خاموش شده بود. گوشی‌ خاموش برای من یادآور یک صاحب بی‌مسئولیت است که می‌داند ساعت‌ها به خانه برنمی‌گردد اما بی‌اعتنا به نیازهای جسمی تلفن همراهش، شارژر را جا می‌گذارد. راستش را بخواهید من همیشه همین‌قدر بی‌مسئولیت بوده‌ام، با چاشنی بدقولی. آنچه خوبان همه دارند و این داستان‌ها. واقعاً از این مسئله رنج می‌برم. دقیق‌تر بخواهم بگویم، رنج می‌بریم! من و تمام اطرافیانم و هر جنبنده‌ای که ازم خواسته کاری انجام دهم. واقعاً ننگ بر من. از تخریب خود در انظار عمومی که بگذریم، می‌توانم به این موضوع اشاره کنم که چند روز است آمارگیر را چک نمی‌کنم. آن هم منی که عددهای کنارِ هم را می‌بینم، از خود بیخود می‌شوم. لااقل کمی امیدوار شدم که می‌توانم کمی روی تصمیمات کوچکم بمانم و خواهم توانست تصمیمات دیگرم را هم عملی کنم. مثلاً خیلی وقت است تصمیم گرفته‌ام اگر خواهرم خواست، کمی از خوراکی‌هایم را به او بدهم، اما اصلاً نمی‌توانم عملی‌اش کنم. اصلاً مانند مادری می‌شوم که نمی‌خواهد بگذارد گرگ‌ها بچه‌اش را بخورند. نمی‌دانم کی قرار است قانع شوم که نه من مادرم، نه خوراکی‌هایم بچه، و نه خواهرم گرگِ آماده‌ی شکار. بعید می‌دانم گرگ‌ها قبل شکار دست به مظلوم‌نمایی بزنند و بغض کنند. خواهر من ولی می‌کند. پس تشبیه غلطی بود. بگذریم. جدیداً گرگ‌ها نقش پررنگی در پست‌هایم دارند. عجیب است. شاید در زندگی بعدی‌ام قرار است گرگ شوم و همه‌ی این‌ها نشانه است. نمی‌دانم. من اگر گرگ شوم ترجیحم این است که با بره‌ها دست‌به‌یکی کنم و با هم سگ گله را سر کار بگذاریم. ولی خب اینطوری از گرسنگی می‌میرم. پس مجبورم به دسته‌ی گرگ‌های درنده بپیوندم و همه را بخورم. (صدای خنده‌ی شیطانیِ یوهاهاهاطور + زوزه‌ی گرگ‌های گرسنه ضمیمه‌ی پست شود.)

خواب، کوتاه، شیرین، جادار، مطمئن.

۱ نظر

من واقعاً خوابم می‌آید. امیدوارم با نوشتن این جمله بتوانم خواب‌آلودگی‌ام را به متن منتقل کنم و خودم سرحال شوم. دارم تمرکز می‌کنم، نمی‌دانم چقدر نیاز است. خواب میوه‌ی بهشتی است. نمی‌دانم تاوان کدام گناهم است که الآن با وجود اینکه دارم از خستگی می‌میرم، باید بیدار باشم و برعکس روی مبل بنشینم و حرکت با شتاب ثابت بخوانم. نه اینکه برعکس‌نشستن روی مبل اذیت‌کننده باشد ها، و نه اینکه حرکت با شتاب ثابت را دوست نداشته باشم، مشکل بیداری است. من باید خواب باشم. همه باید خواب باشیم. جهان ایده‌آل من بک جهان پر از صلح و خواب است. اصلاً وقتی همه خواب باشند، دیگر وقت جنگیدن و دشمنی پیدا نمی‌کنند. وقتی همه خواب باشند، فقر و بی‌عدالتی‌ای در جریان نیست. اصلاً رمز داشتن جهان گل‌وبلبل همین است. خواب. خواب زیاد. خواب خیلی خیلی زیاد. من واقعاً خسته‌ام. دیشب تا دیروقت بیدار بودم. صبح هم زودوقت بیدار شده‌ام. به سختی. الآن هم به سختی بیدارم. همه چیز سخت است. از همه چیز بدم می‌آید. بیایید بخوابیم. تا همیشه بخوابیم. خواب ما مشت محکمی است بر دهان آنان که خودشان را خیلی بیدار می‌دانند. آنان که فکر می‌کنند چون بیدارند دیگر فاتح جهان‌اند. گوشی هم خوابش می‌آید. ۵ درصد شارژ دارد. نیمه‌جان، مانند خودم. بیایید بخوابیم. من، شما، همه‌ی دبیرهای فیزیک، و این گوشی که پست‌گذاشتن با آن خیلی سخت است. 

به خیالتان بگویید مزاحم پست‌نوشتن مردم نشوند.

۱ نظر
من واقعاً آدم خجالتی‌ای هستم. مثلاً خجالت می‌کشم بروم اسلحه‌ای چیزی جور کنم و دو-سه گلوله خالی کنم در مغز آدم‌ها و در نهایت یک گلوله هم در مغز خودم و اگر شد چند گلوله در هوا و این‌ها. حتی خجالت می‌کشم بگویم به همچین چیزی فکر می‌کنم. از شما که بیشترتر خجالت می‌کشم. یا باید تلاش کنم که همچین فکری را از کله‌ام بیرون کنم، یا باید خجالت را کنار بگذارم. هر دویشان سخت است. اصلاً همه چیز سخت است. خجالت‌کشیدن سخت است، نکشیدن سخت‌تر. آدم‌نکشتن سخت است، کشتن سخت‌تر. پست‌گذاشتن سخت است، نگذاشتن سخت‌تر. ناراحتی و دلتنگی سخت است، دلتنگی و ناراحتی سخت‌تر. حتی بیشتر که فکر می‌کنم، خود کلمه‌ی سخت هم سخت است. اولین‌بار چه کسی تصمیم گرفت حروف سین و خ و ت را کنار هم بگذارد؟ به نظر شما مشغول چه کاری بوده که تصمیم گرفته واژه‌ای برای توصیفش پیدا کند؟ من هندزفری جدیدم را خریده‌ام، انار هم داریم، حتی موهایم را هم بعد از مدت‌ها خواستن کوتاه کوتاه کرده‌ام. برای همین کمتر ناراحتم و دقیقاً نمی‌دانم سخت‌ترین، چیست. البته اینکه حالت موهایت را همان‌طوری کنی که آرایشگر درست کرده، واقعاً سخت است. برای همین من الآن شبیه قارچم. یک قارچ صدوشصت‌وسه سانتی‌متری. مطمئنم تا حالا پست یک قارچ را نخوانده‌اید. راهی سراغ ندارید که بقیه‌ی راه را هم طی کنم و یک قارچ واقعی شوم؟ از آن سمی‌ها که کسی بهشان دست نمی‌زند. دست‌زدن هم خیلی عجیب است. بشکن‌زدن عجیب‌تر. چرا یک روز یک نفر تصمیم گرفته انگشت شستش را از روی انگشت وسطی‌اش رد بکند؟ آدم‌ها هم گاهی کارهای عجیبی می‌کنند. من انجام کارهای عجیب را دوست دارم، حتی بیشتر از شصت‌وپنج درصد خوراکی‌های خوشمزه. ولی دست‌وبالم بسته است. اگر نبود، شهر را به آتش می‌کشیدم. به‌آتش‌کشیدن شهر هم کار عجیبی است. بچه‌تر که بودم، چندبار خواب دیدم گرگ‌ها کوچه‌مان را آتش زده‌اند و سوپرمن -که اتفاقاً یکی از فامیل‌هایمان بود- روی سقف سوپرمارکت جلوی خانه‌مان حرکات موزون انجام می‌داد و نجاتمان داد. ربطی به بحث نداشت اما ناخودآگاه به یادش افتادم. این هم عجیب است؛ همین که وسط یک موضوع، ناگهان یک حرف بی‌ربط، یا یک آدم که جایی در آن موضوع ندارد، وارد ذهنمان می‌شود و به آن مشغول می‌شویم. مثلاً ذهن من الآن طوری مشغول فردی شده که هیچ ربطی به پست ندارد، که اصلاً شاید بهتر باشد پست را تمام کنم. سلامم را به قارچ‌هایتان برسانید و بگویید دلتنگشان هستم.


+ مریم - طاهر قریشی  




بورکینافاسو که بود و چه کرد؟

۱۰ نظر
شما خبر ندارید چرا پست نمی‌گذارم؟ من دقیقاً نمی‌دانم علتش چیست. حتی تقریباً هم نمی‌دانم. جدیداً چیزهای زیادی را نمی‌دانم. مثلاً نمی‌دانم دارم چه غلطی می‌کنم. این را هم اگر می‌دانید ممنون می‌شوم با من در میان بگذارید. به هر حال مهم است آدم بداند دارد چه غلطی می‌کند. شاید اصلاً غلط نبود. شاید فقط عجیب بود. مثل قوری‌ای که در بورکینافاسو زندانی شده باشد. بورکینافاسو کشوری در غرب آفریقاست؛ ملقب به بهشت آبمیوه‌خورها.آنجا کسی چای نمی‌نوشد، همین‌طور هر دمنوش دیگری. آنجا قوری حرام است. سازندگان، حمل‌کنندگان، خریداران و فروشندگان، حتی کسانی که در موردش حرف بزنند، مجازات می‌شوند. از پنج سال حبس بگیر تا تبعید به وسط اقیانوس‌ها. طبق مطالعات بنده، این نفرت از آنجایی نشات می‌گیرد که زمانی بورکینافاسو مستعمره‌ی فرانسه بود. فرانسوی‌ها یک مشت چای مخصوص خودشان را دارند که اگر به گوگل استناد کنیم خیلی هم دوستشان می‌دارند. در همان زمان استعمار، بورکینافاسویی‌ها نقش نیروی کار داشتند. صبح به صبح برای فرانسوی‌ها چای دم می‌کردند و با قوری در سطح شهر می‌چرخیدند تا آن را به دست نیازمندانش برسانند. اگر کسی کارش را خوب انجام نمی‌داد، در ساختمان‌هایی شبیه به قوری زندانی می‌شد. اگر کلاً زیر همه چیز می‌زد و نافرمانی می‌کرد، در لوله‌ی ساختمان‌های قوری‌شکل زندانی می‌شد. اینگونه بود، که حالا برای انتقام و فرونشاندن خشم دسته‌جمعی، دارندگان قوری را در ساختمان‌های شبیه بورکینافاسویی‌ها زندانی می‌کنند. ما یک قوری داشتیم زمان بچگی من، که نمی‌دانم چرا بقیه‌ی اثاث خانه‌مان با او لج بودند. سردسته‌شان هم قوری قدیمی‌مان بود که عاشق سماور شده بود و حسودی می‌کرد. یک روز دست‌به‌یکی کردند و این قوری بیچاره را گول زدند که برو بورکینافاسو، وسط میدان اصلی پایتختش، واگادوگو، بایست و فریاد بزن زنده‌ باد قوری‌ و قوری‌ساز. این بچه هم که آن زمان شور جوانی داشت و کله‌اش بوی قورمه‌سبزی می‌داد، راهی شد. از اینجا که بخواهی هوایی بروی آنجا، اول باید از تهران بروی استانبول. اینجا تا تهران، هفت ساعت زمینی است، تا استانبول هم حدود سه ساعت هوایی. از استانبول تا واگادوگو هم چیزی حدود هشت ساعت راه است. معطلی‌ها و تاخیرها و این چیزها را که حساب کنی، یک بیست‌وچهار ساعت کامل را می‌برد. سرتان را درد نیاورم، این قوری رفت و وسط میدان شعار سر دادن همانا، حمله‌ی مردم همانا. پلیس‌ها فریاد می‌زدند «کسی آسیبی به قوری نرساند، سالم می‌خواهیمش!». آخر سر هم نسبتاً سالم دستگیرش کردند (چون کمی از لبه‌اش لب‌پر شد.) و به عنوان اولین قوری، در زندان اصلی کشور به بند کشیده شد. حبس ابد خورد بچه‌ام. ببخشید. نمی‌خواستم با سرنوشت ناخوشایند این عزیز اوقاتتان را تلخ کنم. مرور دوباره‌ی همه‌ی این‌ها برای خودم هم ناراحت‌کننده بود. ولی تاریخ باید ثبت شود برای عبرت آیندگان. امیدوارم استفاده‌ی کافی و وافی را از این ماجرای پندآموز برده باشید.


 + یه پست زورکی‌نوشته‌شده، صرفاً چون دوست ندارم ستاره‌م اینقدر خاموش باشه :(
++ یک قناری یک کلاغ - هنگامه قاضیانی و شورا کریمی




هرگز نمیرد آن که دلش زنده شد به انار.

۱۰ نظر
در این پست برخلاف شونصدوشصتادتا پست قبل، دلم نمی‌خواهد هیچ موجود دیگری باشم. این یک‌بار را استثنائاً از آدم‌بودنم راضی‌ام و این‌ها همه از برکات انار است. بعید می‌دانم حیوانی باشد که انار بخورد. اگر هست بگویید تا دلم بخواهد جای آن باشم. وگرنه انارخوردن را با هیچ چیزی عوض نمی‌کنم. انار مستقیم از بهشت آمده است. شاید هم نمونه‌ی کوچک‌شده‌ای از بهشت باشد. شاید آن دنیا قرار است در یک انار عظیم‌الجثه زندگی کنیم. کسی چه می‌داند؟ فقط کاش انارها درک و شعور داشتند. به نظر من اگر کسی یا چیزی را دوست داریم، حقش است که از این موضوع باخبر باشد، ولی من نمی‌توانم عمق عشقم به انارها را به خودشان نشان بدهم. آن‌ها هیچ‌وقت متوجه نمی‌شوند کجای قلبم جا دارند، برق چشمانم را نمی‌بینند و از تندشدن ضربان قلبم بی‌خبرند. اصلاً شاید احساسمان دوطرفه بود. شاید آن‌ها هم وقتی من را می‌بینند توی دلشان می‌گویند «آخ جون بیا ما رو بخور!». شاید آن‌ها هم بدانند به جای معده‌ام، در قلبم هضم می‌شوند. ولی نمی‌توانیم این‌ها را به هم بفهمانیم و حقیقتاً درد دارد. دردش مثل درد معده‌ای است که می‌زند به کتف و دهن آدم را صاف می‌کند. اصلاً از قدیم گفته‌اند دیدار یار غایب دانی چه ذوق دارد؟ اناری که در زمستان بر نرگسی... کاش باران انار داشتیم. جایتان خالی چند روز پیش دلم باران هندزفری می‌خواست. هنوز هم می‌خواهد. چون هندزفری‌ام خراب شده و من نمی‌توانم سر کلاس فیزیک و موقع تدریس مبحث گوگولی‌مگولی حرکت‌شناسی داوطلب شوم. حالا تصور کنید بارانی بیاید که از هر انار یک هندزفری آویزان باشد. خدایا تو که می‌توانی، دل من را با همچین بارانی شاد کن. شما هم دعا کنید. من منتظرم. انتظار هم خیلی درد دارد لعنتی. مثل سردرد ناشی از دندان‌درد. از آن‌ها که انگار دارند جمجمه‌ات را سوراخ می‌کنند. جمجمه‌ی من همیشه در حال سوراخ‌شدن است. من همیشه منتظرم و انتظارم آن‌قدرها هم جواب نمی‌دهد. همین روزهاست که مغزم از لابه‌لای سوراخ‌های جمجمه بزند بیرون و از گوش‌هایم بیفتد زمین. باید گوش‌هایم را ببندم. گوش‌بند خوب سراغ ندارید؟

پست سفارشی، با طعم توت‌فرنگی.

۱۰ نظر
احتمالاً از کاکتوس‌هایی که بغل می‌خواستند زیاد شنیده باشید. ولی کمتر کسی از فیلی می‌گوید که دوست دارد برود مهمانی خانه‌ی موش همسایه. تبعیض تا کجا؟ مطمئنم درمورد توت‌فرنگی‌ای که دلش می‌خواست قورمه‌سبزی شود هم چیزی به گوشتان نخورده. این‌ها همه سیاست‌های کثیف کسانی است که راهبری جوامع گیاهی و حیوانی و میوه‌ای به دستشان افتاده. وگرنه آن قدیم‌ها -که نه من یادم می‌آید، نه شما- از این خبرها نبود. اصلاً کسی نمی‌دانست «تبعیض» را با «ی»دسته‌دار می‌نویسند یا «ی»دوچشم. دیدید؟ آن‌قدر عدالت برقرار بود که حتی از وجود «ی»باکلاه هم باخبر نبودند. خلاصه... کاکتوس‌ها و فیل‌ها و توت‌فرنگی‌ها نشسته بودند یک گوشه و حسرتشان را می‌زدند توی ماست و می‌خوردند که ناگهان یک ازخدابی‌خبری حوصله‌اش سر رفت و دیواری کوتاه‌تر از این‌ها پیدا نکرد. مثل اینکه کل مشکلات دنیا به خاطر همین سررفتن حوصله‌ است. من هم نمی‌دانستم. شنیده‌ام فقط. عرض می‌کردم... آن بی‌حوصله ماست توت‌فرنگی‌ها و فیل‌ها را گرفت و همه‌اش را به کاکتوس‌ها واگذار کرد. ماست خوشمزه است، حسرت بدمزه. خوردن این دوتا با هم می‌تواند کمی از مزه‌ی چندش و تلخ حسرت را بگیرد. از آن روز  به بعد کاکتوس با ماست و ولع بیشتری حسرت خورد، اما فیل و توت‌فرنگی دستشان توی پوست گردو ماند و حسرت را خالی‌خالی قورت می‌دادند. مزه‌ی زهرمار می‌داد. فیل بیچاره که از همان اول توسری‌خور بود، سعی کرد به شرایط عادت کند. گول ظاهر گنده‌اش را نخورید، دلش نازک‌تر و روحیه‌اش لطیف‌تر و اراده‌اش ضعیف‌تر از این حرف‌هاست. بی‌خیال موش و ماست شد و به زندگی نکبت‌بارش ادامه داد. توت‌فرنگی اما که -گلاب به رویتان- حالت تهوع و -بیشتر گلاب به رویتان- اسهال امانش را بریده بود، حسرت‌ها را زد زیر بغلش تا برود در جست‌وجوی ماست. سوار کفتر شد. شنیده بود که «از اون بالا کفتر می‌آیه / یک‌دانه دختر می‌آیه» برای همین نقشه‌ی اولش آییدن از بالا با کفتر بود. متاسفانه زمان سفرش با فصل جفت‌گیری گربه‌ها همزمان شده بود و کفترش مدام با لک‌لک‌های گربه‌به‌دوش تصادف می‌کرد. خدا می‌داند چند بچه‌گربه در اثر همین تصادفات به والدین اشتباهی تحویل داده شدند. شما صدایش را درنیاورید ولی. عرض می‌کردم. وسط راه از کفتر خواست بزند بغل. کرایه‌اش را پرداخت کرد و وارد یک کاروان شد و سوار شتری شد. اما ساربان خیلی لاک‌پشت‌وار شترها را هدایت می‌کرد. گویا یکی آرام جانش داشت می‌رفت و از ساربان خواسته بود آهسته براند. شاید هم آهسته‌راندنش به‌ خاطر خطر ریزش کوه بود. نمی‌دانم. به هر حال، سفر شتری هم فایده‌ای نداشت. تصمیم گرفت بقیه‌ی راه را با ایمان، تقوا و عمل صالح پیاده برود. آقا ایمان ولی عروسی خواهرش بود و نتوانست همراهی‌اش کند. آقا صالح هم عملش موفقیت‌آمیز نبود و در بیمارستان بستری شد. ماند یک تقوا که دوستانش تقی صدایش می‌کردند. آقا تقی هم چون فصل، فصل خاک حاصل‌خیز و آب کافی و آب‌وهوای معتدل بود، رفت تا به کشاورزی‌اش برسد. پس توت‌فرنگی تنها ماند. از شما چه پنهان، نیازمند دست‌شویی بود و نمی‌توانست منتظر همراه جدیدی بماند. پس دلش را به دریا زد و چون دریا طوفانی بود، دلش پرت شد وسط جنگل‌های ایتالیا. البته من جغرافیایم ضعیف است و نمی‌دانم ایتالیا جنگل دارد یا نه، ولی خب داستان است دیگر. شما فکر کنید دارد. سرتان را درد نیاورم. توت‌فرنگی هم که دوری دلش را نمی‌توانست تحمل کند، خودش را با اولین پرواز به ایتالیا رساند. آنجا با یک سس آشنا شد. سس قصه‌ی ما که بسیار خونگرم و مهمان‌نواز بود، با توت‌فرنگی همراه شد تا احساس غریبی نکند و کارش راه بیفتد. توت‌فرنگی که دلش را پیدا کرد و با همان دل و صدتا دل دیگرش عاشق سس شد، تصمیم گرفت خودش را به او نزدیک‌تر کند. میان صحبت‌هایشان فهمیده بود این سس عزیز، باید به آشپزخانه‌ی یک رستوران برود، تا پیتزاها را خوشمزه‌تر کند. توت‌فرنگی هم با او رفت. آقای سرآشپز که از دیدن این مهمان ناخوانده متعجب شده بود، طی یک عملیات انتحاری و برای آسان‌تر کردن وصال توت‌فرنگی با سس، آن را داخل پیتزایش ریخت. اینگونه بود که اولین پیتزای توت‌فرنگی، با حضور افتخاری یک زوج عاشق، در قلب ایتالیا پخته شد. راستش را بخواهید، توت‌فرنگی‌ها بعد از این ماجرا، سودای قورمه‌سبزی را از سرشان بیرون کردند. فیل هم ماند و حسرتش را خورد، و هیچ‌وقت این ایده به ذهنش نرسید که به‌جای رفتن به خانه‌ی موش، موش را به خانه‌ی خودش دعوت کند.

Have we lost our minds?

۹ نظر

من ناراحتم و این ناراحتی ربطی به ناراحتی دیروز و ناراحتی پریروز و ناراحتی احتمالی فردا و ناراحتی احتمالی پس‌فردا و ناراحتی‌های روزهای دیگر ندارد. شاید هم داشته باشد. نمی‌دانم. اصلاً به تعداد تارهای موی روی سر من و شما، به علاوه‌ی تمام تارهایی که می‌ریزد، راه و بهانه برای ناراحتی هست که همه‌شان بدیع و غافلگیرکننده‌اند. من هم که آدرس بلد نیستم، می‌روم گم می‌شوم وسط این‌ها. نام چهارتا کوچه و خیابان چه بود مگر که حفظشان نشدم؟ بی‌خیال. نهایتش این است که نقشه بخرم دیگر. نقشه‌فروش خوب در دست‌وبالتان بود معرفی کنید. البته کامنت‌ها بسته است، فعلاً. شاید به آخر پست که برسم تصمیم بگیرم بازشان کنم. باز هم نکردم آدرس‌ها را از خصوصی بالا بفرستید. باز است، فعلاً. مگر اینکه تا آخر پست به این نتیجه برسم که آن‌ را هم ببندم. همه چیز به آخر پست بستگی دارد. تا آن موقع شاید حتی تصمیم گرفتم بزرگ شدم چکاره (یا شاید هم چه کاره) شوم، یا اینکه تابستان بعدی خود را چگونه بگذرانم، چه رنگی را از همه بیشتر دوست دارم، ترجیح می‌دهم نامرئی شوم یا ذهن‌ها را بخوانم، و خیلی تصمیمات مهم و اساسی دیگر. مثلاً همین الآن به جواب سوال اول رسیدم. تازه پست هم تمام نشده. می‌خواهم بزرگ که شدم، یک دانشمند را پیدا کنم که مشغول تحقیق در مورد خواب باشد. می‌روم داوطلبانه نمونه‌ی آزمایشگاهی‌اش می‌شوم تا ببیند بیشترین مدتی که یک نفر می‌تواند بخوابد چقدر است. بعد می‌خوابم، می‌خوابم، همه‌اش می‌خوابم، آن‌قدر می‌خوابم تا تمام شوم، در راه علم و نجات بشریت. آخر می‌دانید؟ خواب خیلی خوب است. مثلاً شاعر یک جا می‌فرماید «من تا سحر به گریه و او تا سحر به خواب / دردا که قدر خواب سحر دوستم نداشت». خواب سحر خیلی خوب‌تر است. در واقع تموم خوابا یک طرف، خواب سحر یک طرف عزیزم، عزیزم! سخت است کسی یا چیزی را از این خواب بیشتر دوست داشته باشی. انتظار بی‌جایی است اصلاً. شاعر هم زیادی دل‌نازک بوده. می‌دانستید «نازک‌بودن دل» عبارت اشتباهی است ولی چون دیگر متداول شده، ایرادی به آن نمی‌گیرند؟ دل نازک نمی‌شود، سوراخ می‌شود. برخلاف لایه‌ی اوزون که سوراخ نمی‌شود، نازک می‌شود. می‌گویند در دنیای موازی، لایه‌ی اوزون ما را سوراخ می‌کند. شاید هم در اصل نازک می‌کند و به‌اشتباه می‌گویند سوراخ؛ ولی خب، مهم این است که بلایی سرمان می‌آورد. یا با دریل به جانمان می‌افتد، یا سمباده می‌کشد. زندگی در دنیای موازی هم گاهی عجیب می‌شود. مثلاً فکر کنید کوالاها هر صبح بعد از ورزش سنگین می‌روند نان بربری می‌خرند. از لاک‌پشت‌ها به عنوان موتور ماشین‌های سرعتی استفاده می‌شود. موش‌ها سلطان جنگل‌اند و شیرها را پخ کنی می‌ترکند. مردم شیر ببر می‌خورند و گوسفندها جزء دسته‌ی حیوانات مرگ‌بار قرار می‌گیرند. من هم احتمالاً خوشحال و شاد و خندانم، قدر دنیا را می‌دانم. خدا به‌خیر بگذراند. پست هم تمام شد اما درمورد کامنت‌ها تصمیمی نگرفتم. روش تضمینی پرسرعت؟ شیر یا خط!



+  Scars - Michael Malarkey





از پستِ بدون پایان و بدون آهنگ، توقع عنوان نداشته باشید.

۹ نظر

به نظرم یکی از سخت‌ترین چالش‌های بشر این است که بفهمد چه مرگش است. نمی‌دانم پیداکردن جوابش چه کمکی می‌کند. راستش را بخواهید یا هیچ‌وقت نتوانسته‌ام پیدایش کنم، یا پیدا کرده‌ام اما به کارم نیامده. مثل وقتی که در یخچال را باز می‌کنم و چیزی برای خوردن می‌بینم، اما میلم نمی‌کشد. آقا نمی‌کشد که نمی‌کشد. میلم هم نمی‌داند چه مرگش شده. آن‌قدر اوضاعش وخیم است که حتی اگر هزاران هزار بستنی شکلاتی را بگیرید جلوی چشمش، نه قند توی دلش آب می‌شود، نه هنگام پوست‌کندن پرتقال دستش را می‌برد، نه غش و ضعف می‌کند، نه هیچ کوفت و زهرمار دیگری. میل هم میل‌های قدیم. بیایید زندگی گذشتگان را بررسی کنیم. دایناسورها حتی نمی‌دانستند خلأ را با کدام "خ" می‌نویسند، چه برسد بخواهند حسش کنند. نهایتاً از کمبود یا زیادبود غذا رنج می‌بردند. بعید می‌دانم در زندگی دایناسورها باید و نبایدی وجود داشته. مثلاً هیچ‌وقت یکی از آن‌ها با خودش می‌گفته چرا آنچه باید باشد نیست و آنچه نباید، هست؟ فکر نکنم. حتی به نظرم تنها کسانی که می‌توانند ادعا کنند نه بسته‌اند به کس دل، نه بسته کس به آن‌ها دل همین موجودات هستند. من هم می‌توانم این ادعا را داشته باشم. نتیجه؟ من هم دایناسور هستم. البته خلأ را می‌دانم چطور می‌نویسند، آن سوال را هم زیاد می‌پرسم، باید و نباید هم تا دلتان بخواهد برایم ساخته‌اند. پس آن‌قدرها هم دایناسور نیستم. فقط می‌توانم آرزوی بودنشان را داشته باشم. دایناسوربودن هم عالمی دارد. ارواح حدمان، نیستیم در جدشان. تازه منقرض هم شده‌اند. با همین یک ویژگی صد-هیچ از ما جلوئند شاید هم جلواند. از من البته، دور از جان شما. عرض می‌کردم. چون بچه‌ی فروتنی هستم می‌گویم عرض می‌کردم. وگرنه به کمتر از فرمودن راضی نمی‌شدم. از همان بچگی شکسته‌نفسی می‌کردم و شما که بهتر می‌دانید درخت هر چه پربارتر، افتاده‌تر. من هم در همین چند جمله شور تواضع را درآوردم و درختم. یک درخت که درزندگی قبلی‌اش دایناسور بوده و در زندگی‌ بعدی‌اش توپ بدمینتون می‌شود. یک روز وسط یک مسابقه‌ی مهم از شدت ضربه‌ها به سرش جان به جان‌آفرین تقدیم می‌کند و در زندگی بعد‌ترش قطار می‌شود. بعد از آن هم خدا بزرگ است. پست را هم همین‌طور سرسری تمام می‌کنم چون باور بفرمایید توانایی ادامه ندارم. دستم درد می‌کند و تمام چیزهایی که به دستم وصل است. در واقع کل بدنم. آهنگ هم نداریم چون سخت است. شب به‌خیر. 

نیازمندی‌ها.

۱۴ نظر
پایه‌ی جرم و جنایت کسی را نداریم اینجا؟ برویم کمی خلاف کنیم بلکه زندگی‌ از این بی‌هیجان‌بودن خودش خارج شود. تحت‌تعقیب و فراری باشیم که چه بهتر. قبلش باید جوری بروم بیرون که خانواده نپرسند کجا، چون اگر بدانند می‌خواهم مجرم شوم اجازه‌اش را به من نمی‌دهند. بعد که از خانه زدم بیرون، می‌آیم مکانی که با هم مشخص کردیم و شما آنجا منتظرم هستید. بعد نوک دماغمان را می‌گیریم و راه می‌افتیم. همین‌جوری راه می‌رویم. باز می‌رویم. همه‌اش می‌رویم. این وسط‌ها هم به کارهای غیرقانونی‌مان می‌پردازیم که نمی‌توانم بگویم، چون نقشه‌مان لو می‌رود و شما تحویل پلیسمان می‌دهید. ما هم نه که پلیسو دوس داریم، بش احترام می‌ذاریم، سریع خودمان را لو می‌دهیم و می‌رویم تا به سزای اعمالمان برسیم. امیدوارم در زندان پیش هم باشیم تا حوصله‌ام سر نرود. من تنهایی حوصله‌ام سر می‌رود. کسی تنها با من باشد، حوصله‌ی او سر می‌رود. چون من حرف نمی‌زنم. حرفی ندارم که بزنم. فقط گوش می‌کنم. پس لطفاً آن کسی که قرار است پایه‌ی جرم و جنایت باشد، پرحرف هم باشد تا من هم به حرف بیایم و مغز هم را بخوریم. به هر حال گشنه می‌شویم. تا حالا مغز آدم خورده‌اید؟ نمی‌دانم چه مزه‌ای است ولی بعید می‌دانم خوشمزه باشد. تا وقتی پیتزا هست، مگر مغز خر خورده‌ایم که مغز انسان بخوریم؟ مغز خر هم بدمزه است. نخورده‌ام تا حالا ولی اگر خوشمزه بود می‌دانستم. بیایید به مناسبت تولدم برایم پیتزا بخرید و بفرستید. خیلی پیتزا. پیتزاهای بزرگ. تولدم نیست که نیست، شما بفرستید. من الکی به همه می‌گویم متولد شهریورم. کسی چه می‌داند؟ اصلاً از کجا معلوم این تاریخ تولدهایی که بهمان می‌گویند واقعی باشد؟ من که یادم نمی‌آید چه روزی به دنیا آمده‌ام، مطمئنم شما هم یادتان نمی‌آید. پس برای محکم‌کاری، هر روز را تولدم اعلام می‌کنم. امروز، فردا، پس‌فردا، حتی دیروز. پیتزاهایم را بدهید که دیگر واقعاً نمی‌توانم دوری‌شان را تحمل کنم. نزنید زیرش. اگر بزنید زیرش، پیتزاها می‌افتند روی زمین و نمی‌توانم بخورمشان. رویش هم نزنید. کلاً نزنید. پیتزا حرمت دارد، نه لذت. ممنون. اصلاً همین حالا تصمیم گرفتم بزرگ که شدم پیتزافروش بشوم. یا نه، تست‌کننده‌ی پیتزا. می‌روم در پیتزافروشی‌ها استخدام می‌شوم و هر پیتزایی که درست می‌کنند را قبل از تحویل به مشتری امتحان می‌کنم تا مطمئن شویم خوشمزه است. مامور کیفی پیتزاهای شما. سر حقوق هم با هم به توافق می‌رسیم. من برم منتظر بمانم تا بزرگ شوم. خدانگهدار.


+ آرزو - مهراد هیدن و آرش دارا




«آنچه بر کسی گذشته و در حافظه‌اش مانده»

۱۸ نظر
بعضی وقت‌ها به این فکر می‌کنم که چه پستی می‌توانم بگذارم که همه‌تان قطع دنبال بزنید، حتی آن‌هایی که وبلاگشان را بسته‌اند. یا چه کاری می‌توانم انجام دهم تا همه‌ی دوستان و اطرافیانم بگویند دیگر حتی اسمم را هم نمی‌آورند. چرا باید به این چیزها فکر کنم؟ نمی‌دانم. فکر است دیگر. برای خودش می‌آید و می‌رود. مثل تمام رفت‌وآمدهای دیگر. اصلاً همه‌چیز و همه‌کس می‌آیند که بروند. هر آمدنی یک رفتن دارد ولی برعکس، نه. لزوماً همه‌ی رفتن‌ها، برگشتن ندارند. مثلاً آن آقایی که روبه‌روی خانه‌مان سوپرمارکت زده بود، دیگر هیچ‌وقت برنگشت. آن مردِ آوازه‌خوان کوچه‌مان هم. معلم کلاس ششم ابتدایی‌ام هم هیچ‌وقت برنگشت. آن دوست اول راهنمایی‌‍ هم رفت که رفت. خیلی آدم‌های دیگر هم رفتند. حتی غیرآدم‌های زیادی هم رفتند. فقط من ماندم و حوضم. باور کنید دو روز دیگر همین حوض هم می‌رود. مثلاً می‌گوید «من برم دکتر یه آمپول برام بزنه و بیام. سر راه برات پفک می‌خرم». ولی نه خودش می‌آید، نه آن پفک لعنتی را به دستم می‌رساند. حالا نه که من هم خیلی شیفته‌ی پفک باشم ها، نه! ولی سر حرفش باید بماند یا نه؟ بعد از رفتنش، من با جای خالی‌اش وسط حیاط چه کنم؟ باید غصه بخورم. اما غصه‌خوردن همراه با پفک‌خوردن، آسان‌تر از غصه‌ی خالی است. اصلاً خالی خطرناک است. مثلاً شما پلنگ را ببینید، خال‌خالی است. و خب آدم را ناکار می‌کند. البته ببر هم با اینکه خال‌خالی نیست، ولی همین‌طور است. نتیجه می‌گیریم امن‌ترین طرح، چهارخانه است. شما تا حالا حیوانی دیده‌اید که طرح پوستش چهارخانه باشد؟ نه! مطمئن باشید این موضوع اتفاقی نیست و حکمتی پشتش است. دلیل زیبایی لباس‌های چهارخانه هم همین است. حوض من هم چهارخانه است. خودم رنگش کردم. آدم وقت‌هایی که حوصله‌ی درس‌خواندن نداشته باشد، برای فرار از آن هر کاری می‌کند. من هم یک روز نشستم و تمام حوضم را رنگ کردم. می‌خواستم در و دیوار و درخت‌ها را هم رنگ کنم ولی دیگر جلوی خودم را گرفتم. اگر حوضم برود، دیگر هیچ چیز را رنگ نمی‌کنم. والا. مگر مسخره‌شان هستم؟ همین که بعد رفتن دلتنگشان می‌شوم کافی است. دهنم صاف می‌شود، ولی خب، چاره چیست؟ تازه! بهم می‌گویند ما اصلاً در حیاط خانه‌مان حوض نداریم. من که باور نمی‌کنم.


+ تو خیلی دوری (گذشتن و رفتن پیوسته) - بمرانی




صاحب این وبلاگ، نخورده مست و نزده رقصان است.
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان